{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝗠𝘆 𝗺𝗮𝗳𝗶𝗮

𝗠𝘆 𝗺𝗮𝗳𝗶𝗮
ᴘᴀʀᴛ ۱۲
ડꫀꪖડꪮꪀ 2

جشنواره شروع شد


استاد: بچه ها امروز قراره این جشنواره رو ما مدیریت کنیم......
پس دوست دارم خیلی دقت کنین.....

جنا: خوب بچه ها من مدیر دبیرستان شمام همتونم میدونین من این جشنواره رو برای نمراتتون برگذار کردیم
که سه رتبه اول دبیرستان و اعلام کنم.....

جولی: یوپی چرا رنگ پریده ای

یوپی: هیچ... هیچی نیست

جولی: هویج جونم دروغ نگو

یوپی: گفتم اوکیم

جولی: باشه

جنا: خوز من خودم هنوز لیست رو ندیدم برای همین استاد لی اعلام میکنن....

استاد لی: خوب از نفر سوم شروع میکنم
نفر سوم.... پارک یوری تشویق....

جولی: افرینننن یوری برو

استاد لی: نفر دوم....
هان لوران... تشویق...

جولی: هان لوران کیه باز

استاد لی: نفر اولللل کسی نیس جز...
یو جولی تشویقققق

جولی: چی یوپی تو چرا نگرفتی ها تو که باهوش ترینی

یوپی: برو افرین بهت

جولی: یوپی

یوپی: برو

جنا: خوب تبریک راستی یوپی کیم بعد از جشنواره بیاد دفترم...

یوپی: من میرم جولی

جولی: نکنه

یوپی: همونیه مه تو فکر میکنی


ویو دفتر

جنا: یوپییی(با عصبانیت)

یوپی: ببخشید مامان

جنا: مامان نتونستی حتا رتبه ی دوم بگیری بعد میگی مامان

یوپی: چون سه روز حالم خوب نبود سلامتیم برات مهم نیست

جنا: حق نداری از فردا بیای مدرسه باید تو اتاقت بمونی

یوپی: اما...

جنا: جواب پس نده

چند روز بعد....

جولی: از روز مراسم تا الان از یوپی هیچ خبری نیست زنگ میزنم خاموشه

یوری: منم زنگ میزنم اینطوریع....

جنا: سلام بچه ها

بچه ها: سلام

جولی: ببخشید

جنا: بله؟

جولی: شما امروز بجای استادین؟


جنا: بله خوب بچه ها من یک دقیقه میرم ورقه هاتون بگیرم و بیام

ویو جولی

کیفشو گذاشته بود اونجا درش باز بود حس کردم یه گوشی اشنا توشه فکر مردم فهمیدم گوشی یوپیه
باید میفهمیدم چیشد نکنه اون بخواطر یه نمره هویج جونمو زندانی کرده هر طور شده باید گوشی و کلید اتاقشو بگیرم

زنگ خونه....

ویو جولی:

خانم مدیر رفت دفترش همه از کلاس بیرون بودن من گوشی و کلید و گرفتم رفتم بیرون گوشی یوپی رو باز کردم رفتم تو پیم هاش که دیدم....

ادامه دارد......
دیدگاه ها (۲)

پارت دویوری: چرا آخه ها چرااااااااا( داد و گریه )شبیوری: جون...

پارت یکاسم مامان یوری لیا لیا: بچه ها بیاین غذا بخورین یه نک...

{ خوانواده بی ارامش }

پارت ۳ [آزمایش ۰۰۶ و ۰۰۷]ادامه ی حرف استاد : گروه ها ۶ نف...

فیک:زندگی برام معنایی نداشت تا وقتی که...پارت دوم(یک هفته بع...

Little Angelp1*سعی کردن ازدواج اجباری و برده رو جا بدم تو یه...

رمان

نقطه شروع کنسرت p,14(ویو هنا)+: خیلی خب باشه ولی نباید یکم ز...

*ویو ات *شب شده بود ساعت نزدیکای ۹ بود پس تصمیم گرفتم برم بی...

《وقتی برات قلدری میکرد ولی...》پارت ²ویو تهیونگ اصلا به حرف ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط