007-پنهان در مه - پارت ۸۷

...
007-پنهان در مه - پارت ۸۷
...

آنیا، بدونِ توجه به فریادهایِ دامیان، با سرعت از روی او بلند شد و دستش را گرفت.
دامیان که از این حرکتِ ناگهانی و برخوردِ فیزیکی سرخ شده بود، با لکنت گفت: «چ...چیکار می‌کنی؟!»

آنیا بی‌وقفه و با جدیتِ تمام گفت: «باید سریع از اینجا بریم!»

دامیان که از کلماتِ او سر در نمی‌آورد، با عصبانیت گفت: «چی؟ چی داری می‌گی؟! چرا من باید...»

اما پیش از آنکه حرفش را تمام کند، آنیا با نگاهی تند و عصبانی به او خیره شد. دامیان که تازه متوجهِ جدی بودنِ موقعیت و لحنِ آنیا شده بود، دیگر چیزی نگفت و به دنبالِ او به راه افتاد.

مدتی بعد، آن‌ها از کتابخانه خارج شدند. آنیا با دقت و احتیاط سعی می‌کرد از مسیرهایی حرکت کند که هیچ شیشه‌ای در آن‌ها نباشد، تا آن فرد نتواند آنها را از پشتِ شیشه‌ها ببیند. دامیان که همچنان گیج و سردرگم بود، پرسید: «حداقل بگو کجا می‌ریم؟»

آنیا که تمامِ تمرکزش بر جستجویِ دوباره‌یِ صدایِ آن فرد بود تا از او دوری کند، با صدایِ دامیان از دنیایِ افکارش بیرون آمد و با لحنی کوتاه جواب داد: «هنوز نمی‌دونم، دارم دنبالِ راهِ خروج می‌گردم.»

دامیان با اضطراب در دلش فکر کرد:«چرا یهو این‌طوری می‌کنه؟ دقیقاً داره به چی فکر می‌کنه؟»

آنیا و دامیان با سرعتی که نفس‌شان را به شماره انداخته بود، از میان راهروهای شلوغ مدرسه عبور کردند. آنیا مدام سرش را می‌چرخاند و گوش‌هایش را تیز کرده بود تا کوچک‌ترین صدایِ ذهنیِ آن فرد را بشنود. بالاخره صدایِ سرد و کلافه‌ای در اعماقِ ذهنش طنین‌انداز شد: «چرا دارن توی راهرو میدون؟... نکنه این موش کوچولو ها متوجه شدن؟ نه این امکان نداره!»

آنیا لرزشی در وجودش حس کرد. او به دامیان چسبید و بدونِ اینکه توضیح دهد، او را به سمتِ درِ پشتیِ مدرسه کشاند که کمتر مورد استفاده قرار می‌گرفت. وقتی به حیاطِ پشتی رسیدند، آنیا از کنارِ پنجره‌هایِ بزرگِ سالنِ ورزش با احتیاط عبور کرد و دامیان را هم با خود پایین کشید. دامیان، که عرق بر پیشانی‌اش نشسته بود و از این همه پنهان‌کاری کلافه شده بود، با صدایی که سعی می‌کرد کنترلش کند گفت: «بسه دیگه! چرا داریم مثل دزدها از مدرسه می‌زنیم بیرون؟»

آنیا بدون اینکه نگاهش را از خیابانِ خلوتِ روبرو بگیرد، کوتاه گفت: «ساکت باش! هنوز امن نیست.»

آن‌ها وارد خیابان‌هایِ شلوغِ شهر شدند. نورِ کم‌جانِ غروب روی ساختمان‌هایِ قدیمی شهر می‌تابید. آنیا هر قدمی که برمی‌داشت، بدنش منقبض بود. ناگهان صدایی دوباره در ذهنش پیچید:«انگار مسیر رو عوض کردن. خیابونِ اصلی... خب، اینجا که دیدِ بهتری دارم!»

آنیا وحشت‌زده ایستاد. مسیرِ آن‌ها مسدود بود. او با عجله دستِ دامیان را گرفت و به سمتِ کوچه‌ای باریک و تاریک پیچید. دامیان با اضطراب پرسید: «دقیقا داری از چی فرار می‌کنی؟داری منو می‌ترسونی!»

آنیا که چشمانش مدام اطراف را اسکن می‌کرد تا پناهگاهی بیابد، در حالی که سعی می‌کرد نفس‌نفس نزند گفت: «توضیح می‌دم... فقط الان نه!»

آن‌ها ساعت‌ها در خیابان‌هایِ غریب و دورافتاده سرگردان بودند. پاهایشان از خستگی درد می‌کرد و هوا تاریک‌تر شده بود. دامیان که دیگر از پرسیدن خسته شده بود، فقط با نگرانی آنیا را نگاه می‌کرد که چطور با وسواسِ عجیبی مسیرها را انتخاب می‌کرد. در نهایت، در انتهایِ یک بن‌بستِ متروکه، خانه‌ای قدیمی و فرسوده با پنجره‌هایِ شکسته و دری که نیمه‌باز مانده بود، خودنمایی کرد.

آنیا بدونِ تردید به سمتِ خانه رفت و با اشاره به دامیان، او را به داخل کشید. خانه‌یِ متروکه بویِ نم و خاکِ قدیمی می‌داد و سکوتی سنگین در فضایِ آن حاکم بود. آنیا در را پشتِ سرشان بست و نفسِ عمیقی کشید. حالا، در تاریکیِ مطلقِ آن خانه، آن‌ها تنها بودند.

دامیان که به دیوارِ سردِ خانه تکیه داده بود، سکوت را شکست: «حالا که دور تا دورمون دیوار کشیدی... می‌خوای بگی چه خبره یا نه؟»

#جاسوس_خانواده #جاسوس_ایکس_خانواده
دیدگاه ها (۱۲)

سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۳ قسمت ۵‌با شروع ماه سوم، ر...

عشقی حقیقی

✨ **عشق سلطنتی ✨ پارت ۱۰**(عصر همان روز - عمارت دزموند 🏰)دام...

راز هایی که مارا کنار هم آوردند=پارت۲چند روز گذشتلوید و یور ...

زندگی جدید فصل2نویسنده الان یک هفته از اون اتیش سوزی گذشته و...

ادامهانیا میاد بیوفته.........لوکاس می گیرت.شدامیان از عصبان...

آوای شب پارت ۲۶سرش انیا را ناز میکرد تا اینکه شمشیری در بدن ...

پارت۱۵ انیا : بیا بریم دیگه دیر شد دامیان : اوکی من میرسون...

P23از زبان نویسندهانیا رفت تو دست شویی و شروع به گریه کردن ک...

007-آلما ویسکی - پارت ۵۶

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط