{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

📚 حکایتی‌بسیار،زیبا وخواندنی📚

📚 حکایتی‌بسیار،زیبا وخواندنی📚

زن بسیار زیباییکه هیچکس اورا نمیدید
زن زیبایی با مرد زاهد و مومنی ازدواج کرد.
مرد بسیار قانع بود و زن تحمل این همه ساده
زیستی را نداشت.
روزی تحمل زن به سر رسید و با عصبانیت رو
به مرد گفت: حالا که به خواسته های من توجه
نمی کنی،خود به کوچه و برزن می روم تا همگان
بدانندکه توچه زنی داری وچگونه به او بی توجهی
می کنی، من توجه بیشتری از تو می خواهم، زر و
زیور می خواهم!
مرد در خانه را باز کرد و رو به زن گفت: برو هر
جا دلت می خواهد!
زن با نا باوری از خانه خارج شد، درحالیکه آرایش
کرده بودو بازیبایی ذاتی اش کاملا جذاب و
دلفریب.شده بود!
زن درکوچه ها وخیابانها شروع به قدم زدن کرد
تا خود را به غربا نشان دهد. اما نهایتا نا امید
غروب به خانه بازگشت.
مرد خندان گفت: خوب! شهر چه طور بود؟
رفتی؟ گشتی؟چه سودکه هیچ مردی تو را نگاه نکرد.
زن متعجب گفت: تو از کجا می دانی؟
مرد جواب داد: و نیز می دانم در کوچه پسرکی
چادرت را کشید!
زن باز هم متعجب گفت: مگر مرا تعقیب کرده بودی؟
مرد به چشمان زن نگاه کرد و گفت:
تمام عمر سعی بر این داشتم تا به ناموس مردم
نگاه نیاندازم، مگر یک بار که در کودکی چادر زنی
را کشیدم.
چون به ناموس مردم نگاه نکردم، کسی هم به
ناموس من نگاه نخواهدکرد..
Gladiator shiraz..
دیدگاه ها (۱)

داستان عاشقانه جدید

#تکپارتی_درخواستی عنوان: سایه‌ای در خانهنامجون، در حالی که د...

رمان رویای او وقسم به تمام مقدساتم که تو رویای منی 🫀پارت:10و...

زنی شاغل بودن ممکن است بسیار دشوار باشد، ولی زن شاغل بچه‌دار...

پارت ۴۹ — آخرین دیداریونگی چند دقیقه همان‌جا ایستاده بود.انگ...

وارث سایه ها

پارت ۳۶ سه نفر داخل اتاق خشکشان زده بود.صدای کوبیدن دوباره ر...

پارت دوم راز خون

✦ اولین گناه ✦فصل بیست‌ودوم: ماه و زخم‌ها---او رفت. در را کو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط