👇
👇
نمیدونسم حتی رحم نکنه ...اگه من چیزیم شه چی؟؟؟
همه رنگشون پریده بود...
به خصوص ارتین معلوم بود از قیافش ...نمیخواست اینجوری بزنه ..فقط میخواست اروم تلافی کنه...
ارمان میخواست کارشو جمع کنه...
اومد همرو زد کنار چشتم داشت از درد بسته میشد و گوشه ی چشمم فقط ...اشک میریخت ...
وقتی همرو زد کنار...هنوز یکمی از چشمام باز بود یهو یه گرمیه خاصی رو احساس کردم ...دیدم بوی ارتین اومد ...نگاهش به بچه ها انداختم که...فقط با تعجب مارو نگاه میکردن..
تنها ناله ای که کردم از تیر کشیدنه سینم
-آخخ
و از حال رفتم....وقتی چشمامو باز کردم
دیدم سحر پیشمه...
سحر نیشخندی بهم زدو گفت
-خوبی دختر؟؟درد داشت؟؟بازیه دیگه
بهش گفتم سحر من چمه
گفت-ارتین با توپ زد تو سینت توهم از حال رفتی اون بغلت کردو آوردت بیمارستان...
گفتم
-چیــــی بغلم کرد؟؟چرا گذاشتید بغلم کنه چرا گذاشتید بهم دست بزنه گفت
-بابا همه هنگ کرده بودن آرتین از اون موقع حزفی نزده
یهو آرتین اومد تو اتاق سخر خودش رفت بیرون....
یهو اومد جلو گفت
ببین همین الان واست جریانو تعریف کنم ..خیال برت نداره
شروع کردن به گفتن
-من زده بودم به سینت و چون میدونستم دخترا روی.....اینجا که رسید توقف کرد
ادامه داد
وظیفمو دونستم که بیارمت بیمارستان
اگه هم بهت دست زدم فقط میخواستم کمکت کنم همین..... و تو هم حق نداشتی بزنی ...
واقعا خجالت کشیدم
...یکم پشیمون بودم خداروشمر چیزیش نشد
پسیدم
الان خوبی؟
ابرو خم کردو گفت
مهمه؟
با خودم گفتم الان فکر میکنه کیه که برام حالتش مهمه با سردی گفتم
-هرجور راحتی نگو مهم نیس
همونجور رفت بیرون منم بعد اینکه سرممو زدم رفتم بیرون...
خیلی خجالت میکشیدم چرا جلوی همه به من دست زد اه ....تا حالا هیچ پسره غریبه ای به من دست نزده بود واقعا که....
رفتم که برم ولی هنوز بخاطر دارو هام سرم گیج میرفت
سحرو سلین منو محکم چسبیده بودن که نیفتم
آراد اومد جلو
-مهتاب خانوم خوبی؟
-مرسی بد نیسم
-خب خداروشکر خیلی ترسیدم
-نه چیزی نیس نگرانی لازم نیس
رفتم سوار ماشین سامیار شدیم
من ...نمیدونم چم بود واقعا...چرا روزه تولدم باید گریه میکردم چرا واقعا؟؟؟
ینی بخاطر اینکه یه پسر بهم دست زده داشتم یا یه دلیله دیگه که حتی خودمم...نمیدونستم چی بوده؟؟
قطره ای از گوشه ی چشمم سرازیر شد دیگه اشکام تند تند مثل بارون میریخت
....خدایا پس اون مهتابه شیطون کوشش..چرا دارم خودمو نابود میکنم من نباید روحیمو ببازم ...باید بشم مهتابه قبلی پسرارو اذیت کنم و لذت ببرم و ادامه بدم به شیطونیام
یهو سامیار برگشت وقتی اشکامو دید قیافش گرفته شد....
گفت
-مهتاب چته میشه به من بگی و غمتو در میون بزاری شاید بتونم کمکت کنما..
-نه چیزی نیس سامیار
-از دسته آرتین ناراحتی که بهت دست زد؟
نمیدونسم بگم آره یا نه...
پس گفتم
-بیخیال
اونم کشش نداد
رسیدیم دمه خونه
خیلی سرد از بچه ها خدافظی کردم...ارتین نبود دیگه
-خداحافظ همگی
بدو بدو رفتم از پله ها بالا....
بابا خیلی عصبانی بود حتی جواب سلاممو هم نداد
یه نگاه به ساعت کردم ...وای ساعت ۹:۲۳دقیقه بود وای خدا اصن هواسم نبود از بس درگیر....بودم
از بابا معذرت خواهی کردم...
یهو داد کشید
-امروز ...روزه تولدت خواستم ناراحت نشی
ولی انگار ظرفیت بیرون رفتنو رو دادن رو نداری....میخواستم ببینم به حرفم احترام میزاری که قبل از ۸خونه باشی....
ولی انگار نه انگار...
اشکام سرازیر شد دیگه نتونستم خودمو نگه دارم...
دوویدم به سمت اتاق
...
زار زدم زار زدم...
خدایا خدایاااا مگه من دل ندارم هان؟؟؟بعد مرگ مادرم سعی مردم اون بالا رو سفید باشه...هرجا باشم با افتخار بگم من دختره فلانی ام......من تاالان با نبودن مادر در زندگیم سختی های کوچیکو بزرگیه زیادی رو تحمل کردم...حالا دیگه چرا؟؟
منم دل دارمم...همیشه نمیتونم اون مهتابه مغرورباشم که پسرا جلوش خم و راست میشن
من از خودت توانایی میخوام...
چرا باید انقدر محدود بشم هان؟؟؟
بابا خیلی سخت گیره من واقعا دیگه خسته شدم...
ای کاش مادرم بود ....اگه بود مثل مادرای دیگه شوهرشونو راضی میکردن...
انقدر اشک ریختم که ...چشام روی هم اومد
عادت داشتم وقتی گریه میکردم ...خوابم میبرد زود..
حالا که بابا نمیزاشت با دوستام برم بیرون منم...درس میخوندم..شاید به جایی رسیدم
....میخواستم برم کنکور بدم ...خدایا خودت کمکم کن...
باید هرجور که شده تو رشته تجربی موفق ..میشدم و فوق دیپلممو میگرفتم..دیگه خیلی دیر وقت بود...گرفتم خوابیدم تا زود بیدار شم واسه فردا
.....
صبح ساعت ۸بیدار شدم ...
ساعت ۹رفتم سر جلسه....
احساس میکردم سوالارو بلدم ...نوشتم...هوففف
...ای خدا کاش قبول شم
سحر زنگ زد
-علو
-سلام ماه تابانم
-خخخ سلام ماه رمضان
-بی ادب
-کاری داشتی
-بی احساسه بیشعور...مزاحمم قط
نمیدونسم حتی رحم نکنه ...اگه من چیزیم شه چی؟؟؟
همه رنگشون پریده بود...
به خصوص ارتین معلوم بود از قیافش ...نمیخواست اینجوری بزنه ..فقط میخواست اروم تلافی کنه...
ارمان میخواست کارشو جمع کنه...
اومد همرو زد کنار چشتم داشت از درد بسته میشد و گوشه ی چشمم فقط ...اشک میریخت ...
وقتی همرو زد کنار...هنوز یکمی از چشمام باز بود یهو یه گرمیه خاصی رو احساس کردم ...دیدم بوی ارتین اومد ...نگاهش به بچه ها انداختم که...فقط با تعجب مارو نگاه میکردن..
تنها ناله ای که کردم از تیر کشیدنه سینم
-آخخ
و از حال رفتم....وقتی چشمامو باز کردم
دیدم سحر پیشمه...
سحر نیشخندی بهم زدو گفت
-خوبی دختر؟؟درد داشت؟؟بازیه دیگه
بهش گفتم سحر من چمه
گفت-ارتین با توپ زد تو سینت توهم از حال رفتی اون بغلت کردو آوردت بیمارستان...
گفتم
-چیــــی بغلم کرد؟؟چرا گذاشتید بغلم کنه چرا گذاشتید بهم دست بزنه گفت
-بابا همه هنگ کرده بودن آرتین از اون موقع حزفی نزده
یهو آرتین اومد تو اتاق سخر خودش رفت بیرون....
یهو اومد جلو گفت
ببین همین الان واست جریانو تعریف کنم ..خیال برت نداره
شروع کردن به گفتن
-من زده بودم به سینت و چون میدونستم دخترا روی.....اینجا که رسید توقف کرد
ادامه داد
وظیفمو دونستم که بیارمت بیمارستان
اگه هم بهت دست زدم فقط میخواستم کمکت کنم همین..... و تو هم حق نداشتی بزنی ...
واقعا خجالت کشیدم
...یکم پشیمون بودم خداروشمر چیزیش نشد
پسیدم
الان خوبی؟
ابرو خم کردو گفت
مهمه؟
با خودم گفتم الان فکر میکنه کیه که برام حالتش مهمه با سردی گفتم
-هرجور راحتی نگو مهم نیس
همونجور رفت بیرون منم بعد اینکه سرممو زدم رفتم بیرون...
خیلی خجالت میکشیدم چرا جلوی همه به من دست زد اه ....تا حالا هیچ پسره غریبه ای به من دست نزده بود واقعا که....
رفتم که برم ولی هنوز بخاطر دارو هام سرم گیج میرفت
سحرو سلین منو محکم چسبیده بودن که نیفتم
آراد اومد جلو
-مهتاب خانوم خوبی؟
-مرسی بد نیسم
-خب خداروشکر خیلی ترسیدم
-نه چیزی نیس نگرانی لازم نیس
رفتم سوار ماشین سامیار شدیم
من ...نمیدونم چم بود واقعا...چرا روزه تولدم باید گریه میکردم چرا واقعا؟؟؟
ینی بخاطر اینکه یه پسر بهم دست زده داشتم یا یه دلیله دیگه که حتی خودمم...نمیدونستم چی بوده؟؟
قطره ای از گوشه ی چشمم سرازیر شد دیگه اشکام تند تند مثل بارون میریخت
....خدایا پس اون مهتابه شیطون کوشش..چرا دارم خودمو نابود میکنم من نباید روحیمو ببازم ...باید بشم مهتابه قبلی پسرارو اذیت کنم و لذت ببرم و ادامه بدم به شیطونیام
یهو سامیار برگشت وقتی اشکامو دید قیافش گرفته شد....
گفت
-مهتاب چته میشه به من بگی و غمتو در میون بزاری شاید بتونم کمکت کنما..
-نه چیزی نیس سامیار
-از دسته آرتین ناراحتی که بهت دست زد؟
نمیدونسم بگم آره یا نه...
پس گفتم
-بیخیال
اونم کشش نداد
رسیدیم دمه خونه
خیلی سرد از بچه ها خدافظی کردم...ارتین نبود دیگه
-خداحافظ همگی
بدو بدو رفتم از پله ها بالا....
بابا خیلی عصبانی بود حتی جواب سلاممو هم نداد
یه نگاه به ساعت کردم ...وای ساعت ۹:۲۳دقیقه بود وای خدا اصن هواسم نبود از بس درگیر....بودم
از بابا معذرت خواهی کردم...
یهو داد کشید
-امروز ...روزه تولدت خواستم ناراحت نشی
ولی انگار ظرفیت بیرون رفتنو رو دادن رو نداری....میخواستم ببینم به حرفم احترام میزاری که قبل از ۸خونه باشی....
ولی انگار نه انگار...
اشکام سرازیر شد دیگه نتونستم خودمو نگه دارم...
دوویدم به سمت اتاق
...
زار زدم زار زدم...
خدایا خدایاااا مگه من دل ندارم هان؟؟؟بعد مرگ مادرم سعی مردم اون بالا رو سفید باشه...هرجا باشم با افتخار بگم من دختره فلانی ام......من تاالان با نبودن مادر در زندگیم سختی های کوچیکو بزرگیه زیادی رو تحمل کردم...حالا دیگه چرا؟؟
منم دل دارمم...همیشه نمیتونم اون مهتابه مغرورباشم که پسرا جلوش خم و راست میشن
من از خودت توانایی میخوام...
چرا باید انقدر محدود بشم هان؟؟؟
بابا خیلی سخت گیره من واقعا دیگه خسته شدم...
ای کاش مادرم بود ....اگه بود مثل مادرای دیگه شوهرشونو راضی میکردن...
انقدر اشک ریختم که ...چشام روی هم اومد
عادت داشتم وقتی گریه میکردم ...خوابم میبرد زود..
حالا که بابا نمیزاشت با دوستام برم بیرون منم...درس میخوندم..شاید به جایی رسیدم
....میخواستم برم کنکور بدم ...خدایا خودت کمکم کن...
باید هرجور که شده تو رشته تجربی موفق ..میشدم و فوق دیپلممو میگرفتم..دیگه خیلی دیر وقت بود...گرفتم خوابیدم تا زود بیدار شم واسه فردا
.....
صبح ساعت ۸بیدار شدم ...
ساعت ۹رفتم سر جلسه....
احساس میکردم سوالارو بلدم ...نوشتم...هوففف
...ای خدا کاش قبول شم
سحر زنگ زد
-علو
-سلام ماه تابانم
-خخخ سلام ماه رمضان
-بی ادب
-کاری داشتی
-بی احساسه بیشعور...مزاحمم قط
- ۱۶.۴k
- ۲۷ فروردین ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط