داستان2:
پارت 11
ایزوکو آرام با کلید در خانه را باز کرد و وارد خانه شد. همانطور که حدس میزد مادرش خانه نبود. باخستگی فراوان به سمت اتاقش رفت و کیفش را زمین گذاشت و شروع کرد به در آوردن لباس هایش... لباس هایش را منظم به گیره ای آویزان کرد. و بعد همانطور که چیزی تنش نبود به سمت حمام رفت. زمانی که وارد حمام شد. شروع کرد آرام باندی که با آن سینه هایش را جمع کرده بود، تا اصلا از بیرون معلوم نباشد را باز کردن. زمانی که کارش تمام شد. نفس راحتی کشید و زیر دوش رفت......
زمانی که از حمام بیرون آمد با حوله. به آشپزخانه رفت و شروع کرد برای خود غذا درست کردن. زمانی که کارش تمام شد. تا زمانی که غذایش آماده شود. تمام تکالیفش را نوشت. و بعد از اینکه غذایش را خورد. داخل اتاقش رفت و دفتر تحلیلش را باز کرد. و شروع کرد پیشرفت های امروزش را هم داخل آن یادداشت کردن. او هر سال با سختی برای پیشرفت و کنترل قدرتش داخل زیر زمین خانه اش زمانی که مادرش نیست تمرین میکرد. و بعد آن را یادداشت میکرد. تا همه چیز را دقیق پیش ببرد. زمانی که کارش تمام شد. به سمت تخت خوابش رفت.و روی آن دراز کشید. او آنقدر خسته بود که اصلا متوجه نشد. که کی خوابش برد.
.
.
ایزوکو همانطور که داخل یک دریای عمیق شنا میکرد... در حال تلاش بود که خودش را به خشکی برساند. و همانطور شنا میکرد. اما انگار هیچ وقت به آن نمیرسید احساس میکرد. کم کم دست هایش دارند از درد شنا کردن قطع میشود. که ناگهان آسمان و زمین شروع کردند به قرمز شدن. آرام هی رنگشان روشن تر میشد ایزوکو با دیدن این اتفاق با وحشت سعی کرد سریع تر شنا کند اما بار هم انگار هیچ فاصله ای را تا خشکی طی نمیکرد. کم کم... همه جا داشت گرم میشد.، گرم و روشن.... ایزوکو با آخرین توانش شروع کرد به شنا کرد.. و بالاخره توانست به خوشکی برسد. اما همان لحظه با زانو روی زمین افتاد. و شروع کرد با حالتی تشنج آمیز و به شدت غیر عدی. تند تند نفس کشیدن. آنقدر تند نفس نفس میزد. که انرژی اش تحلیل رفته بود. و قلبش انگار دیگر توان با این سرعت پمپاژ کردن را نداشت. قلبش با سرعت میتپید آنقدر که قفسه سینه ایزوکو به شدت درد گرفته بود اما نفس نفس زدنای به شدت تند و غیر عادی او باعث میشد نتواند از درد ناله کند...با هر نفسی که میکشید از میان لب هایش خاکستر های روشن و نورانی بیرون می آمد. و ایزوکو در آن وضعیت وحشت ناک فقط میتوانست ببیند. که صد ها پروانه نورانی و آتشین. اطراف او درحال پردازند. و اطراف او را فرا گرفتند. ایزوکو دستش را به سمت گلویش برد و و با فشار دادن گلوی خود قصد داشت این اتفاق را کنترل کند اما انگار هیچ کنترلی روی اتفاقی که داشت میوفتاد نداشت. کم کم پروانه ها مانند چندین فرشته مرگ اطراف او را گرفتند.
ایزوکو آرام با کلید در خانه را باز کرد و وارد خانه شد. همانطور که حدس میزد مادرش خانه نبود. باخستگی فراوان به سمت اتاقش رفت و کیفش را زمین گذاشت و شروع کرد به در آوردن لباس هایش... لباس هایش را منظم به گیره ای آویزان کرد. و بعد همانطور که چیزی تنش نبود به سمت حمام رفت. زمانی که وارد حمام شد. شروع کرد آرام باندی که با آن سینه هایش را جمع کرده بود، تا اصلا از بیرون معلوم نباشد را باز کردن. زمانی که کارش تمام شد. نفس راحتی کشید و زیر دوش رفت......
زمانی که از حمام بیرون آمد با حوله. به آشپزخانه رفت و شروع کرد برای خود غذا درست کردن. زمانی که کارش تمام شد. تا زمانی که غذایش آماده شود. تمام تکالیفش را نوشت. و بعد از اینکه غذایش را خورد. داخل اتاقش رفت و دفتر تحلیلش را باز کرد. و شروع کرد پیشرفت های امروزش را هم داخل آن یادداشت کردن. او هر سال با سختی برای پیشرفت و کنترل قدرتش داخل زیر زمین خانه اش زمانی که مادرش نیست تمرین میکرد. و بعد آن را یادداشت میکرد. تا همه چیز را دقیق پیش ببرد. زمانی که کارش تمام شد. به سمت تخت خوابش رفت.و روی آن دراز کشید. او آنقدر خسته بود که اصلا متوجه نشد. که کی خوابش برد.
.
.
ایزوکو همانطور که داخل یک دریای عمیق شنا میکرد... در حال تلاش بود که خودش را به خشکی برساند. و همانطور شنا میکرد. اما انگار هیچ وقت به آن نمیرسید احساس میکرد. کم کم دست هایش دارند از درد شنا کردن قطع میشود. که ناگهان آسمان و زمین شروع کردند به قرمز شدن. آرام هی رنگشان روشن تر میشد ایزوکو با دیدن این اتفاق با وحشت سعی کرد سریع تر شنا کند اما بار هم انگار هیچ فاصله ای را تا خشکی طی نمیکرد. کم کم... همه جا داشت گرم میشد.، گرم و روشن.... ایزوکو با آخرین توانش شروع کرد به شنا کرد.. و بالاخره توانست به خوشکی برسد. اما همان لحظه با زانو روی زمین افتاد. و شروع کرد با حالتی تشنج آمیز و به شدت غیر عدی. تند تند نفس کشیدن. آنقدر تند نفس نفس میزد. که انرژی اش تحلیل رفته بود. و قلبش انگار دیگر توان با این سرعت پمپاژ کردن را نداشت. قلبش با سرعت میتپید آنقدر که قفسه سینه ایزوکو به شدت درد گرفته بود اما نفس نفس زدنای به شدت تند و غیر عادی او باعث میشد نتواند از درد ناله کند...با هر نفسی که میکشید از میان لب هایش خاکستر های روشن و نورانی بیرون می آمد. و ایزوکو در آن وضعیت وحشت ناک فقط میتوانست ببیند. که صد ها پروانه نورانی و آتشین. اطراف او درحال پردازند. و اطراف او را فرا گرفتند. ایزوکو دستش را به سمت گلویش برد و و با فشار دادن گلوی خود قصد داشت این اتفاق را کنترل کند اما انگار هیچ کنترلی روی اتفاقی که داشت میوفتاد نداشت. کم کم پروانه ها مانند چندین فرشته مرگ اطراف او را گرفتند.
- ۱۴.۳k
- ۳۰ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط