(سناریو فرفره های انفجاری)(BL)

شبِ کمپ با خنده‌های پراکنده، خش‌خشِ آرامِ برگ‌ها و نورِ لرزانِ آتش تمام شده بود.

هرکدام از شما، بعد از آماده کردنِ کیسه‌خواب‌ها، بالاخره جایی برای استراحت پیدا کرده بودید. با اینکه همه سعی می‌کردند راحت به نظر برسند، خستگیِ تمرین، رقابت و تنش‌های پنهان بین بعضی‌ها، مثل بادی سرد لابه‌لای درخت‌ها می‌چرخید.

صبح روز بعد، جنگل دیگر آن حال‌وهوای اسرارآمیز شب را نداشت. نورِ خورشید از میان شاخه‌ها پایین می‌ریخت، چادرها جمع می‌شدند و صدایِ حرف‌زدن و بستنِ وسایل همه‌جا پیچیده بود.

والت با همان انرژی تمام‌نشدنی‌اش مدام این طرف و آن طرف می‌رفت و کمک می‌کرد. نیکا و توکو هنوز درباره‌ی خوابیدن زیر ستاره‌ها حرف می‌زدند. رانتارو غرمی‌زد که کمرش از زمینِ سفت درد گرفته، و دایگو با خونسردی همیشگی‌اش می‌خندید.

تو هم وسایلت را جمع کردی و درحالی‌که آخرین نگاه را به محوطه‌ی کمپ می‌انداختی، حس کردی این سفر کوتاه، هرچقدر هم عجیب بوده باشد، چیزی در رابطه‌ی میان همه تغییر داده است.



چند روز بعد، فضای گرم و آزادِ جنگل، جایش را به هیاهوی تند و پرتنشِ تورنمنت فرفره‌ها داد.

سالن مسابقه از صدای جمعیت می‌لرزید. نورافکن‌ها روی زمینِ مسابقه می‌چرخیدند، صدای گزارشگر در فضا می‌پیچید و هیجانِ تماشاگرها مثل موج بالا می‌رفت و پایین می‌آمد. بلیڈرها یکی‌یکی وارد می‌شدند؛ بعضی پرانرژی، بعضی ساکت، بعضی مغرور، و بعضی مثل همیشه در حال سنجیدنِ رقیب‌ها.

تو هم همراهِ بقیه آنجا بودی.

در نگاه اول، شاید حضورت برای خیلی‌ها طبیعی به نظر می‌رسید؛ اما برای کسی مثل لویی، که مسابقه برایش چیزی نزدیک به یک آیین مقدس بود، کوچک‌ترین تغییر در تمرکزِ فضا هم آزاردهنده بود.

او از دور همه‌چیز را می‌دید.

می‌دید که نگاه بعضی‌ها ناخواسته سمت تو می‌رود.

می‌دید که والت، با آن روحیه‌ی بازش، گاهی وسط فشار مسابقه هم سعی می‌کند حال‌وهوای جمع را سبک نگه دارد.

می‌دید که حتی چند نفر از بلیدرها، با وجود تلاش برای حفظ تمرکز، حضور تو را نادیده نمی‌گیرند.

و همین برای لویی کافی بود.

در ذهن او، این تورنمنت جایِ حواس‌پرتی نبود.

نه برای لبخند، نه برای شوخی، نه برای چیزی که از دیدِ او «برهم‌زدنِ نظمِ رقابت» محسوب می‌شد.

او چیزی نگفت.

نه همان موقع، نه جلوی بقیه.

فقط نگاه کرد؛ با آن سکوتِ سنگین و آن چشم‌هایی که همیشه انگار بیشتر از چیزی که باید می‌فهمیدند.ا/ت باید در اتاق انتظار میموند و از تلويزيون اونجا مسابقه رو تماشا میکرد..

اتاق انتظار؛ قلمروِ در سایه

صدایِ باز شدنِ در، آخرین صدایی بود که از دنیایِ بیرون شنیدی. وقتی صدایِ قفل شدنِ در پیچید، سکوتِ اتاق، سنگین و خفه شد. لویی پشتش به تو بود. کتِ بلند و خزدارش رو درآورده بود و با آرامشی که از هر طوفانی ترسناک‌تر بود، دستکش‌هایِ مشکی‌اش رو مرتب می‌کرد.

بدون اینکه برگرده، با لحنی که انگار داشت با یک «پدیده» حرف می‌زد، نه با یک انسان، گفت: «می‌دونی… بعضی وقت‌ها، وجودِ یک نفر، مثلِ یک نتِ فالش تویِ یک سمفونیِ کامله. گوش رو می‌خراشه. روح رو می‌خوره.»

برگشت. نگاهش… اون چشم‌هایِ یخی، درخششِ عجیبی داشتند. لذتیِ درونی، از نوعی که فقط وقتی لویی می‌دید حریفش در حالِ فروپاشیه، تویِ چشماش ظاهر می‌شد. به سمتت اومد؛ قدم‌هایِ کوتاه و متمرکزی که هر کدومش یک فاصله‌ی امن رو از بین می‌برد.

وقتی بهت رسید، به جایِ دست، فرفره‌اش «لوینور» رو از جیبش درآورد و با انگشتِ شستش، اون لبه‌هایِ تیزِ فلزی‌اش رو لمس کرد. صدایِ کشیده شدنِ ناخن رویِ فلز، تنها صدایِ اتاق بود.

«تو هنوز نفهمیدی، نه؟»

لویی ناگهان دستِ دیگه‌اش رو جلو آورد و با سرعتی که فرصتِ واکنش ندادی، گلوت رو گرفت. نه فشارِ خفه‌کننده، بلکه فشاری تحقیرآمیز؛ طوری که مجبور باشی سرت رو بالا بگیری و به اون چشم‌هایِ درنده‌یِ اون خیره بشی. فشارِ انگشتانش رویِ مهره‌هایِ گردنت، سرد و خشک بود.

«تو اون‌قدر احمقی که فکر می‌کنی حضورت… برایِ اینا مهمه؟»

لبخندیِ محو رویِ لبش نشست؛ یک لبخندِ کج و سادیسمی که گوشه‌یِ دهنش رو به سمتِ بالا می‌کشید. اون از دیدنِ تکاپویِ تو برایِ نفس کشیدن، از دیدنِ لرزشِ دست‌هات، انرژی می‌گرفت. فشارِ دستش رو کم و زیاد می‌کرد.

«تویِ مسابقاتِ من، هیچ‌چیز نباید وجود داشته باشه که تمرکزِ من رو بگیره. تو مثلِ یک ویروسی که به قلبِ این تورنمنت رسوخ کرده.»

دستِ دیگه‌اش رو آورد بالا و با انگشتِ سبابه‌اش، چونه‌ات رو محکم چسبید و سرت رو به چپ و راست چرخوند، انگار داشت یک جنسِ بی‌ارزش رو قیمت‌گذاری می‌کرد.

«چی هستی؟ یک پسرِ دخترنما؟ یا ترنسِ


ادامه داره یاه یاه
دیدگاه ها (۱۳)

خانه ای در کنار میدان نبرد پارت ۱

با تو! همیشه پارت ۳

پارت۷کاتسوکی بعد از اینکه ایزوکو رفت، چند لحظه همون‌طور توی ...

پارت ۲۲

ریاکشن

پارت: 18 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*زین خندید. یه خنده‌ی کوتاه...

**پارت ۱۸**در با صدایِ انفجاری باز شد و نورِ تندِ چراغ‌هایِ ...

چند پارتیپارت ۲سه روز بود که در آن اتاقِ لعنتی حبس بود. فضای...

۳ پارتی

عنوان سناریو: بازی جاسوس

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط