باشهدا

🔺شاسی‌بلند را کِی به ما می‌دهید؟

مهدی خیلی شوخ بود. دفعه اول که رفته بود، من خانه‌ی مادر شوهرم بودم که تماس گرفت. شماره‌اش معلوم بود اما من توجه نکردم. تلفن را برداشتم، دیدم آقایی سلام‌علیک کرد و گفت: «شما خانم موحدنیا هستید؟»، گفتم: «بله!»

مِن‌مِن‌کُنان گفت: «همسرتان...». با حالِ بدی گفتم:«آقا همسرم چی؟!» گفت:«همسرتان به درجه رفیع شهادت رسیدند.» من بغض کردم. یک‌لحظه خواهر شوهرم فهمید و به من اشاره کرد که این شماره‌ی مهدی است و اذیّتت می‌کند. منم خنده‌ام گرفت اما خودم را کنترل کردم.

با لحن شوخی-جدی گفتم:«آقا ولش کن! این شاسی‌بلند را کِی به ما می‌دهید؟» با این جمله، مهدی فهمید دستش برایم رو شده و زد زیر خنده، گفت:«تو چقدر نامردی! منو به شاسی‌بلند فروختی؟» گفتم:«تا تو باشی مرا اذیّت نکنی!»
🌷شهید مدافع‌حرم #مهدی_موحدنیا
🍃 به روایت : همسر شهید
دیدگاه ها (۰)

رمان آغوشی از جنس خطر پارت یازدهم ۱۱

پارت ۳۹

رمان اسیر خان پارت بیست و سوم ۲۳

🍷🌹…………………………پارت۱۱…………………………🌹🍷#معشوقه_آلفا………………… ویو مین ……...

۳ پارتی

اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"پارت "48""ویو پارک آنجلینا"چند ...

وقتی بچه دارین ولی . . . کوک از حموم اومد با دیدن من آبرویی ...

رمان دختری که هیچکس انتخابش نمیکرد

وقتی برای حسودی کردنش از یکی دیگه تعریف میکنی

𓆩 پارت ۳۸ 𓆪 🖤🥀ات با عجله وارد سالن شد و در پشت سرش بسته شد.ج...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط