Little Angel
Little Angel
p1
Little Angel
ویو جونگکوک:رو کاناپه دراز کشیده بودم دیدم خدمتکار اومد تو
جونگکوک:کاری داری؟؟؟
خدمتکار:نه فقط این لیست متقاضی برای کار هستن
جونگکوک:بذارش رو میز برو
لیست هارو با خودم برداشتم ببرم بندازم دور به حد کافی خدمتکار داشتیم داشتم از پله ها پایین میرفتم
دیدم مامان داشت با یه دختری حرف میزد
منتظر شدم تا صحبتشون تموم شه
جونگکوک:سلام مامان داشتی چیکار میکردی؟؟
آجوما:بهم نگو مامان بابات بدش میاد
جونگکوک:ولی تو از بچگی منو بزرگ کردی
آجوما:هر چی هم باشه جلوش نگو عصبی میشه
جونگکوک:چشم ولی خیلی گفتم نذار هر کسی بیاد تو
آجوما:اخه دلم سوخت سه ساعت جلو در بود به کار نیاز داشت
جونگکوک:باشه نگاه میکنم
آجوما:فقط شب مهمون داریم
جونگکوک:مهمون؟؟
آجوما:اره خاله اینا دیگه خودت میدونی بابات گیر داده
جونگکوک:نمیخوام ببینمشون
آجوما : بابات عصبی میشه
جونگکوک:پوفف
*نشست رو صندلی
من که نمیدونم کدوم دختر رو میگی ببین کدومشون هس
آجوما:داشتم فرم ها رو ورق میزد تو یکیش وایستاد
همین دختره هس
ویو جونگکوک:فرم رو تو دستم گرفتم شروع کردم به خوندنش
کیم یونا هیجده ساله پدرش مرده مجرده فقط مامانش مونده
جونگکوک:این چرا مجرده
آجوما:مگه باید متاهل باشه
دردسرش که برا تو کمتره اینجوری
جونگکوک:خدمتکار زیاد داریم
آجوما:فقط یه نفر هس
جونگکوک:برا چی طرفداریش رو میکنی
آجوما:چشماش پر شده بود حالش زیاد خوب نبود مامانش هم مریضه
یه نفر مگه چی میشه
جونگکوک:پوفف ببینم چی میشه
اجوما:من برم غذا ها رو درست کنم
جونگکوک:منم درست میکنم
اجوما:نگا کن پسرم چقد بزرگ شده
یه زمانی بود نمیتونستی لیوان رو تو دستات بگیری
جونگکوک:اینجوری نگو دارم خجالت میکشم*خنده
اجوما:*خنده
بعد از چند ساعت
اجوما:تموم شد تو هم برو لباسات رو عوض کن
ویو جونگکوک:بعد از اینکه لباسام رو عوض کردم نشست به فرم یونا نگا کردم
تصمیم گرفتم زنگ بزنم
یونا:الو بفرمایید
جونگکوک:سلام شما استخدام شدید
یونا:از فردا بیام؟؟
جونگکوک:نخیر از الان زود تر بیا
یونا:چشم میام
ویو یونا: خیلی خوشحال شدم زود لباسام رو پوشیدم رفت سمت عمارت
چند تا خدمتکار اومدن جلو یه اتاق نشون دادن بعد لباس خدمتکاری بهم دادن اونا رو پوشیدم رفتم پایین
مثل اینکه مهمون بودن
همینجوری داشتم نگاهشون میکردم که همشون نشستن
یه دختر که شاید دو سه سالی از من بزرگتر بود
سوبین:هی تو برام یه قهوه بیار
رفتم قهوه ریختم داشتم برمیگشتم دیدم یه نفر از پله ها پایین اومد همه پاشدن از سرجاشون خیلی خوشتیپ بود
دیت از نگاه کردنش برداشتم قهوه رو بردم سمت اون دختر
سوبین:*قهوه رو برداشت که....
p1
Little Angel
ویو جونگکوک:رو کاناپه دراز کشیده بودم دیدم خدمتکار اومد تو
جونگکوک:کاری داری؟؟؟
خدمتکار:نه فقط این لیست متقاضی برای کار هستن
جونگکوک:بذارش رو میز برو
لیست هارو با خودم برداشتم ببرم بندازم دور به حد کافی خدمتکار داشتیم داشتم از پله ها پایین میرفتم
دیدم مامان داشت با یه دختری حرف میزد
منتظر شدم تا صحبتشون تموم شه
جونگکوک:سلام مامان داشتی چیکار میکردی؟؟
آجوما:بهم نگو مامان بابات بدش میاد
جونگکوک:ولی تو از بچگی منو بزرگ کردی
آجوما:هر چی هم باشه جلوش نگو عصبی میشه
جونگکوک:چشم ولی خیلی گفتم نذار هر کسی بیاد تو
آجوما:اخه دلم سوخت سه ساعت جلو در بود به کار نیاز داشت
جونگکوک:باشه نگاه میکنم
آجوما:فقط شب مهمون داریم
جونگکوک:مهمون؟؟
آجوما:اره خاله اینا دیگه خودت میدونی بابات گیر داده
جونگکوک:نمیخوام ببینمشون
آجوما : بابات عصبی میشه
جونگکوک:پوفف
*نشست رو صندلی
من که نمیدونم کدوم دختر رو میگی ببین کدومشون هس
آجوما:داشتم فرم ها رو ورق میزد تو یکیش وایستاد
همین دختره هس
ویو جونگکوک:فرم رو تو دستم گرفتم شروع کردم به خوندنش
کیم یونا هیجده ساله پدرش مرده مجرده فقط مامانش مونده
جونگکوک:این چرا مجرده
آجوما:مگه باید متاهل باشه
دردسرش که برا تو کمتره اینجوری
جونگکوک:خدمتکار زیاد داریم
آجوما:فقط یه نفر هس
جونگکوک:برا چی طرفداریش رو میکنی
آجوما:چشماش پر شده بود حالش زیاد خوب نبود مامانش هم مریضه
یه نفر مگه چی میشه
جونگکوک:پوفف ببینم چی میشه
اجوما:من برم غذا ها رو درست کنم
جونگکوک:منم درست میکنم
اجوما:نگا کن پسرم چقد بزرگ شده
یه زمانی بود نمیتونستی لیوان رو تو دستات بگیری
جونگکوک:اینجوری نگو دارم خجالت میکشم*خنده
اجوما:*خنده
بعد از چند ساعت
اجوما:تموم شد تو هم برو لباسات رو عوض کن
ویو جونگکوک:بعد از اینکه لباسام رو عوض کردم نشست به فرم یونا نگا کردم
تصمیم گرفتم زنگ بزنم
یونا:الو بفرمایید
جونگکوک:سلام شما استخدام شدید
یونا:از فردا بیام؟؟
جونگکوک:نخیر از الان زود تر بیا
یونا:چشم میام
ویو یونا: خیلی خوشحال شدم زود لباسام رو پوشیدم رفت سمت عمارت
چند تا خدمتکار اومدن جلو یه اتاق نشون دادن بعد لباس خدمتکاری بهم دادن اونا رو پوشیدم رفتم پایین
مثل اینکه مهمون بودن
همینجوری داشتم نگاهشون میکردم که همشون نشستن
یه دختر که شاید دو سه سالی از من بزرگتر بود
سوبین:هی تو برام یه قهوه بیار
رفتم قهوه ریختم داشتم برمیگشتم دیدم یه نفر از پله ها پایین اومد همه پاشدن از سرجاشون خیلی خوشتیپ بود
دیت از نگاه کردنش برداشتم قهوه رو بردم سمت اون دختر
سوبین:*قهوه رو برداشت که....
- ۳۳۳
- ۱۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط