ته ره
#تهره
من همیشه دوست داشتم..!
ته ره/ا.ت
P:6
برگشت تو پذیرایی و خرده های لیوان رو با جارو جمع کرد و بعد برگشت تو آشپزخونه..
نشست پشت میز و به دستش نگاه کرد..
با خودش میگفت چی میشد یکم بالاتر رو میبرید؟
حداقل اونطوری راحت میشدم...
.
.
چند هفته از اون موقع میگذره..
ته ره کمتر از قبل باهاش حرف میزنه..
ولی خب همون کمش هم مثل یه چاقوی تیز و سرد تو قلبش فرو میرفت..
دیشب بهش گفته بود که امشب قراره برن به یه مهمونی..
تو اتاق رو تخت نشسته بود و داشت کتاب میخوند که یکی در زد و بعد از چند ثانیه اومد تو..
خانم لی بود..
با دیدنش کتاب رو بست و درست نشست رو تخت..
بهرحال اون خانم مثل مادرش بود درست نبود که جلوی مادرش بد بشینه..
ا.ت: چیشده خانم لی؟
خانم لی: این لباس هارو ارباب فرستادن گفتن که تا ساعت 7 آماده بشین!
ا.ت: اوه خیلی خب بزارشون اونجا
خانم لی: خانم انقد گرفته نباشید بخندید وقتی میخندید قشنگ تر میشید!
رفت سمت اون کیسه ها و بازشون کرد..
یه کفش لوبوتین و یه لباس مشکی بلند چاک دار بود..
از قبل حموم رفته بود برای همین قبل از اینکه لباس رو بپوشه اول یکم میکاپ کرد و بعد از اون لباس رو پوشید..
اون لباس مشکی بلند خیلی خوب تو تنش نشسته بود..
سفیدی بدنش با رنگ مشکی اون لباس تضاد خیلی خوبی داشت که باعث میشد بیشتر دیده بشه..
کفشاش هم پوشید و بعد از زدن یه عطر شیرین کارش رو تموم کرد و از اتاق رفت بیرون..
ته ره رو مبل منتظرش نشسته بود..
از پله ها پایین رفت و اون پسر بدون اینکه حتی یه نگاه کوتاه بهش بندازه از جاش بلند شد و از خونه بیرون رفت تا ماشین رو روشن کنه..
.
.
تو تمام مدتی که تو ماشین نشسته بودن هیچ کدومشون چیزی نگفتن..
سکوت سنگینی بینشون بود..
زمانی که به محل مراسم رسیدن ته ره هنوز نگاهش رو شیشه جلوش بود..
یه نفس عمیق کشید و شروع کرد به حرف زدن..
ته ره: زمانی که رفتیم تو، تو فقط پیش من میمونی
-اگه خواستی جایی بری بهم میگی، فهمیدی؟
ا.ت: بله
ته ره: خیلی خب حالا پیاده شو
از ماشین پیاده شدن و به داخل اون عمارت بزرگ رفتن..
زمانی که داخل شدن شخصی که بنظر میومد ته ره رو میشناخت اومد سمتشون..
هانبین: ته ره!
-هی پسر خوش اومدی
-خیلی وقته همو ندیدیم دلتنگ بودم
ته ره: درسته
-منم دلم تنگ شده بود
هانبین: اوه این خانم..!
-همون ا.ته درسته؟
ته ره: آره خودشه
ا.ت: سلام..
هانبین: سلام
-خیلی خوش اومدین
-فعلا خوش باشید من دوباره میام(رو به ته ره)
رفتن یه گوشه و پشت میز نشستن..
ته ره داشت الکل میخورد ولی ا.ت فقط سرش پایین بود و داشت به ناخوناش نگاه میکرد..
یکم که گذشت چندتا مرد که از نظر ا.ت غریبه بود نشستن کنارشون و مشغول حرف زدن شدن..
ا.ت ساکت بود و فقط به حرفاشون گوش میداد..
یکم که گذشت یه دختر اومد و کنار ته ره نشست..
دستش رو گذاشت رو شونش و باهاش حرف میزد..
ا.ت درسته فقط داشت نگاه میکرد ولی تو دلش یه احساس عجیب داشت..
یه حسادت کوچیکی ته دلش رو قلقلک میداد..
حسادت به کی؟
به اون دختر؟
شاید!
شاید واقعا به اون دختر حسادت میکرد..
شاید به این حسادت میکرد که اون دختر انقد صمیمی با ته ره حرف میزد و اون...اون با روی خوش جوابش رو میداد..
یکم که گذشت احساس کرد کسی کنارش نشست..
سرش رو برگردوند و دید یه پسر جوون کنارش نشسته..
مکس: بنظر تنها میاد...اجازه هست باهم آشنا بشیم؟
ا.ت: عامم ن-
-مشکلی نیست بفرمایید
مکس: اسمتون چیه؟
ا.ت: ا.ت..
مکس: خوشبختم منم مکس هستم
ا.ت: از آشنایی باهات خوشبختم مکس..!🙂
من همیشه دوست داشتم..!
ته ره/ا.ت
P:6
برگشت تو پذیرایی و خرده های لیوان رو با جارو جمع کرد و بعد برگشت تو آشپزخونه..
نشست پشت میز و به دستش نگاه کرد..
با خودش میگفت چی میشد یکم بالاتر رو میبرید؟
حداقل اونطوری راحت میشدم...
.
.
چند هفته از اون موقع میگذره..
ته ره کمتر از قبل باهاش حرف میزنه..
ولی خب همون کمش هم مثل یه چاقوی تیز و سرد تو قلبش فرو میرفت..
دیشب بهش گفته بود که امشب قراره برن به یه مهمونی..
تو اتاق رو تخت نشسته بود و داشت کتاب میخوند که یکی در زد و بعد از چند ثانیه اومد تو..
خانم لی بود..
با دیدنش کتاب رو بست و درست نشست رو تخت..
بهرحال اون خانم مثل مادرش بود درست نبود که جلوی مادرش بد بشینه..
ا.ت: چیشده خانم لی؟
خانم لی: این لباس هارو ارباب فرستادن گفتن که تا ساعت 7 آماده بشین!
ا.ت: اوه خیلی خب بزارشون اونجا
خانم لی: خانم انقد گرفته نباشید بخندید وقتی میخندید قشنگ تر میشید!
رفت سمت اون کیسه ها و بازشون کرد..
یه کفش لوبوتین و یه لباس مشکی بلند چاک دار بود..
از قبل حموم رفته بود برای همین قبل از اینکه لباس رو بپوشه اول یکم میکاپ کرد و بعد از اون لباس رو پوشید..
اون لباس مشکی بلند خیلی خوب تو تنش نشسته بود..
سفیدی بدنش با رنگ مشکی اون لباس تضاد خیلی خوبی داشت که باعث میشد بیشتر دیده بشه..
کفشاش هم پوشید و بعد از زدن یه عطر شیرین کارش رو تموم کرد و از اتاق رفت بیرون..
ته ره رو مبل منتظرش نشسته بود..
از پله ها پایین رفت و اون پسر بدون اینکه حتی یه نگاه کوتاه بهش بندازه از جاش بلند شد و از خونه بیرون رفت تا ماشین رو روشن کنه..
.
.
تو تمام مدتی که تو ماشین نشسته بودن هیچ کدومشون چیزی نگفتن..
سکوت سنگینی بینشون بود..
زمانی که به محل مراسم رسیدن ته ره هنوز نگاهش رو شیشه جلوش بود..
یه نفس عمیق کشید و شروع کرد به حرف زدن..
ته ره: زمانی که رفتیم تو، تو فقط پیش من میمونی
-اگه خواستی جایی بری بهم میگی، فهمیدی؟
ا.ت: بله
ته ره: خیلی خب حالا پیاده شو
از ماشین پیاده شدن و به داخل اون عمارت بزرگ رفتن..
زمانی که داخل شدن شخصی که بنظر میومد ته ره رو میشناخت اومد سمتشون..
هانبین: ته ره!
-هی پسر خوش اومدی
-خیلی وقته همو ندیدیم دلتنگ بودم
ته ره: درسته
-منم دلم تنگ شده بود
هانبین: اوه این خانم..!
-همون ا.ته درسته؟
ته ره: آره خودشه
ا.ت: سلام..
هانبین: سلام
-خیلی خوش اومدین
-فعلا خوش باشید من دوباره میام(رو به ته ره)
رفتن یه گوشه و پشت میز نشستن..
ته ره داشت الکل میخورد ولی ا.ت فقط سرش پایین بود و داشت به ناخوناش نگاه میکرد..
یکم که گذشت چندتا مرد که از نظر ا.ت غریبه بود نشستن کنارشون و مشغول حرف زدن شدن..
ا.ت ساکت بود و فقط به حرفاشون گوش میداد..
یکم که گذشت یه دختر اومد و کنار ته ره نشست..
دستش رو گذاشت رو شونش و باهاش حرف میزد..
ا.ت درسته فقط داشت نگاه میکرد ولی تو دلش یه احساس عجیب داشت..
یه حسادت کوچیکی ته دلش رو قلقلک میداد..
حسادت به کی؟
به اون دختر؟
شاید!
شاید واقعا به اون دختر حسادت میکرد..
شاید به این حسادت میکرد که اون دختر انقد صمیمی با ته ره حرف میزد و اون...اون با روی خوش جوابش رو میداد..
یکم که گذشت احساس کرد کسی کنارش نشست..
سرش رو برگردوند و دید یه پسر جوون کنارش نشسته..
مکس: بنظر تنها میاد...اجازه هست باهم آشنا بشیم؟
ا.ت: عامم ن-
-مشکلی نیست بفرمایید
مکس: اسمتون چیه؟
ا.ت: ا.ت..
مکس: خوشبختم منم مکس هستم
ا.ت: از آشنایی باهات خوشبختم مکس..!🙂
- ۱۲.۸k
- ۱۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط