⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
p67
«بوی خوبی میده...»
همون لحظه لعنتی به خودش فرستاد
«منظورم... یعنی...»
جیمین ابرویی بالا انداخت.
«دارم از شنل تعریف میکنم، نه از تو!»
گوشهاش از خجالت سرخ شد.
جیمین خیلی جدی گفت:
«چه حیف.»
نینا چند ثانیه به اون خیره موند
«...صبر کن! الان شوخی کردی؟»
«نه.»
«دوباره همون "نه" معروف!»
جیمین شونهای بالا انداخت.
«شاید.»
نینا زیر لب غر زد:
«کمکم دارم میفهمم خونآشامها حس شوخیشون هم عجیب و غریبه.»
جیمین خواست چیزی بگه که صدای زنگی از پایین قلعه بلند شد.
صدایی بم و کشیده.
نینا از جا پرید.
«این دیگه چیه؟»
جیمین به حیاط نگاه کرد.
چند نگهبان با سرعت از بین محوطه میدویدن.
«تعویض نگهبانی.»
نینا نفس راحتی کشید.
آروم زیر لب گفت:
« قبلا اینطوری نبود»
« بعد از فرار تو اینجوری شد»
«فکر کردم حمله شده.»
«اگر حمله میشد...»
نگاهش رو از حیاط گرفت.
«اینقدر آروم زنگ نمیزد.»
چند لحظه هر دو به رفتوآمد نگهبانها نگاه کردن.
از اون بالا، قلعه شبیه یک شهر کوچک بود.
خدمتکارها از آشپزخونه بیرون میومدن، سربازها توی حیاط تمرین میکردن و چند کلاغ روی دیوارهای بلند نشسته بودن.
نینا آروم گفت:
«همیشه فکر میکردم خونآشامها فقط شبها از قبر بیرون میان.»
جیمین با تعجب نگاهش کرد.
«از قبر؟»
«خب... فیلمها اینطوری نشون میدن.»
«جالبه.»
«چی؟»
«ما هم دربارهی انسانها داستانهای عجیبی شنیدیم.»
نینا خندید.
«مثلاً؟»
جیمین با همون حالت جدی گفت:
«اینکه وقتی میترسین، تصمیمهای عاقلانه میگیرین.»
نینا چند ثانیه ساکت موند
بعد با خنده گفت:
«نه، این یکی واقعاً دروغه.»
هر دو آروم خندیدن
خندهای کوتاه...
اما واقعی.
باد دوباره وزید.
نینا به جنگل خیره شد.
بعد بیمقدمه پرسید:
_«اگه یه روز بتونم برگردم...»
این بار جملهاش را کامل کرد.
«واقعاً اجازه میدی برم؟»
لبخند محو از صورت جیمین رفت.
چند لحظه به دوردست نگاه کرد.
_«اگر روزی مطمئن بشم بیرون از این قلعه امنیت داری...»
نگاهش ر به نینا برگردوند.
«خودم تا مرز همراهیت میکنم.»
نینا چیزی نگفت.
جوابش رو باور نکرده بود...
p67
«بوی خوبی میده...»
همون لحظه لعنتی به خودش فرستاد
«منظورم... یعنی...»
جیمین ابرویی بالا انداخت.
«دارم از شنل تعریف میکنم، نه از تو!»
گوشهاش از خجالت سرخ شد.
جیمین خیلی جدی گفت:
«چه حیف.»
نینا چند ثانیه به اون خیره موند
«...صبر کن! الان شوخی کردی؟»
«نه.»
«دوباره همون "نه" معروف!»
جیمین شونهای بالا انداخت.
«شاید.»
نینا زیر لب غر زد:
«کمکم دارم میفهمم خونآشامها حس شوخیشون هم عجیب و غریبه.»
جیمین خواست چیزی بگه که صدای زنگی از پایین قلعه بلند شد.
صدایی بم و کشیده.
نینا از جا پرید.
«این دیگه چیه؟»
جیمین به حیاط نگاه کرد.
چند نگهبان با سرعت از بین محوطه میدویدن.
«تعویض نگهبانی.»
نینا نفس راحتی کشید.
آروم زیر لب گفت:
« قبلا اینطوری نبود»
« بعد از فرار تو اینجوری شد»
«فکر کردم حمله شده.»
«اگر حمله میشد...»
نگاهش رو از حیاط گرفت.
«اینقدر آروم زنگ نمیزد.»
چند لحظه هر دو به رفتوآمد نگهبانها نگاه کردن.
از اون بالا، قلعه شبیه یک شهر کوچک بود.
خدمتکارها از آشپزخونه بیرون میومدن، سربازها توی حیاط تمرین میکردن و چند کلاغ روی دیوارهای بلند نشسته بودن.
نینا آروم گفت:
«همیشه فکر میکردم خونآشامها فقط شبها از قبر بیرون میان.»
جیمین با تعجب نگاهش کرد.
«از قبر؟»
«خب... فیلمها اینطوری نشون میدن.»
«جالبه.»
«چی؟»
«ما هم دربارهی انسانها داستانهای عجیبی شنیدیم.»
نینا خندید.
«مثلاً؟»
جیمین با همون حالت جدی گفت:
«اینکه وقتی میترسین، تصمیمهای عاقلانه میگیرین.»
نینا چند ثانیه ساکت موند
بعد با خنده گفت:
«نه، این یکی واقعاً دروغه.»
هر دو آروم خندیدن
خندهای کوتاه...
اما واقعی.
باد دوباره وزید.
نینا به جنگل خیره شد.
بعد بیمقدمه پرسید:
_«اگه یه روز بتونم برگردم...»
این بار جملهاش را کامل کرد.
«واقعاً اجازه میدی برم؟»
لبخند محو از صورت جیمین رفت.
چند لحظه به دوردست نگاه کرد.
_«اگر روزی مطمئن بشم بیرون از این قلعه امنیت داری...»
نگاهش ر به نینا برگردوند.
«خودم تا مرز همراهیت میکنم.»
نینا چیزی نگفت.
جوابش رو باور نکرده بود...
- ۱.۳k
- ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط