part 14
14
Spring section:
وقتی تلفن رو روی گائول قطع کردم حس میکردم آرومه ولی کلافه اس ... انگار یه حرفی برای گفتن داشت.
یادم افتاد که قرار بوده بهش زنگ بزنم ؛ با اینبار شد 10 بار که جوابشو ندادم ؛ البته که حقشه ...
توی همین فکرا بودم که رسیدیم خونه ی خاله و با بغل گرم دخترخاله هام مواجه شدم :)
یه نگاه انداختم دیدم حامدم دست تکون میده و لبخند میزنه ... وای خدایاااا کاش میشد برم بچلونمش! چقد گوگولی شده امشب...
با دعوت دخترا رفتیم توی حیاط بازی ! با وجود اینکه الان 28 سالگیم رو به اتمامه ولی مثل بچه های کوچیک دارم بازی میکنم و خوش میگذرونم . هوا سرده و سرما تا پوست و استخونم نفوذ کرده ولی بازم وسطی خیلی کیف میده ! به هرحال هیچوقت سرمای اینجا به سرمای سئول نمیرسه ... پس میتونم هنوزم بازی کنم .
داریم بازی میکنیم و من و حامد وسطیم ؛ به داداشم بلند میگم : اوپااااا حواست باشه هااا منو بزنی دارم براتااااا
یدفعه صدای زنگ گوشیم میاد و حواسم پرت میشه ؛ منو میزنن و میرم بیرون از بازی که گوشیمو جواب بدم ... هنوز این اشتیاقی که برای شنیدن صدای زنگ گوشیم دارم با اینکه برگشتم ایران از بین نرفته ...
نگاه کردم دیدم کیانا عه:
+ کیانااااااااااا بیشور کجایی تو ؟!
*واییییییییییییییی چطوریییی؟ هنوزم باورم نمیشه بهم زنگ زدیییییییی . تو کجایی؟ ایرانی؟ بگو تا اونجا پیاده بیام ببینمت . دلم برات یه ذره شده میموننننن
+یه لحظه دخترررر بزار یکی یکی ، هنو اولیو جواب ندادمااا ؛ میمونم خودتییی اصن قطع میکنم
* باشه باشه اشتباه کردم بگو چیکارم داشتی قلبم؟
+آفریننن حالا شد! کیان جونمم🥺 بچه بی سرپرست نمیخواین؟
* هِن؟
+میگم تو خوابگاهتون جای خالی دارین؟!
* نمیفهمم تو حالت خوبه دختر؟!
+بابااااااااااااااا ؛ کیانا چقد خنگ شدیاااا ! میگم میخوام بیام خوابگاه یه مدت.
*نمیفهمم هنوزم ... تو مگه بورس نگرفتی؟ الان باید دنبال پروپوزالت باشی!
+اوم آره خب ... ولی ارائه امو انتقال دادم ایران.
*هِن؟
+هیچی ولش کن میام توضیح میدم ... حالا بگو بینم سرپرست دارم یا نههه؟
* آرهههه ! بیا حتما ، رو چشممون که چه عرض کنم رو سرمون جا داری .
+مرسیییی دیوونه ی خودمیییی ؛ خب کیانا من برم بازی فعلااا
* تو هنوز ...
نذاشتم حرفش تموم شه و قطع کردم. ولی میدونم چی میخواست بگه : "تو هنوز بزرگ نشدی؟" و بعدشم یک ساعت به مشاوره بپردازه ...
پسرخالم پشت سرم وایساده بود ... انگار منتظر توضیح بود :
+اممم میدونی چیه؟ میخواستم زودتر برگردم ایران
@ من که چیزی نگفتم
+آره ولی قیافت؟!
@ ولش کن
حرفی نزدم
@ بیا بریم بازی منتظرن ...
+بریمممم
Spring section:
وقتی تلفن رو روی گائول قطع کردم حس میکردم آرومه ولی کلافه اس ... انگار یه حرفی برای گفتن داشت.
یادم افتاد که قرار بوده بهش زنگ بزنم ؛ با اینبار شد 10 بار که جوابشو ندادم ؛ البته که حقشه ...
توی همین فکرا بودم که رسیدیم خونه ی خاله و با بغل گرم دخترخاله هام مواجه شدم :)
یه نگاه انداختم دیدم حامدم دست تکون میده و لبخند میزنه ... وای خدایاااا کاش میشد برم بچلونمش! چقد گوگولی شده امشب...
با دعوت دخترا رفتیم توی حیاط بازی ! با وجود اینکه الان 28 سالگیم رو به اتمامه ولی مثل بچه های کوچیک دارم بازی میکنم و خوش میگذرونم . هوا سرده و سرما تا پوست و استخونم نفوذ کرده ولی بازم وسطی خیلی کیف میده ! به هرحال هیچوقت سرمای اینجا به سرمای سئول نمیرسه ... پس میتونم هنوزم بازی کنم .
داریم بازی میکنیم و من و حامد وسطیم ؛ به داداشم بلند میگم : اوپااااا حواست باشه هااا منو بزنی دارم براتااااا
یدفعه صدای زنگ گوشیم میاد و حواسم پرت میشه ؛ منو میزنن و میرم بیرون از بازی که گوشیمو جواب بدم ... هنوز این اشتیاقی که برای شنیدن صدای زنگ گوشیم دارم با اینکه برگشتم ایران از بین نرفته ...
نگاه کردم دیدم کیانا عه:
+ کیانااااااااااا بیشور کجایی تو ؟!
*واییییییییییییییی چطوریییی؟ هنوزم باورم نمیشه بهم زنگ زدیییییییی . تو کجایی؟ ایرانی؟ بگو تا اونجا پیاده بیام ببینمت . دلم برات یه ذره شده میموننننن
+یه لحظه دخترررر بزار یکی یکی ، هنو اولیو جواب ندادمااا ؛ میمونم خودتییی اصن قطع میکنم
* باشه باشه اشتباه کردم بگو چیکارم داشتی قلبم؟
+آفریننن حالا شد! کیان جونمم🥺 بچه بی سرپرست نمیخواین؟
* هِن؟
+میگم تو خوابگاهتون جای خالی دارین؟!
* نمیفهمم تو حالت خوبه دختر؟!
+بابااااااااااااااا ؛ کیانا چقد خنگ شدیاااا ! میگم میخوام بیام خوابگاه یه مدت.
*نمیفهمم هنوزم ... تو مگه بورس نگرفتی؟ الان باید دنبال پروپوزالت باشی!
+اوم آره خب ... ولی ارائه امو انتقال دادم ایران.
*هِن؟
+هیچی ولش کن میام توضیح میدم ... حالا بگو بینم سرپرست دارم یا نههه؟
* آرهههه ! بیا حتما ، رو چشممون که چه عرض کنم رو سرمون جا داری .
+مرسیییی دیوونه ی خودمیییی ؛ خب کیانا من برم بازی فعلااا
* تو هنوز ...
نذاشتم حرفش تموم شه و قطع کردم. ولی میدونم چی میخواست بگه : "تو هنوز بزرگ نشدی؟" و بعدشم یک ساعت به مشاوره بپردازه ...
پسرخالم پشت سرم وایساده بود ... انگار منتظر توضیح بود :
+اممم میدونی چیه؟ میخواستم زودتر برگردم ایران
@ من که چیزی نگفتم
+آره ولی قیافت؟!
@ ولش کن
حرفی نزدم
@ بیا بریم بازی منتظرن ...
+بریمممم
- ۲.۲k
- ۲۵ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط