Part¹
Part¹
علامت ها: یونا+/ تهیونگ-/ سوجین&/ جیون×/ هانول@/ سیون¢/ کیوم£
صدای تلق تولوق کفش های پاشنه بلند بیست سانتیش بیشتر و واضحتر به گوش میرسید و ناخودآگاه اضطراب و استرس وصف نشدنی بهم دست میداد.. دلهره عجیبی گرفته بودم و احساس عجیبی داشتم.. البته که هجو از قصد این جو رو بین ما و خودش درست کرده بود و برای ما هم تازگی نداشت اما با این حال صدای قدم هاش ناخودآگاه ترس و لرز به اندام آدم می انداخت و این بخاطر خاطرات بدی بود که با این صدا تو ذهن تک تک دویست هزار نفر حکاکی کرده بود.. وقتی یواشکی کلوچه های روی میز و برمیداشتیم و میخوردیم و یا وقتی حین تمیز کاری و ظرف شستن چیزی رو میشکستیم و بهم میریختیم و یا وقتایی که تنبیه شده بودیم و از زیر تنبیه هامون فرار میکردیم با شنیدن صدای کفش های پاشنه دار خانم هجو ترس با بیرحمی بهمون حمله میکرد و زیر ثانیه بدنمونو تحت اختیار خودش در می یاورد
صدای پا قطع شد اون درست جلوی در با کت و دامن زرشکی شیکش و کفش های واکس شده مشکیش که برق میزد ایستاده بود. تا همه متوجه حضورش شدن یکصدا صبح بخیر گفتیم.. بعد از چند ثانیه مکث کوتاه و نگاه کلی به اتاق و افراد حاضر و ایستاده عینکش و روی بینیش بالا داد وبا چوب کلفت تقریبا دومترش وارد اتاق سی نفرمون شد تا اگه کسی خواب مونده باشه به شیوه خودش بیدار کنه ولی ما قبلاً کنترل کرده بودیم که همه بیدار و حاضر باشن و کسی جا نمونده باشه اما با این حال همه دلهره داشتیم. گاهی احساس میکردم حتی دیوار ها و زمین پوسیده اینجا هم ازش حساب میبرن!
وقتی وارد خوابگاه شد و اسامی نفرات و کنترل کرد و مطمئن شد همه بیدار شدن از اتاق بیرون رفت. بچه ها مثل شمع روی کاشی های سرد سبز یشمی چرکین ذوب شدن..
خانم یوبونگسه از اسپیکر نصب شده روی دیوار ها دوباره گفت همه تا نیم ساعت دیگه تو سالن غذاخوری باشیم.. خیلی زود برای رفتن به مدرسه آماده شدیم و با نظم و انظباط به سالن غذاخوری تو طبقه پایین رفتیم. گاهی واقعا احساس میکنم همه ی ما ربات هایی هستیم که از یه نمونه کپی شدیم و برای آزمایش اینجاییم و بعد از استفاده و آزمایشات مربوطه دیگه باهامون کاری ندارن و می ندازنمون دور ولی بعد که عاقلانه تر فکر میکنم میبینم قسمت ربات های متشابه و آزمایش روی حداقل صبر و دردی که یه انسان میتونه تحمل کنه درسته اما قرار نیست حتی بعد از پایان ازمایشاتشون هم دور بندازنمون!
خانم مَکمَکی غذارو تو ظرف غذا هامون کشید و با برداشتن نون کافی برای خوردن صبحونه دور یه میز نشستیم اما ظاهر غذا هیچ دلنشین و اشتها آور نبود!...
+ باورم نمیشه که دوباره پوره سیبزمینی باشه
سوجین با دهن پر درحالی که داشت یه لقمه دیگه با خیار شور میگرفت گفت
...........
علامت ها: یونا+/ تهیونگ-/ سوجین&/ جیون×/ هانول@/ سیون¢/ کیوم£
صدای تلق تولوق کفش های پاشنه بلند بیست سانتیش بیشتر و واضحتر به گوش میرسید و ناخودآگاه اضطراب و استرس وصف نشدنی بهم دست میداد.. دلهره عجیبی گرفته بودم و احساس عجیبی داشتم.. البته که هجو از قصد این جو رو بین ما و خودش درست کرده بود و برای ما هم تازگی نداشت اما با این حال صدای قدم هاش ناخودآگاه ترس و لرز به اندام آدم می انداخت و این بخاطر خاطرات بدی بود که با این صدا تو ذهن تک تک دویست هزار نفر حکاکی کرده بود.. وقتی یواشکی کلوچه های روی میز و برمیداشتیم و میخوردیم و یا وقتی حین تمیز کاری و ظرف شستن چیزی رو میشکستیم و بهم میریختیم و یا وقتایی که تنبیه شده بودیم و از زیر تنبیه هامون فرار میکردیم با شنیدن صدای کفش های پاشنه دار خانم هجو ترس با بیرحمی بهمون حمله میکرد و زیر ثانیه بدنمونو تحت اختیار خودش در می یاورد
صدای پا قطع شد اون درست جلوی در با کت و دامن زرشکی شیکش و کفش های واکس شده مشکیش که برق میزد ایستاده بود. تا همه متوجه حضورش شدن یکصدا صبح بخیر گفتیم.. بعد از چند ثانیه مکث کوتاه و نگاه کلی به اتاق و افراد حاضر و ایستاده عینکش و روی بینیش بالا داد وبا چوب کلفت تقریبا دومترش وارد اتاق سی نفرمون شد تا اگه کسی خواب مونده باشه به شیوه خودش بیدار کنه ولی ما قبلاً کنترل کرده بودیم که همه بیدار و حاضر باشن و کسی جا نمونده باشه اما با این حال همه دلهره داشتیم. گاهی احساس میکردم حتی دیوار ها و زمین پوسیده اینجا هم ازش حساب میبرن!
وقتی وارد خوابگاه شد و اسامی نفرات و کنترل کرد و مطمئن شد همه بیدار شدن از اتاق بیرون رفت. بچه ها مثل شمع روی کاشی های سرد سبز یشمی چرکین ذوب شدن..
خانم یوبونگسه از اسپیکر نصب شده روی دیوار ها دوباره گفت همه تا نیم ساعت دیگه تو سالن غذاخوری باشیم.. خیلی زود برای رفتن به مدرسه آماده شدیم و با نظم و انظباط به سالن غذاخوری تو طبقه پایین رفتیم. گاهی واقعا احساس میکنم همه ی ما ربات هایی هستیم که از یه نمونه کپی شدیم و برای آزمایش اینجاییم و بعد از استفاده و آزمایشات مربوطه دیگه باهامون کاری ندارن و می ندازنمون دور ولی بعد که عاقلانه تر فکر میکنم میبینم قسمت ربات های متشابه و آزمایش روی حداقل صبر و دردی که یه انسان میتونه تحمل کنه درسته اما قرار نیست حتی بعد از پایان ازمایشاتشون هم دور بندازنمون!
خانم مَکمَکی غذارو تو ظرف غذا هامون کشید و با برداشتن نون کافی برای خوردن صبحونه دور یه میز نشستیم اما ظاهر غذا هیچ دلنشین و اشتها آور نبود!...
+ باورم نمیشه که دوباره پوره سیبزمینی باشه
سوجین با دهن پر درحالی که داشت یه لقمه دیگه با خیار شور میگرفت گفت
...........
- ۱۲.۰k
- ۱۶ دی ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط