پارت ۶ : سایه پیشنهاد
هری هنوز احساس سنگینی و تهوع داشت. هوای اتاق گرفته و مرطوب بود، وقتی در باز شد، نور سردی روی زمین پاشیده شد و صدای قدمهایی آرام اما خطرناک، نزدیک شد. حتی قبل از اینکه نگاه کند، میدانست چه کسی وارد شده.
ولدمورت وارد شد؛ سایهاش پیش از خود او روی زمین کشیده شد. چوبدستیاش را آرام در دست میچرخاند، و نگاهش مستقیم روی هری نشست؛ نگاهی که بیش از یک شکارچی بود—نگاهی که داشت چیزی را ارزیابی میکرد.
هری در تخت نیمخیز شد. درد در پیشانیاش تیر کشید؛ سفید شدن موهای کنار زخم مثل سوزن در ذهنش فرو رفت. اما با این وجود، در چشمانش همان سرسختی همیشگی بود.
ولدمورت نزدیک آمد، طوری که نفس سردش روی صورت هری حس میشد.
«به نظر میرسد هنوز نمیدانی چه بهایی برای مقاومتکردن میپردازی، هری پاتر.»
«تو… گواه شکستناپذیری هستی. حتی آن شکنجهای که هر انسان دیگری را نابود میکرد… تو را شکست نداد.»
لبخندی سرد زد.
«و همین تو را ارزشمند میکند.»
هری احساس کرد ته دلش یخ زد.
«تو… دنبال چی هستی؟ ازم چی میخوای؟»
ولدمورت یک قدم دیگر نزدیک شد.
هری ادامه داد : چرا من رو نکشتی! مگه همیشه این رو نمی خواستی؟
ارباب تاریکی روبه هری کرد و گفت :“ برنامه عوض شده .... از این به بعد قرار نیست که تو رو بکشم.... من به دنبال اینم که تو شاگرد من باشی....“
هری بیاختیار خندید—خندهای کوتاه و خشک. “تو… پدر و مادر منو کشتی و دوستام رو اسیر کردی و من رو شکنجه کردی. میخواستی من رو بکشی. چرا فکر میکنی شاگردت میشم؟”
ولدرموت با سردی جواب داد (مجبوری ....)
هری با عجله گفت «ترجیح می دهم که مرده باشم تا شاگرد تو... »
خشم از چشمان ارباب تاریکی نمایان بود اما برای لحضه ای خود را کنترل کرد و گفت:
“تو تصمیم اشتباهی گرفتی، هری. اما نگران نباش… من وقت زیادی دارم تا نظرت را تغییر دهم، و مطمئنم که خوشت نمیاد”
ولدمورت آرام عقب رفت و برگشت، لباسش روی سنگها کشیده شد. سپس به طرف در نگاه کرد.
“مالفوی.”
دراکوی که تا آن لحظه پشت در بود، فوراً وارد شد. چهرهاش کمی رنگپریدهتر از معمول بود.
“بله ...سرورم ؟”
ولدمورت با حالتی که عصبانیتش را فقط با کنترل شدید نگه داشته باشد، گفت:
“از این به بعد… تو مراقب او خواهی بود. او نباید بمیرد یا فرار کند. کارمن هنوز با پسر پاتر تمام نشده است، نه قبل از اینکه من تصمیم بگیرم.”
دراکوی با وحشتی پنهان، سر تکان داد. “بله، ارباب.”
هری با تردید به دراکو نگاه کرد. رابطه آن دو همیشه دشمنی بود، اما حالا… حالا دراکو مسئول نگهداشتن او زنده بود. تضادی تلخ و عجیب.
ولدمورت به هری نگاه آخر را انداخت، نگاهی که وعدهٔ شکنجه، شکست یا سرنوشت شومی نامعلوم در آن بود.
در سکوت، فقط صدای نفسهای سخت هری و لرزش ناگهانی دستهای دراکو باقی ماند.
هری چیزی نگفت. اگرچه نفسنفس میزد، اما نگاهش را برنداشت.
و با گردبادی سرد و خاموش، اتاق را ترک کرد.
ولدمورت وارد شد؛ سایهاش پیش از خود او روی زمین کشیده شد. چوبدستیاش را آرام در دست میچرخاند، و نگاهش مستقیم روی هری نشست؛ نگاهی که بیش از یک شکارچی بود—نگاهی که داشت چیزی را ارزیابی میکرد.
هری در تخت نیمخیز شد. درد در پیشانیاش تیر کشید؛ سفید شدن موهای کنار زخم مثل سوزن در ذهنش فرو رفت. اما با این وجود، در چشمانش همان سرسختی همیشگی بود.
ولدمورت نزدیک آمد، طوری که نفس سردش روی صورت هری حس میشد.
«به نظر میرسد هنوز نمیدانی چه بهایی برای مقاومتکردن میپردازی، هری پاتر.»
«تو… گواه شکستناپذیری هستی. حتی آن شکنجهای که هر انسان دیگری را نابود میکرد… تو را شکست نداد.»
لبخندی سرد زد.
«و همین تو را ارزشمند میکند.»
هری احساس کرد ته دلش یخ زد.
«تو… دنبال چی هستی؟ ازم چی میخوای؟»
ولدمورت یک قدم دیگر نزدیک شد.
هری ادامه داد : چرا من رو نکشتی! مگه همیشه این رو نمی خواستی؟
ارباب تاریکی روبه هری کرد و گفت :“ برنامه عوض شده .... از این به بعد قرار نیست که تو رو بکشم.... من به دنبال اینم که تو شاگرد من باشی....“
هری بیاختیار خندید—خندهای کوتاه و خشک. “تو… پدر و مادر منو کشتی و دوستام رو اسیر کردی و من رو شکنجه کردی. میخواستی من رو بکشی. چرا فکر میکنی شاگردت میشم؟”
ولدرموت با سردی جواب داد (مجبوری ....)
هری با عجله گفت «ترجیح می دهم که مرده باشم تا شاگرد تو... »
خشم از چشمان ارباب تاریکی نمایان بود اما برای لحضه ای خود را کنترل کرد و گفت:
“تو تصمیم اشتباهی گرفتی، هری. اما نگران نباش… من وقت زیادی دارم تا نظرت را تغییر دهم، و مطمئنم که خوشت نمیاد”
ولدمورت آرام عقب رفت و برگشت، لباسش روی سنگها کشیده شد. سپس به طرف در نگاه کرد.
“مالفوی.”
دراکوی که تا آن لحظه پشت در بود، فوراً وارد شد. چهرهاش کمی رنگپریدهتر از معمول بود.
“بله ...سرورم ؟”
ولدمورت با حالتی که عصبانیتش را فقط با کنترل شدید نگه داشته باشد، گفت:
“از این به بعد… تو مراقب او خواهی بود. او نباید بمیرد یا فرار کند. کارمن هنوز با پسر پاتر تمام نشده است، نه قبل از اینکه من تصمیم بگیرم.”
دراکوی با وحشتی پنهان، سر تکان داد. “بله، ارباب.”
هری با تردید به دراکو نگاه کرد. رابطه آن دو همیشه دشمنی بود، اما حالا… حالا دراکو مسئول نگهداشتن او زنده بود. تضادی تلخ و عجیب.
ولدمورت به هری نگاه آخر را انداخت، نگاهی که وعدهٔ شکنجه، شکست یا سرنوشت شومی نامعلوم در آن بود.
در سکوت، فقط صدای نفسهای سخت هری و لرزش ناگهانی دستهای دراکو باقی ماند.
هری چیزی نگفت. اگرچه نفسنفس میزد، اما نگاهش را برنداشت.
و با گردبادی سرد و خاموش، اتاق را ترک کرد.
- ۶۳۴
- ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط