میدانستم عاشق بارانی ،آنقدر اشک ریختم تا خورشید بتابد بر
میدانستم عاشق بارانی ،آنقدر اشک ریختم تا خورشید بتابد بر روی سیل اشکهایم ،تا اشکهایم ابر شود و باران ببارد این اشکهای من استکه بر روی تو میبارد آسمان با دیدن چشمهای من می نالدعشق همین است و راه آن نفسگیر باز هم میخواهم عشق را با تمام دردهایش،دردهایی که درد نیست چون دوایش تویی خیالی نیست دلتنگی ها و بی قراری هایش،چون چاره اش تویی عزیز من تویی، در راز و نیازهایم تنها تویی با تو بودن یعنی همین ،یعنی من عاشقم بیشتر از تمام عشقهای روی زمین عزیزم خیلی دوستت دارم ،تنها همین احساس است که در دل دارم این کلام جاودانه را از من بپذیر ،در روزی که قلبم درونش غوغاست ،این احساس صادقانه را از من بپذیر ،در روزی که حال من حال خودم نیستنوشته شده
- ۵۸۶
- ۲۷ اسفند ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط