پسر بد (7)

آروم بلند شدم و رفتم بیرون هوا یکم سرد بود و یه باد خنک به صورتم می‌وزید. لبه ی پشت بوم نشستم و مشغول کتاب خوندن شدم. که صدای آواز خوندن شنیدم. آواز غمگین که شبیه یه لالایی بود. دنبال صدا نرفتم و فقط گوش کردم انگار اون لالایی غم خاصی داشت. بخاطر اون لالایی تو خاطراتم غرق شدم. خاطراتی که برام شیرین ترین لحظه بودن و آخرین لبخندامو که از ته دل بودن رو زده بودم. هیچ وقت یادم نمیره که کجا زندگی میکردم. یه خونه ی کوچیک ویلایی که حیاط پشتی بزرگی داشت. اتاق من طبقه ی بالا بود و کلی اسباب بازی داشتم. دیوارای اتاقم رنگی رنگی بود اسم اتاقمو گذاشته بودم اتاق رنگین کمونی. همیشه خدا اتاقم نا منظم بود و من همیشه درحال دویدن از این ور به اون ور بودم. صدای قه قه خندهام کل خونه رو پر کرده بود. مامانم همیشه برام غذای موردعلاقمو درست می‌کرد و بابام همیشه برام اسباب بازی میخرید. اون موقع خوشحال ترین آدم روی زمین بودم. تا اینکه یه شب که بارون میومد و داشتیم به سمت خونه میرفتیم. جاده خیلی لغزنده بود. من توی ماشین خواب بودم. یهو چرخ ماشین لیز میخوره و ماشین از جاده منحرف میشه و میره توی دره مامانم درحالی که می‌خواست از من محافظت کنه مرد و بابام هم درحالی که با سر رفته بود تو شیشه مرد. اون روز بود که روزای تلخم شروع شد. مامان بزرگم که حتی حاضر نبود منو یه بار هم ببینه سرپرستی منو قبول نکرد و من فرستاده شدم پرورشگاه. و توی سیاهی اون بچه کوچولو خوشحال مرد. آره زندگی برام مثل یه زهر میمونه که توی رگام جریان داره تا وقتی بمیرم. به کتاب خوندن ادامه دادم تا اینکه کتاب از دستم افتاد پایین و خورد توی سر یه نفر به پایین خیره شدم. دائون بود ولی چرا باید صبح زود بیرون باشه. اون کتاب رو برداشت و به بالا نگاه کرد و منو دیدی که بهش خیره شدم. اومد سمت پشت بوم منم از جام تکون نخوردم تا دائون برسه. دائون عادی نبود غم خاصی توی چشمش بود و مثل همیشه نبود. هیچ حرفی نزد و کتاب رو به سمتم گرفت تا بهم بده منم کتاب رو برداشتم اما بازم حرفی نزد و برگشت تا بره که مچ دستشو گرفتم....
تهیونگ : تو... خوبی؟
دائون : اینجور فکر کن..
تهیونگ : وایستا و بهم جواب بده.. اتفاقی افتاده؟
دائون : به تو ربطی نداره اصلا چرا برات مهمه..
تهیونگ : چون کنجکاوم..
دائون : کنجکاو.؟. اون تهیونگی که من دیدم کنجکاو نبود.. همش بخاطر گشتن با اون پسره هرزست..
تهیونگ : با اینکه کوچیک تره ولی معنی واقعی زندگی رو بهم یاد میده.. و ازش ممنونم..بگو امروز چه مرگته..
دائون : یه خونواده پولدار قراره بیان منو به سرپرستی بگیرن ولی من نمیخوام.. خوب شد؟ خوشحال شدی؟..
تهیونگ : هر بچه ای که اینجاست آرزوش اینه که یه خونواده بیان و اونا رو از این جهنم نجات بدن ولی تو خودت نمیخوای از جهنم بیای بیرون.. عجیبه.. از روی عصبانیت تصمیم نگیر میدونم دیشب از دستم عصبی شدی خب معذرت.. ولی از من بشنوه.. این خونواده رو در نکن.. باشه؟..
دائون : چرا باید بهت گوش بدم..
تهیونگ : وقتی عاشق کسی باشی گوش ندادن به حرفاش کار سختیه.. اگه واقعا میخوای منو دوست داشته باشی برو و یه آینده بساز یه آینده خوب بعد میتونی برگردی و منو برای خودت داشته باشی... مگه همینو نمیخوای؟..
دائون : وقتی عشقی از طرفت دریافت نکنم چرا باید داشته باشمت..
تهیونگ : شاید تا اون موقع منم بهت حس پیدا کنم.. کم خوبی در حقم نکردی همین که گذاشتی زنده بمونم خودش یه عالمه نعمته.. برو.. (میره جلو و دستشو دور کمر دائون حلقه میکنه و بغلش میکنه) به امید دیدار دائون..
دائون :(برا اولین بار بغض میکنه و گریه میکنه)
بعد اینکه دائون رفت همه جا آروم گرفت پرورشگاه راه رو ها تنها صدایی که میومد صدای خنده های بچه ها بود. مدت ها از رفتن دائون گذشت...
دیدگاه ها (۳)

پارت ۲۸

سناریو کازتورا پارت اخر

True Love②③فردا(شب) تهیونگصدای زنگ در رو شنیدمو رفتم در رو ب...

بچها این دوستم رو میشناسید دیگه؟ توی خیلی از پست ها و استوری...

شاهکاری به نام دروغ

یه تکپارتیییی از شوگا به قلم لینا؟:)ساعت از سه شب گذشته و سک...

داشتم به سمت اتاق پادشاه میدویدم که ناگهان چاقویی تا ته داخل...

ممنون که میخونین این داستان واقعی نیست

عزیز ترین دشمن من : ...

میدونی چرا میگن” دلت دریا باشه”وقتی یه سنگو تو دریا میندازیف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط