part:6

شرایط پارت بعد 42 لایک 22 کامنت 10 بازنشر


اسم فیک:زخم های رقم خورده.

``خبر زجر آور``

+الکساندر.

*بله خانم رزا.

رزا داد زد و گفت +مگه نگفتم موقعی که تنهاییم منو خانم صدا نکن.

*ببخشید رزا

+خوبه. محل تیر اندازی آماده ست؟

*آره همونطور که خودت دوست داری.

+خوبه.

با الکساندر به سمت محل تیر اندازی رفتیم اسلحه رو برداشتم خشابشو پر کردم چشمامو بستم و روی هدفم تمرکز کردم.

اولین هدف به بطری شیشه ای خورد.
همینطور دومی.
سومی.
اما تا خواستم برای چهارمی ماشه رو بکشم با حرف الکساندر لرزش خفیفی بین دستانم ایجاد شد.

*مطمئنی آمادگی روبه رو شدن باهاش رو داری.

+الکساندر الان موقع این حرفا نیست.

*اگه الان نیست پس کیه .

+اسلحه رو گذاشتم روی زمین بغضی گلوم رو چنگ میزد نه میتونستم قورتش بدم و نه میتونستم خالیش کنم.

+خیله خب حق باتوعه الان کاملا موقعشه یادته بهت گفتم تمام اطلاعات ازش رو میخوام تونستی بفهمی چی به چیه.

*درست چندروز بعد اومدن تو به اسپانیا با زنی به نام میرا ازدواج کرد هنوز مشخص نیست که چجوری باهم آشنا شدن و کی ازدواج کردن بنظر اجباری بوده اما به گفته خبرنگارا پیش همه یه زوج بی نقص دیده میشن

+گفتی بچه هم دارن درسته اسم بچشون چیه .

*یی هان.

+یی هان؟

*آره.

+بعد نابود کردن منو پسرم خوب داره زندگی میکنه.

*و اما زندگی تو..

+به جهنم تبدیل شده.

*گفتی میخوای زودتر بری سئول.

+درسته

*یه بلیط برای امشب گرفتم برات تا بری سئول.

+چی؟

*اگه هنوز نمیتونی تا لغوش کن.....

+نه نه لازم نیست اتفاقا باید زودتر وارد عمل میشدیم.

*باشه پس.

+تیر اندازی دیگه کافیه میخوام برم وسایلمو جمع کنم.

بدون توجه به الکساندر رفتم طبقه بالا اما مثل اینکه میخواست چیز دیگه ای هم بگه برای همین پشت سرم دنبالم اومد.

+چیزی میخوای بگی الکساندر

*نمیدونم تو منو به چشم یه دوست میبینی یا یه نوچه اما من تورو به عنوان خواهرم میبینم از بچگی تو هوامو همیشه داشتی و الان نوبت منه که برات جبران کنم.

+برو سر اصل مطلب الکساندر.

*نقشه ی خوبی داری برای نابود کردن تهیونگ .

+با مامانم مشورت کردم.

*و ..

+و اونم یه نقشه ای بهم گفت.

*خب بعدش. نقشه چیه.

+به وقتش میفهمی نقشه سخته ایه اما غیر ممکن نیست .

*باشه پس بیشتر از این مزاحمت نمیشم برو وسایلتو جمع کن.

+الکساندر.

*جانم.

+دوست دارم اونم خیلی زیاد همیشه برام مثل برادر بودی دیگه هم فکر نکن من تورو به عنوان یه نوچه میبینم باشه قول بده.

*خوشحالم که اینو میشنوم لیلی .

+خوبه موسیو.

هردو زدیم زیر خنده ای کاش همه روزها اینجوری بودن.

نه دردسر.

نه مشکل .

نه دعوا و نه انتقام .

فقط ساده مثل یه خانواده شاد خیلی شاد طوری که باهم سختیارو کنار بذارن .

ادامه دارد......
دیدگاه ها (۳۸)

The Boy Who Stole Me From DeathPart 2سه روز گذشته بود.سه روز...

((جوانه عشق در قلبی سنگی))part:15[ویو جونگکوک]داشتم به دشمن ...

مافیای من

بچها این دوستم رو میشناسید دیگه؟ توی خیلی از پست ها و استوری...

پارت ۵۵خورشیدِ صبحگاهی به آرومی از پرده‌هایِ سنگینِ اتاقِ طب...

محو زیبایی او پارت ۴۲ویو ته رزا داشت به اون دوتا که پایین دا...

پارت ۸× خداحافظ+ خداحافظ...............‌‌‌.‌‌‌‌....ویو فردا ...

پارت ۴۲

Enemys Embrsce [ part ۳۳ ]

True Love⑦آخر هفته بعدازظهربهش گفته بودم امروز به جای مطب بر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط