ای خانواده ی شیرین..p1
.
.
÷ ازش جدا میشی
با لحن قاطعانه ی پدرش ، چشماش گشاد شد و به سمتش برگشت
مرد میانسال ، لیوان آب روی میزش رو برداشت و مقداری ازش رو برای طراوت دادن به گلوش نوشید و بعد از خوردن حدود یک چهارم مایع داخل لیوان..نفس عمیقی کشید و لب زد :
÷ کمتر از یک هفته وقت داری..کار هارو ردیف کن و ازش جدا شو...
_ معلوم هست چی میگید ؟..ازش جدا بشم ؟..اون زن همسر منه..با چه جرعتی حتی بعد از شرکت توی عروسیمون میتونید اینو بگید ؟
لیوان رو با صدای آزار دهنده ای به میز کوبید...نشونه از عصبانیتش بود اما...چهره اش زیادی خنثی و آروم بود..انگار چیزی که میخواست رو از همین الانشم انجام شده میدونست
÷ تو اونقدر پسر گستاخی بودی که بدون اعتنایی به حرف های من..رفتی و با یک زن غریبه ازدواج کردی...فکر میکنی من این رو میبخشم ؟
_ این زندگی منه
صداش رو بالا برد
_ چرا طوری رفتار میکنید انگار یک جوون ۱۸ ساله ام؟...حالا ازم میخواید از همسر خودم که بچه ای...تیکه ای از وجود من درونش رشد میکنه ، جدا بش...
با سوزش شدید و آزار دهنده ای که در لحظه ای به طرف راست صورتش وارد شد..سرش رو کج کرد...
شوکه شد، قبلا این رو زیاد تجربه میکرد اما...اینکه بعد از این همه سال هنوز اختیار زندگیش توی دست های خودش نیوفتاده.. واقعاً غمناک بود
دستش رو روی گونه ی قرمزش کشید و با چشم های به خون نشسته که از اشک میسوخت ، توی چشم های بی رحم و بی عاطفه ی پدرش خیره شد
÷ هرگز فکر نمیکردم یک تیکه انگل رو توی اوج ثروت بزرگ کردم...مایع ننگ این خانواده ای...
چونه ی پسرش رو محکم توی مشتش گرفت و سرش رو برای نزدیکی به سرش ، جلو آورد....با بی رحمی تمام توی چشماش زل زد و زیر لب طوری که لحنش هر انسانی رو به وحشت مینداخت ، غرید..
÷ از اون زن جدا میشی..وگرنه خودش و بچه ی توی شکمش رو ، با هم میسوزونم
.
÷ ازش جدا میشی
با لحن قاطعانه ی پدرش ، چشماش گشاد شد و به سمتش برگشت
مرد میانسال ، لیوان آب روی میزش رو برداشت و مقداری ازش رو برای طراوت دادن به گلوش نوشید و بعد از خوردن حدود یک چهارم مایع داخل لیوان..نفس عمیقی کشید و لب زد :
÷ کمتر از یک هفته وقت داری..کار هارو ردیف کن و ازش جدا شو...
_ معلوم هست چی میگید ؟..ازش جدا بشم ؟..اون زن همسر منه..با چه جرعتی حتی بعد از شرکت توی عروسیمون میتونید اینو بگید ؟
لیوان رو با صدای آزار دهنده ای به میز کوبید...نشونه از عصبانیتش بود اما...چهره اش زیادی خنثی و آروم بود..انگار چیزی که میخواست رو از همین الانشم انجام شده میدونست
÷ تو اونقدر پسر گستاخی بودی که بدون اعتنایی به حرف های من..رفتی و با یک زن غریبه ازدواج کردی...فکر میکنی من این رو میبخشم ؟
_ این زندگی منه
صداش رو بالا برد
_ چرا طوری رفتار میکنید انگار یک جوون ۱۸ ساله ام؟...حالا ازم میخواید از همسر خودم که بچه ای...تیکه ای از وجود من درونش رشد میکنه ، جدا بش...
با سوزش شدید و آزار دهنده ای که در لحظه ای به طرف راست صورتش وارد شد..سرش رو کج کرد...
شوکه شد، قبلا این رو زیاد تجربه میکرد اما...اینکه بعد از این همه سال هنوز اختیار زندگیش توی دست های خودش نیوفتاده.. واقعاً غمناک بود
دستش رو روی گونه ی قرمزش کشید و با چشم های به خون نشسته که از اشک میسوخت ، توی چشم های بی رحم و بی عاطفه ی پدرش خیره شد
÷ هرگز فکر نمیکردم یک تیکه انگل رو توی اوج ثروت بزرگ کردم...مایع ننگ این خانواده ای...
چونه ی پسرش رو محکم توی مشتش گرفت و سرش رو برای نزدیکی به سرش ، جلو آورد....با بی رحمی تمام توی چشماش زل زد و زیر لب طوری که لحنش هر انسانی رو به وحشت مینداخت ، غرید..
÷ از اون زن جدا میشی..وگرنه خودش و بچه ی توی شکمش رو ، با هم میسوزونم
- ۵۴.۰k
- ۲۰ آذر ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط