بریم سراغ پارت نهم عشق سرد: دعوت به دردسر
بریم سراغ پارت نهم عشق سرد: دعوت به دردسر
زنگا و کلاسا همینجوری میرفتن و زمان زود میگذشت
زنگ آخر بود. بچهها یکییکی وسایلشونو جمع میکردن. بعضیا هنوز توی دفتر یادداشت چیزی مینوشتن، بعضیا هم داشتن آروم با هم پچپچ میکردن.
سانمی روی صندلی نشسته بود، سرش رو گذاشته بود روی میز. خسته و بیحال. نه از درس، از فکر.
سهبوم هم مثل همیشه، توی ته کلاس بود. همونجا که نور کمه و صداها کمرنگتر به گوش میرسن.
در کلاس باز شد.
مدیر با یه لبخند وارد شد، صدای کفشش توی سکوت کلاس پیچید.
— «خب بچهها! امروز یه خبر ویژه براتون دارم!»
همه سرها چرخید. یهجوری که انگار اولین بار بود کسی توجهش به مدیر جلب میشد.
— «شماها امسال وارد دبیرستان شدین، و میخوایم شروعش رو با یه خاطره خوب همراه کنیم. امشب، یه پارتی رسمی برای همهی دانشآموزای جدید برگزار میشه!»
یه لحظه سکوت...
بعد، کلاس منفجر شد از ذوق و هیاهو:
— «وااای جدی؟!»
— «کجاااا؟!»
— «میتونیم لباس آزاد بپوشیم؟!»
— «چیییییی؟ پارتی؟!»
سانمی سرش رو بلند کرد، ابروهاش بالا رفت. یهلحظه لبخند نشست گوشه لبش. شاید چون بالاخره یه چیز بود که حواسش رو پرت میکرد.
دوستش با ذوق بهش گفت:
— «وای سانمی! تو باید یه لباس خفن بزنی امشب! اصن ببینم اون سهبوم چه ریاکشنی نشون میده!»
سانمی اخمکرد و زمزمه کرد:
— «من که فعلاً باهاش قهرم...»
ولی یه گوشه از دلش یهچیز دیگه گفت. یه حس مبهم که نمیدونست خوشحاله، مضطربه یا هردو.
سهبوم از ته کلاس با همون حالت بیحالتش نگاه میکرد. فقط یه لحظه نگاهش به سانمی افتاد، بعد سریع برگشت سمت پنجره.
اما اون یه لحظه کافی بود.
زنگا و کلاسا همینجوری میرفتن و زمان زود میگذشت
زنگ آخر بود. بچهها یکییکی وسایلشونو جمع میکردن. بعضیا هنوز توی دفتر یادداشت چیزی مینوشتن، بعضیا هم داشتن آروم با هم پچپچ میکردن.
سانمی روی صندلی نشسته بود، سرش رو گذاشته بود روی میز. خسته و بیحال. نه از درس، از فکر.
سهبوم هم مثل همیشه، توی ته کلاس بود. همونجا که نور کمه و صداها کمرنگتر به گوش میرسن.
در کلاس باز شد.
مدیر با یه لبخند وارد شد، صدای کفشش توی سکوت کلاس پیچید.
— «خب بچهها! امروز یه خبر ویژه براتون دارم!»
همه سرها چرخید. یهجوری که انگار اولین بار بود کسی توجهش به مدیر جلب میشد.
— «شماها امسال وارد دبیرستان شدین، و میخوایم شروعش رو با یه خاطره خوب همراه کنیم. امشب، یه پارتی رسمی برای همهی دانشآموزای جدید برگزار میشه!»
یه لحظه سکوت...
بعد، کلاس منفجر شد از ذوق و هیاهو:
— «وااای جدی؟!»
— «کجاااا؟!»
— «میتونیم لباس آزاد بپوشیم؟!»
— «چیییییی؟ پارتی؟!»
سانمی سرش رو بلند کرد، ابروهاش بالا رفت. یهلحظه لبخند نشست گوشه لبش. شاید چون بالاخره یه چیز بود که حواسش رو پرت میکرد.
دوستش با ذوق بهش گفت:
— «وای سانمی! تو باید یه لباس خفن بزنی امشب! اصن ببینم اون سهبوم چه ریاکشنی نشون میده!»
سانمی اخمکرد و زمزمه کرد:
— «من که فعلاً باهاش قهرم...»
ولی یه گوشه از دلش یهچیز دیگه گفت. یه حس مبهم که نمیدونست خوشحاله، مضطربه یا هردو.
سهبوم از ته کلاس با همون حالت بیحالتش نگاه میکرد. فقط یه لحظه نگاهش به سانمی افتاد، بعد سریع برگشت سمت پنجره.
اما اون یه لحظه کافی بود.
- ۲.۵k
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط