« دختر کوچولوی من » پارت 9

پارت نهم
آنا با عجله خودش رو به کافه رسوند. همین که وارد شد، سومی از پشت پیشخوان صداش زد.

ـ «بالاخره رسیدی!»

آنا نفس‌نفس‌زنان گفت:

ـ «نپرس… نزدیک بود اتوبوس رو از دست ب
دم.»

سومی خندید.

ـ «باز دیر خوابیدی؟»

ـ «نه، این دفعه تقصیر من نبود.»

ـ «پس تقصیر کی بود؟»

آنا کیفش رو کنار گذاشت.

ـ «یه هم‌خونه‌ی خیلی سخت‌گیر دارم.»

سومی کنجکاو شد.

ـ «هم‌خونه دار
ی؟»

ـ «آره.»

ـ «پسره؟»

آنا مکث کرد.

ـ «آره، ولی چیز خاصی نیست. فقط هم‌خونه‌ایم.»

سومی شونه بالا انداخت.

ـ «من که چیزی نگفتم.»

ـ «ولی قیافت همه‌چی گفت!»

هر دو خندیدن.

همون موقع در کافه باز شد و همون مشتری دیرو
ز وارد شد.

سومی با دیدنش گفت:

ـ «اوه، مشتری همیشگی رسید.»

پسر لبخند زد.

ـ «صبح بخیر، سومی. امیدوارم امروز قهوه‌م رو خراب نکنی.»

آنا زیر لب گفت:

ـ «پس واقعاً پرحرفه…»

سومی خنده‌ش گرفت.

ـ «گفتم که!»

پسر به سمتشون اومد.

ـ «من شنیدم‌ها.»

آنا سریع مشغول مرت
ب‌کردن لیوان‌ها شد.

ـ «من چیزی نگفتم.

#فریوووووو #لایک_فالو_کامنت_یادتون_نره #بی_تی_اس #کیپاپ #کیم_نامجون #کیم_سوکجین #مین_یونگی #جانگ_هوسوک #پستای_قبلم_ببین_خوشت_اومد_فالو_کن #پارک_جیمین #کیم_تهیونگ #جئون_جونگکوک #لایک_فالو_کامنت_یادتون_نره #مرسی_که_فالو_میکنی❤️💗😘
دیدگاه ها (۰)

پارت ۳۰ ساعت نزدیک یازده شب بود که بالاخره از خونه‌ی مادربزر...

وقتی برای حسودی کردنش از یه نفر دیگه تعریف میکنی

رمان:: 🫧" عشق عجیب ما "🫧آشنایی با شخصیت ها:: لی ــ سومی: ( ه...

خــــورشــــــیــــد شـــبــــهــامــــ🌗ᴘᴀʀᴛ 47[راوی]جمعه با...

چندپارتی جونگ کوک

فیک تهیونگ

🫧~"عشق عجیب ما "~🫧p:: ۱ ــ+ اهه چرا این اپلیکیشن اینجوریه!( ...

پُشتِ مَرز دوست داشتنپارت چهارم :ویو کوک:ساعت نزدیک هشت شب ب...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟏ویو اِریااِریا هنوز کنار پنجره ایستاده...

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت سی‌ام 𓆪 🖤🥀اسما به عکس خیره مانده بود.ـ «یعنی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط