{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part58

تهیونگ لحظه‌ای مکث کرد، بعد نگاهش سمت در پشتی چرخید. قلبم فرو ریخت.

نه…

با عجله به سمت در دویدم. یه حسی بهم می‌گفت که نباید بذارم بره، اما وقتی در رو باز کردم، فقط خیابون‌های خالی و یه سکوت ترسناک بهم خوش‌آمد گفتن.

رفته بود…

اون شب، برای اولین بار، حس کردم چیزی رو از دست دادم که دیگه نمی‌تونم پسش بگیرم.

چند سال بعد - ویو جونگکوک

دستام رو توی جیبم فرو بردم و به ساختمون بلند روبروم خیره شدم. بالاخره پیدات کردم… بعد از این همه سال.

"شرکت لندن الیت – مدیرعامل: ا/ت"

لبم رو محکم روی هم فشار دادم. فکر می‌کردم وقتی ببینمش، آروم می‌شم. ولی حالا که اینجایی، چرا قلبم اینقدر وحشیانه می‌کوبه؟

اما این فقط شروع ماجرا بود.

با دیدن مردی که کنار ا/ت از ماشین پیاده شد و دستش رو دور کمرش حلقه کرد، همه‌چی توی سرم منفجر شد.

اون… اون کی بود؟

دندون‌هام رو روی هم فشردم. نه… محال بود بذارم اینجوری تموم بشه.

من برگشتم، ا/ت. و این بار، نمی‌ذارم ازم فرار کنی.
ویو ا/ت

صدای تق‌تق پاشنه‌های کفشم روی زمین سنگی شرکت می‌پیچید. سرم رو بالا گرفتم و از در ورودی رد شدم. سال‌ها گذشته بود، اما هنوز هم سایه‌ی گذشته روی زندگیم سنگینی می‌کرد.

با خودم زمزمه کردم:

"تو قوی شدی، ا/ت. دیگه اون دختر ساده‌ی چند سال پیش نیستی."

اما هنوز هم با شنیدن یه اسم، با فکر کردن به یه نفر، چیزی توی وجودم فرو می‌ریخت.

به سمت آسانسور رفتم، اما قبل از اینکه سوار بشم، سنگینی یه نگاه رو حس کردم. قدم‌هام ناخودآگاه سست شد. آروم برگشتم…

و همون لحظه، نفس توی سینم حبس شد.

جونگکوک…

قدمی جلو اومد. چشماش تاریک‌تر از قبل بودن، نگاهش پر از خشم و حسرت. انگار سال‌ها منتظر این لحظه بود.

صدای گرفته‌ش توی گوشم پیچید:

_ بالاخره پیدات کردم.

دلم لرزید، اما سریع خودم رو جمع‌وجور کردم. سرم رو بالا گرفتم و سرد گفتم:

_ فکر می‌کردم دیگه دنبالم نمی‌گردی.

لبخند محوی زد، اما چشم‌هاش چیز دیگه‌ای می‌گفتن.

_ من هیچ‌وقت نمی‌بازم، ا/ت. و این بار، توی این بازی، نوبت توئه که بسوزی.

قلبم محکم‌تر از همیشه توی سینم کوبید. بازی؟ هنوز هم برای اون یه بازی بود؟

اما دیگه فرق داشت.

چون این بار، من هم آماده‌ی جنگ بودم.
دیدگاه ها (۴)

True Love⑨تهیونگچند روز از اون شامی که خوردیم گذشته بود حرفا...

(دلداده) ✰✰ویو ا/تبعد از اینکه غذا رو خوردیم، تصمیم گرفتیم ب...

Forbidden love⑨حالم خیلی بد بود چشمام پر از اشک شده بود و دس...

پشت نگاه سردت.. 19تهیونگگوشی رو روی تخت گذاشتم و چند لحظه به...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟓 ا/ت هنوز به ماشین سیاه خیره...

رقص مرگ و عشقp¹²مدرسه، تنها جایی بود که می‌تونستم نفس بکشم. ...

مافیای من

تک پارتی✨ات داشت دنبال شارژرش می‌گشت و هرچی می‌گشت پیداش نمی...

dark life = 40

سناریو مایکی پارت اخر

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط