معامله ای برای صلح پارت ۲۳
از زبان چویا*
یکم از حرفش تعجب کردم ، هوف کلافه ای کشیدم و گفتم : چی بگم بهت...بیا تو.
وارد خونه که شدم حضور دازای پشت سرم رو حس میکردم ؛ کتم رو در آوردم و روی چوب لباسی آویزونش کردم . از پله ها بالا رفتم و وارد اتاقم شدم ، اولش خواستم خودمو رو تخت پرت کنم و بخوابم اما یادم اومد یه درازی اون پایین منتظر منه. سمت کمدم رفتم و تیشرت گشاد سفید رنگی با شلوار مشکی برداشتم ؛ بعد از عوض کردن لباسام از اتاق خارج شدم و درو پشت سرم بستم. از پله ها پایین اومدم و دازایو دیدم که وسط پذیرایی وایستاده بود و به اطراف نگاه میکرد. به سمتم برگشت و پرسید: نسبت به خونهی قبلیت خیلی کوچیک نیست؟ اینجا حتی یک سوم قبلیم نیست . همونجور که از کنارش رد میشدم و وارد آشپزخونه میشدم جوابشو دادم: آره بزرگ بود و پر از کثیفی ، تنهایی نمیشد تمیزش کرد و توش زندگی کرد ؛ حس تنهایی به معنای واقعی قورتت میداد ، عوض کردم که هم راحت تر تمیز شه و هم از حس تنهایی خلاص شدم در ضمن من ینفرم خونه به اون بزرگی نیاز نداشتم.
چیزی نگفت و روی مبل مشکی رنگ چرمم نشست. در یخچالو باز کردم و کیک شکلاتی خیسی که کویو برام درست کرده بود رو بیرون آوردم. خامه ی سفید و پنج شیش تا توت فرنگی رو از تو یخچال برداشتم ؛ یادمه دازای عاشق قهوه بود ، وسایلارو روی میز گذاشتم و قهوهی تلخم رو از تو کابینت کنار یخچال برداشتم و مشغول آماده کردنش شدم. شعله ی گاز رو کم کردم و گذاشتم قشنگ آماده شه ؛ تو این مدت توت فرنگی هارو شستم و توی ظرف از وسط به دو نیم تقسیمشون کردم . کیک که حالا شکلاتاش یکم آب شده بود و خیس بودنش بیشتر مشخص شده بود رو از رو میز برداشتم و روی کابینت گذاشتم . خامه رو باز کردم و با چاقو روی سطح کیک مالیدم ، توت فرنگی هارو برداشتم و به آرومی روی خامه قرارشون دادم . قهوه رو از روی شعله برداشتم و داخل فنجون ریختم. کیک رو برش زدم و دوتا تیکه داخل ظرف گذاشتم ، فنجون هارو کنار ظرف کیک داخل سینی قرار دادم و به سمت دازای رفتم.
یکم از حرفش تعجب کردم ، هوف کلافه ای کشیدم و گفتم : چی بگم بهت...بیا تو.
وارد خونه که شدم حضور دازای پشت سرم رو حس میکردم ؛ کتم رو در آوردم و روی چوب لباسی آویزونش کردم . از پله ها بالا رفتم و وارد اتاقم شدم ، اولش خواستم خودمو رو تخت پرت کنم و بخوابم اما یادم اومد یه درازی اون پایین منتظر منه. سمت کمدم رفتم و تیشرت گشاد سفید رنگی با شلوار مشکی برداشتم ؛ بعد از عوض کردن لباسام از اتاق خارج شدم و درو پشت سرم بستم. از پله ها پایین اومدم و دازایو دیدم که وسط پذیرایی وایستاده بود و به اطراف نگاه میکرد. به سمتم برگشت و پرسید: نسبت به خونهی قبلیت خیلی کوچیک نیست؟ اینجا حتی یک سوم قبلیم نیست . همونجور که از کنارش رد میشدم و وارد آشپزخونه میشدم جوابشو دادم: آره بزرگ بود و پر از کثیفی ، تنهایی نمیشد تمیزش کرد و توش زندگی کرد ؛ حس تنهایی به معنای واقعی قورتت میداد ، عوض کردم که هم راحت تر تمیز شه و هم از حس تنهایی خلاص شدم در ضمن من ینفرم خونه به اون بزرگی نیاز نداشتم.
چیزی نگفت و روی مبل مشکی رنگ چرمم نشست. در یخچالو باز کردم و کیک شکلاتی خیسی که کویو برام درست کرده بود رو بیرون آوردم. خامه ی سفید و پنج شیش تا توت فرنگی رو از تو یخچال برداشتم ؛ یادمه دازای عاشق قهوه بود ، وسایلارو روی میز گذاشتم و قهوهی تلخم رو از تو کابینت کنار یخچال برداشتم و مشغول آماده کردنش شدم. شعله ی گاز رو کم کردم و گذاشتم قشنگ آماده شه ؛ تو این مدت توت فرنگی هارو شستم و توی ظرف از وسط به دو نیم تقسیمشون کردم . کیک که حالا شکلاتاش یکم آب شده بود و خیس بودنش بیشتر مشخص شده بود رو از رو میز برداشتم و روی کابینت گذاشتم . خامه رو باز کردم و با چاقو روی سطح کیک مالیدم ، توت فرنگی هارو برداشتم و به آرومی روی خامه قرارشون دادم . قهوه رو از روی شعله برداشتم و داخل فنجون ریختم. کیک رو برش زدم و دوتا تیکه داخل ظرف گذاشتم ، فنجون هارو کنار ظرف کیک داخل سینی قرار دادم و به سمت دازای رفتم.
- ۳۶.۳k
- ۰۲ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط