❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥
⁦(⁠。⁠♡⁠part 177♡⁠。⁠)⁩

نگاش کردم داشت نگام میکرد.
لبخند كوچيك مهربوني زدم و کوتاه گفتم : ممنون.
جولي : اصلا رنگ و روت باز شده..
فقط لبخندم رو حفظ کردم.
جولي : فقط یه سوال برام پیش اومده..
مکثی کرد و گفت ؛ تا کی قراره این هرزه اي که هستي
بموني؟
لبخندم محو شد و دندونامو به هم فشار دادم.
بابا با خشم گفت : با دختر من درست صحبت کن..
جولی : اینکه هرزه است ناراحتتون میکنه پدر؟
با خشم گفتم : دهن کثیفت رو ببند.
جولي : اگه نبندم چي ميشه؟
دین با خشم گفت : جولی بهتره برگردي به اتاقت..
جولي : اخي بهت برخورد به خواهرت گفتم هرزه؟
مامان داد زد : خفه شو و از این اتاق گمشو بیرون جولي..
با خشمي که سعي میکردم کنترلش کنم گفتم : بذار دهنم
بسته بمونه جولي..نذار حرمت بینمون بشکنه..
پوزخند زد و گفت : دوست دارم دهنت بسته نمونه
تا ببینم یه هرزه
چه حرفايي براي گفتن داره
از جام بلند شدم و داد زدم : هرزه من نیستم..
هرزه اون داداش حرومزاده تو بود
که هر شبش رو با چندتا دختر گذروند..
همه متعجب بهم چشم دوختن
با خشم بشقاب روبروم رو پرت کردم
زمین و داد زدم : هرزه اون داداش کثافتت بود که زندگیم رو به گند کشید.
توماس حرومزاده هرزه بود
که بابات رو کشت
با خشم و غیض دستامو روي ميز كوبيدم
و سمت جولي
خم شدم و گفتم : میخواي بدوني چي شد؟
به صورت شوکه
و مضطرب تك تك افراد میز نگاه کردم
و با بغض و صدایی
لرزون گفتم : دوست دارين بدونين چي شد که کریستیناتون روزي که قرار بود
همسر مردي بشه که عاشقش بود
زن چیه هرزه به تمام معنا شد؟
اشکم جاري شد.
سریع با پشت دستم اشکم رو پاک کردم بدنم میلرزید. بلند با صدایی که واضح میلرزید
گفتم : روز قبل عروسیمون بود..
یه خدمتکار برام خبر اورد
حال جونگکوک خوب نیست..
گفت اصلا حالش خوب نیست..ترسیدم..
نگران شدم. با عجله سمت خونه جونگکوک رفتم..قلبم داشت داغون میشداز نگراني.. وسط جنگل چشم باز کردم دیدم دورتا دورم نگهبانهاي توماسن... خود كثافتشم اومد و قبل اینکه بفهمم دستامو بست و گریس رو آوردن جلوم..


امروز قرار بود فقد پنج پارت آپ بشه اما به افتخار تولد یکی از دخترا ناز که توی کامنت ها گفت بود دو پارت آخر رو هدیه گذاشتم
تولد مبارک 💫
درست که بیشتر وقتا نمی‌تونم کامنت ها رو جواب بده اما همه رو میبینم پی فکر نکنید به نظرتون اهمیت نمیدم
دیدگاه ها (۵۷)

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 223♡⁠。⁠)⁩بابا ج...

◝ تیمــــآرم‌ کــن . . ◟- #ParT_7 "┄┄┄┄┄┅┅┄<<😈🔥>>┄┅┅┄┄┄┄سرشو...

اکسپرور

پارت ۲۲

Enemys Embrsce [ part ۳۰ ]

پارت ۱۶ (صبح)چشمانم را باز کردم آفتاب از پرده های حریری اتاق...

چند پارتی

part 14یه ماشین گرفتم و رفتم سمت خونه رسیدم مستقیم رفتم تو ا...

پارت ۳۵

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ۲۱ پارتویو &چند دقیقه گذشت.ته...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط