{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 19

🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 19

کلبه‌ی جنگلی ـ ساعت ۱۱:۳۰ شب لونا هنوز منتظر جواب مینهو بود. نگاهش روی صورت او ثابت مانده بود و از سکوتش خوشش نمی‌آمد. لونا: مینهو، بهم بگو چی شده. مینهو گوشی را داخل جیبش گذاشت. مینهو: چیزی نیست که لازم باشه نگرانش باشی. لونا با ناراحتی دستش را عقب کشید. لونا: همین الان بهم قول دادی چیزی رو ازم پنهون نکنی! مینهو چشم‌هایش را بست و نفس عمیقی کشید. مینهو: یکی تهدیدمون کرده. لونا: کی؟ مینهو: نمی‌دونم. ولی می‌خواد فردا برم یه آدرس مشخص. گفته اگه نرم، به تو آسیب می‌رسونه. لونا برای چند لحظه ساکت ماند. لونا: و تو می‌خواستی تنهایی بری؟ مینهو جواب نداد. لونا: مینهو، من واقعاً نمی‌فهمم! چرا فکر می‌کنی اگه منو از خودت دور نگه داری، همه‌چیز درست می‌شه؟ مینهو: چون نمی‌خوام بلایی سرت بیاد! لونا: منم نمی‌خوام بلایی سرت بیاد! ولی قرار نیست برای محافظت از همدیگه، به هم دروغ بگیم! مینهو به حلقه‌ی دست لونا نگاه کرد. مینهو: تازه ازم قول گرفتی که چیزی رو پنهون نکنم... و من حتی نتونستم چند دقیقه به قولم عمل کنم. لونا آرام دستش را گرفت. لونا: پس از همین الان شروع کن. با هم حلش می‌کنیم. مینهو انگشتانش را دور دست او حلقه کرد. مینهو: می‌دونی چقدر خطرناکه که دوستت داشته باشم؟ لونا لبخند تلخی زد. لونا: نه. ولی می‌دونم چقدر سخته که کسی رو دوست داشته باشی و از ترس اتفاقی که شاید بیفته، حتی نتونی کنارش زندگی کنی. مینهو چیزی نگفت. فقط او را در آغوش گرفت. مینهو: نمی‌دونم چطور باید بدون ترس از دست دادنت زندگی کنم، لونا. لونا: لازم نیست از همین امشب همه‌چیز رو بلد باشی. فقط یاد بگیر بهم اعتماد کنی. مینهو پیشانی‌اش را به پیشانی او تکیه داد. مینهو: دوستت دارم. لونا با تعجب نگاهش کرد. لونا: می‌شه دوباره بگی؟ مینهو: نه! لونا: مینهووو! مینهو: همین یه بار رو از دست دادی! لونا خندید و دوباره او را در آغوش گرفت. لونا: منم دوستت دارم، آقای لی. برای اولین بار بعد از مدت‌ها، مینهو احساس کرد شاید هنوز فرصتی برای داشتن یک زندگی معمولی وجود داشته باشد؛ زندگی‌ای که در آن مجبور نباشد همیشه پشت نقاب یک مرد بی‌رحم پنهان شود. اما آن شب، آرامش زیادی دوام نیاورد.


---

صبح روز بعد ـ ساعت ۱۱:۴۵ مینهو و لونا همراه محافظان به عمارت برگشته بودند. مینهو تصمیم گرفته بود پیش از هر اقدامی، هویت فرستنده‌ی پیام را پیدا کند. ناگهان یکی از محافظان وارد اتاق شد. محافظ: رئیس، یه پاکت جلوی در پیدا کردیم. مینهو پاکت را باز کرد. داخل آن یک عکس قدیمی و یک نامه بود. با دیدن عکس، دستش بی‌حرکت ماند. در عکس، مادر مینهو کنار پدر لونا ایستاده بود؛ اما شخص سومی هم در تصویر حضور داشت. لونا: اون مرد کیه؟ مینهو با صدایی آرام جواب داد: مینهو: عمویم... برادر پدرم. لونا نامه را از دستش گرفت و خواند: «اگر می‌خواهی حقیقت مرگ مادرت را بدانی، به آدرس پیام بیا. اما این بار، فقط گذشته‌ات را پیدا نمی‌کنی؛ کسی را پیدا می‌کنی که تمام این سال‌ها به او اعتماد داشته‌ای.» لونا سرش را بالا آورد. لونا: ممکنه عموت پشت تمام این اتفاق‌ها باشه؟ مینهو به عکس خیره شد. مینهو: عمویم بعد از مرگ مادرم ناپدید شد. همه فکر می‌کردن از کشور فرار کرده. لونا: پس شاید هنوز زنده باشه. مینهو کت خود را برداشت. لونا: کجا می‌ری؟ مینهو: قرار نیست کورکورانه وارد تله بشم. اول باید بفهمم چه خبره. لونا حلقه‌اش را لمس کرد و کنارش ایستاد. لونا: پس این بار با هم می‌ریم. مینهو به او نگاه کرد و بعد دستش را گرفت. مینهو: با هم. آن‌ها هنوز نمی‌دانستند کسی که پشت این ماجرا بود، از همان ابتدا همه‌چیز را برنامه‌ریزی کرده بود؛ حتی ازدواج اجباری آن‌ها را. و حالا، با عاشق شدن مینهو و لونا، نقشه‌اش وارد مرحله‌ی تازه‌ای شده بود. ادامه دارد... 🖤
دیدگاه ها (۳)

داستان عاشقانه جدید

🖤 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پارت پانزدهم 𓆪ات پشت سر جیمین ایستاد.جیمین ...

پارت سه

dark life = 28

RESPECT OR DIE : پارت پنجم آرام آن را برداشت...— شما درباره‌...

╭─── 🩸🌹 ───╮رزهای خونینپارت شانزدهمساعت ده شب، ماشین تهیونگ ...

پارت ۱۸ #پشت غرورتصبح روز بعد، اِما زودتر از همیشه از خونه ب...

رمان انتقام ازدواج کامل

بریم پارت ۵۵ دختر کوچولوم:سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۵۵ات چن...

سایه‌روشنِ نیمهِ شب.صدایِ تیک‌تاکِ ساعتِ دیواری، تنها صدایی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط