____[The Forbidden Crossing]____
تـقـاطـع مـمـنـوعـه²⁵
+ههه
معلوم نیست چقدر از من پیش مری تعریف کردی که این حرفو میزنه
-تعریف؟
نه راستش فقط تخریبت کردم
+پس چرا این حرفو زد؟
-یکم خجالت هم خوب چیزیه به خدا
مری خودش عقلش سر جاش نبود
یه نیشخند شیطانی رو اعصاب زد و گفت:
+تا کی میخوای کل کل کنی برو تو ماشین دیگه
-باشه بابا
رفتم سمت ماشین شدم و با یادآوری اینکه تهیونگ هم هست رفتم و صندلی عقب نشستم
کوک هم رفت صندلی راننده نشست
+هوییی مگه راننده شخصیتم رفتی عقب نشستی؟
-تهیونگ هم هست خب
+اههه حس گوهی داره بیا جلو بشین ببینم
-ایشش باشه بابا اومدم
رفتم و جلو نشستم و راه افتادیم
-ک..کوک
+ها؟
-میخواستم در مورد یه چیزی باهات صحبت کنم
+زخمای توی کمرم؟
-چی؟
از کجا میدونستی؟
+اوسکل که نیستم دیشب خیلی تعجب کرده بودی
-خ...خب میشه قضیشو بهم بگی؟
هی نگو که کار مارتینه هااا!
یه خنده ریز کرد و گفت:
+دیوونهاییی؟
-ایششش خب اگه میشه بهم بگو
منم به تو گفتم دیگه یالا بگو
+هومم باشه
کار ناپدریمه....
-چی؟
مگه تو ناپدری داری؟
+آره مامان و بابام وقتی 8 سالم بود طلاق گرفتن...
میتونستم خشم و ناراحتی زیادشو از فشاری که به فرمون میاورد بفهمم
+وقتی طلاق گرفتن مامانم منو برد پیش خودش تو ایتالیا
اونجا هم ازدواج کرد
ولی خب شوهرش یه آدم عوضی بود...
مامانم خبر نداشت..
-اوه م..من متاسفم
نباید میپرسیدم
+نه مشکلی نداره
به هر حال دیگه ازش خلاص شدم
3 سال پیش رفتم پیش بابام..
ولی نتونستم مامانمو از اون جهنم خلاص کنم
-یعنی با مامانت هم بد بود؟
گوشیشو برداشت و همزمان که حواسش به جاده بود گوشیشو باز کرد و رفت تو یه چت و گوشیو داد دستم
با اون عکسی که دیدم حالم بد شد....
یه زن که فکر کنم مادر کوک بود حسابی کتک خورده روی یه صندلی بسته شده بود....
با دیدن اون عکس حسابی جا خوردم و از حالتی که به صندلی تکیه داده بودم صاف نشستم..
-پس چ..چرا شکایت نمیکنی؟
+فکر میکنی امتحان نکردم؟
از اون آدم مایه دارایه عوضیه که هیچ کس حاضر نیست بندازتش زندان
با یه رشوه کارو حل میکنه
-خب تو هم رشوه بدهههه
با هم حرفم خندش گرفت و گفت:
+سگ پارس میکنه تو میری گازش میگیری؟
-قانع کننده بود...
+به هر حال به بابام نگو
-چرااا؟
+نمیخوام بیشتر از این فکرش درگیر بشه
-و..ولی
+خواهش میکنم رایا
-حالا که خودت میخوای باشه..
چند ثانیه تو سکوت گذشت و چشمم به یه سوپر مارکت افتاد
-هعیییییی
+درد چته سکتم میدی
-اینجا وایسا سوپر مارکت یه چیزی میخوام
+حالا چیه که اینقدر مهمه؟
-به یکی یه چیزی قول دادم
+اههه باشه برو زود بیا
سریع به سمت سوپری رفتم
رفتم سمت یخچال و یه شیرموز برداشتم...
خودم از این کاری که داشتم میکردم خندم گرفته بود....
سریع شیرموز رو حساب کردم و از مغازه زدم بیرون
سوار ماشین شدم
+حالا چی بود که اینقدر مهم بود؟
شیرموز رو به سمتش گرفتم و گفتم:
-بفرماااا
با کارم پقی زد زیر خنده
+ناموسا؟
-اوهوم دیشب بهت قول دادم اگه کمکم کنی ببرمت اتاقت برات شیرموز بخرم دیگهه
هنوز داشت میخندید و گفت:
+اولین باره یه نفر بهم اهمیت داده
این حرفش خیلی تلخ بود...
یه بغض عجیبی توی صداش بود
-عههه
حالا دیگه ننه من غریبم بازی در نیار بگیر بخور
+چرا برا خودت نخریدی؟
-از شیرموز بدم میاد
+تنها وجه اشتراکمون اینه که موتور دوست داریم
-اوهوم
که گوشیم زنگ خورد
مری بود
-جانم
=جان و زهر مار کجا موندین شمااااااا
-اییی گوشم کر شد داریم میایم
=ایششش بدوییین
تلفنو قطع کردم و رو به کوک گفتم:
-گازشو بده که مری و تهیونگ دهنمونو سرویس میکنن
+اوکی
بعدشم تا میتونست گاز داد
یکم میترسیدم اما خب حال میداددد
رسیدیم به خونه تهیونگ و مری هم اونجا بود
=کجا بودیننننن چرا اینقدر لف دادیننننن
-یه کار خیلی مهم برای یه نفر باید انجام میدادم
=ایششش چرا رمزی حرف میزنیییی
^سلام داداش
+سلام رفیق خوشگلم
=دل و قلوه دادنتون تموم شد راه بیفتینن
کوک هم گاز داد به سمت آدرس مرکز خریدی که مامانم فرستاده بود..
به اونجا رسیدیم و جای خیلی بزرگ و جذابی بود
که یهو یه پسر خوشتیپ به سمتمون اومد
انگار کوک میشناختش
و با نفرت بهش نگاه میکرد
.....
بچه ها امروز چه روزیهههه؟✨️
یعنی اگه یادتون نباشه تا یه هفته پارت نمیدمممم🥲
#رمان #فیک #تقاطع_ممنوعه #رایا #کوک #The_Forbidden_Crossing
+ههه
معلوم نیست چقدر از من پیش مری تعریف کردی که این حرفو میزنه
-تعریف؟
نه راستش فقط تخریبت کردم
+پس چرا این حرفو زد؟
-یکم خجالت هم خوب چیزیه به خدا
مری خودش عقلش سر جاش نبود
یه نیشخند شیطانی رو اعصاب زد و گفت:
+تا کی میخوای کل کل کنی برو تو ماشین دیگه
-باشه بابا
رفتم سمت ماشین شدم و با یادآوری اینکه تهیونگ هم هست رفتم و صندلی عقب نشستم
کوک هم رفت صندلی راننده نشست
+هوییی مگه راننده شخصیتم رفتی عقب نشستی؟
-تهیونگ هم هست خب
+اههه حس گوهی داره بیا جلو بشین ببینم
-ایشش باشه بابا اومدم
رفتم و جلو نشستم و راه افتادیم
-ک..کوک
+ها؟
-میخواستم در مورد یه چیزی باهات صحبت کنم
+زخمای توی کمرم؟
-چی؟
از کجا میدونستی؟
+اوسکل که نیستم دیشب خیلی تعجب کرده بودی
-خ...خب میشه قضیشو بهم بگی؟
هی نگو که کار مارتینه هااا!
یه خنده ریز کرد و گفت:
+دیوونهاییی؟
-ایششش خب اگه میشه بهم بگو
منم به تو گفتم دیگه یالا بگو
+هومم باشه
کار ناپدریمه....
-چی؟
مگه تو ناپدری داری؟
+آره مامان و بابام وقتی 8 سالم بود طلاق گرفتن...
میتونستم خشم و ناراحتی زیادشو از فشاری که به فرمون میاورد بفهمم
+وقتی طلاق گرفتن مامانم منو برد پیش خودش تو ایتالیا
اونجا هم ازدواج کرد
ولی خب شوهرش یه آدم عوضی بود...
مامانم خبر نداشت..
-اوه م..من متاسفم
نباید میپرسیدم
+نه مشکلی نداره
به هر حال دیگه ازش خلاص شدم
3 سال پیش رفتم پیش بابام..
ولی نتونستم مامانمو از اون جهنم خلاص کنم
-یعنی با مامانت هم بد بود؟
گوشیشو برداشت و همزمان که حواسش به جاده بود گوشیشو باز کرد و رفت تو یه چت و گوشیو داد دستم
با اون عکسی که دیدم حالم بد شد....
یه زن که فکر کنم مادر کوک بود حسابی کتک خورده روی یه صندلی بسته شده بود....
با دیدن اون عکس حسابی جا خوردم و از حالتی که به صندلی تکیه داده بودم صاف نشستم..
-پس چ..چرا شکایت نمیکنی؟
+فکر میکنی امتحان نکردم؟
از اون آدم مایه دارایه عوضیه که هیچ کس حاضر نیست بندازتش زندان
با یه رشوه کارو حل میکنه
-خب تو هم رشوه بدهههه
با هم حرفم خندش گرفت و گفت:
+سگ پارس میکنه تو میری گازش میگیری؟
-قانع کننده بود...
+به هر حال به بابام نگو
-چرااا؟
+نمیخوام بیشتر از این فکرش درگیر بشه
-و..ولی
+خواهش میکنم رایا
-حالا که خودت میخوای باشه..
چند ثانیه تو سکوت گذشت و چشمم به یه سوپر مارکت افتاد
-هعیییییی
+درد چته سکتم میدی
-اینجا وایسا سوپر مارکت یه چیزی میخوام
+حالا چیه که اینقدر مهمه؟
-به یکی یه چیزی قول دادم
+اههه باشه برو زود بیا
سریع به سمت سوپری رفتم
رفتم سمت یخچال و یه شیرموز برداشتم...
خودم از این کاری که داشتم میکردم خندم گرفته بود....
سریع شیرموز رو حساب کردم و از مغازه زدم بیرون
سوار ماشین شدم
+حالا چی بود که اینقدر مهم بود؟
شیرموز رو به سمتش گرفتم و گفتم:
-بفرماااا
با کارم پقی زد زیر خنده
+ناموسا؟
-اوهوم دیشب بهت قول دادم اگه کمکم کنی ببرمت اتاقت برات شیرموز بخرم دیگهه
هنوز داشت میخندید و گفت:
+اولین باره یه نفر بهم اهمیت داده
این حرفش خیلی تلخ بود...
یه بغض عجیبی توی صداش بود
-عههه
حالا دیگه ننه من غریبم بازی در نیار بگیر بخور
+چرا برا خودت نخریدی؟
-از شیرموز بدم میاد
+تنها وجه اشتراکمون اینه که موتور دوست داریم
-اوهوم
که گوشیم زنگ خورد
مری بود
-جانم
=جان و زهر مار کجا موندین شمااااااا
-اییی گوشم کر شد داریم میایم
=ایششش بدوییین
تلفنو قطع کردم و رو به کوک گفتم:
-گازشو بده که مری و تهیونگ دهنمونو سرویس میکنن
+اوکی
بعدشم تا میتونست گاز داد
یکم میترسیدم اما خب حال میداددد
رسیدیم به خونه تهیونگ و مری هم اونجا بود
=کجا بودیننننن چرا اینقدر لف دادیننننن
-یه کار خیلی مهم برای یه نفر باید انجام میدادم
=ایششش چرا رمزی حرف میزنیییی
^سلام داداش
+سلام رفیق خوشگلم
=دل و قلوه دادنتون تموم شد راه بیفتینن
کوک هم گاز داد به سمت آدرس مرکز خریدی که مامانم فرستاده بود..
به اونجا رسیدیم و جای خیلی بزرگ و جذابی بود
که یهو یه پسر خوشتیپ به سمتمون اومد
انگار کوک میشناختش
و با نفرت بهش نگاه میکرد
.....
بچه ها امروز چه روزیهههه؟✨️
یعنی اگه یادتون نباشه تا یه هفته پارت نمیدمممم🥲
#رمان #فیک #تقاطع_ممنوعه #رایا #کوک #The_Forbidden_Crossing
- ۲۱.۷k
- ۲۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط