{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

کشاورزی مشغول پاشیدن بذر بود، پسر ثروتمند و مغروری به او

کشاورزی مشغول پاشیدن بذر بود، پسر ثروتمند و مغروری به او رسید وبا تکبر گفت:
.
.
.
بکار ؛
.
.
.
بکار که هر چه بکاری ما میخوریم!
.
.
.
کشاورز نگاهی ب او انداخت و گفت: دارم یونجه میکارم!
دیدگاه ها (۳)

« دختر کوچولوی من » پارت 9

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 1 — یک عصر معمولیصدای برخورد وزنه‌ها با زمین، ...

007-پنهان در مه - پارت ۶۷

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 24 صدای جک از پایین ...

پارت ۱۳بالاخره آخر هفته رسید.نیلسو جلوی آینه ایستاده بود و ب...

Part 11

ابلیس

پارت۴(در عمق نگاه تو)بی‌درنگ کتش را برداشت و پوشید و به سمت ...

𓂃 ࣪˖ ִֶָ وقتی استادت بود و عاشقت شد...🪐🩵🪽╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟕همین که ا...

کشاورزی مشغول پاشیدن بذر بود، دختر ثروتمند و مغروری به او رس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط