تابع قوانین جمهوری اسلامی
تابع قوانین جمهوری اسلامی
زودتر از هیونین به سمت یونا رفتم و دستم رو روی جایی که زخم شده بود گذاشتم که پسم زد
_من...من...نمیخواستم
هیونین جلو اومد و یونارو بغل کرد
÷مامانی ببخشید بخاطر من...
قبل از اینکه حرفشو تموم کنه یونا دستشو روی شونه هاش گذاشت و لب زد
+تقصیر تو نیست پسرکم
÷هست...من...خودم....خودم شنیدم بخاطر من بود..
+نه...نه پسرم اینطور نیست
هیونین بلند شدو به سمت من برگشت
÷بس کم دیگه ، کی میخوای دست از بد بودن بکشی ؟ من بابای بد نمیخوام...نمیزارم دیگه به مامانم دست بزنی...
و بعد دست یونارو گرفت و ادامه داد
÷بیا بریم مامان نمیزارم اینجا بمونی میدونم اینجا خواهرمو از دست دادی
+کی...کی بهت...
÷عمه یجی گفت ، همشو بهم گفت حالا بریم...
عصبی شدمو بازوی هیونین رو محکم گرفتم و از اتاق اومدم بیرون
+ولش کن هیون...پسرمو کجا میبری...پسرم هیونین...هیونین
÷ولم کن...مامان...مامانی
توی اتاقی انداختمش و درو قفل کردم و سمت اتاقی که یونا بود رفتم
+کجا بردیش؟...پسرمو کجا بردی ؟ (با داد)
_دیگه داشت عصبیم میکرد باید یاد بگیره چطور رفتار کنه باید تا صبح تو همون اتاق زندانی بشه تا یاد بگیره نبابد رو حرفم حرف بزنه
+نه.... بیارش بیرون...پسرمو بیار بیرون...نباید درو روش قفل میکردی...پسرم.... پسرم میترسه بیارش بیرون....توروخدا پسرمو بیار بیرون.... توروخدا....پسرم نمیتونه اونجا بمونه التماست میکنم بیارش بیرون...پسرم....
با قطع شدن صداش چشمامو باز کردم و تن بی جونشو کف زمین دیدم
_یونا؟...یونا عزیزم بیدار شو...یونا...یونا..
روی تخت گذاشتمش و سریع رفتم بیرون و به بادیگارد گفتم سریع پزشکو خبر کنه خودمم رفتم بالا توی اتاق هیونین
_ترسیدی بابا؟ ببخشید یه لحظه کنترلمو از دست دادم
÷ مامانم هق هق....من مامامو میخوام... منو زندونی نکن....
توی آغوش گرفتمش و به سمت اتاق یونا بردمش
÷مامان...
گذاشتمش زمین و رفت سمت یونا و دستشو گرفت
÷ مامانی توروخدا بیدار شو...من بدون تو میمیرم مامانی.... بابا چرا بیدار نمیشه ؟...بابا
توی بغلم گرفتمش تا آروم بشه
_حالش خوب میشه ، فقط باید یکم استراحت کنه الان دکتر میاد پیشش آروم باش پسرم
÷بابایی...خیلی دوست دارم ببخشید که اونطور باهات رفتار کردم ، آخه تو مامانو ناراحت کرده بودی بخاطر همین....
_هیش گریه نکن پسرم...منم دوست دارم
÷ چرا....چرا دکتر نیومد
_الان میاد عزیزم آروم باش...
زودتر از هیونین به سمت یونا رفتم و دستم رو روی جایی که زخم شده بود گذاشتم که پسم زد
_من...من...نمیخواستم
هیونین جلو اومد و یونارو بغل کرد
÷مامانی ببخشید بخاطر من...
قبل از اینکه حرفشو تموم کنه یونا دستشو روی شونه هاش گذاشت و لب زد
+تقصیر تو نیست پسرکم
÷هست...من...خودم....خودم شنیدم بخاطر من بود..
+نه...نه پسرم اینطور نیست
هیونین بلند شدو به سمت من برگشت
÷بس کم دیگه ، کی میخوای دست از بد بودن بکشی ؟ من بابای بد نمیخوام...نمیزارم دیگه به مامانم دست بزنی...
و بعد دست یونارو گرفت و ادامه داد
÷بیا بریم مامان نمیزارم اینجا بمونی میدونم اینجا خواهرمو از دست دادی
+کی...کی بهت...
÷عمه یجی گفت ، همشو بهم گفت حالا بریم...
عصبی شدمو بازوی هیونین رو محکم گرفتم و از اتاق اومدم بیرون
+ولش کن هیون...پسرمو کجا میبری...پسرم هیونین...هیونین
÷ولم کن...مامان...مامانی
توی اتاقی انداختمش و درو قفل کردم و سمت اتاقی که یونا بود رفتم
+کجا بردیش؟...پسرمو کجا بردی ؟ (با داد)
_دیگه داشت عصبیم میکرد باید یاد بگیره چطور رفتار کنه باید تا صبح تو همون اتاق زندانی بشه تا یاد بگیره نبابد رو حرفم حرف بزنه
+نه.... بیارش بیرون...پسرمو بیار بیرون...نباید درو روش قفل میکردی...پسرم.... پسرم میترسه بیارش بیرون....توروخدا پسرمو بیار بیرون.... توروخدا....پسرم نمیتونه اونجا بمونه التماست میکنم بیارش بیرون...پسرم....
با قطع شدن صداش چشمامو باز کردم و تن بی جونشو کف زمین دیدم
_یونا؟...یونا عزیزم بیدار شو...یونا...یونا..
روی تخت گذاشتمش و سریع رفتم بیرون و به بادیگارد گفتم سریع پزشکو خبر کنه خودمم رفتم بالا توی اتاق هیونین
_ترسیدی بابا؟ ببخشید یه لحظه کنترلمو از دست دادم
÷ مامانم هق هق....من مامامو میخوام... منو زندونی نکن....
توی آغوش گرفتمش و به سمت اتاق یونا بردمش
÷مامان...
گذاشتمش زمین و رفت سمت یونا و دستشو گرفت
÷ مامانی توروخدا بیدار شو...من بدون تو میمیرم مامانی.... بابا چرا بیدار نمیشه ؟...بابا
توی بغلم گرفتمش تا آروم بشه
_حالش خوب میشه ، فقط باید یکم استراحت کنه الان دکتر میاد پیشش آروم باش پسرم
÷بابایی...خیلی دوست دارم ببخشید که اونطور باهات رفتار کردم ، آخه تو مامانو ناراحت کرده بودی بخاطر همین....
_هیش گریه نکن پسرم...منم دوست دارم
÷ چرا....چرا دکتر نیومد
_الان میاد عزیزم آروم باش...
- ۱۴.۵k
- ۰۸ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط