خانه ای در کنار میدان نبرد پارت ۱
سلاااام به نارگلای خودم امیدوارم که چطورتون عالییی باشه زی زی هستم اومدم با یه دو پارتی درخواستی از لویی شیروساگی خب شما کیت هستید دوست دختر و همخونه لویی و یه فرفره گردون
بفرمایید چاییی ☕🫖
بزن بریم:
صبح/خونه لویی:
صبح زود بود.
نور طلایی خورشید از پنجرههای بزرگ خانهی لویی عبور کرده و روی کف اتاق افتاده بود. بیرون، صدای باد میان درختها میپیچید و فضای آرام جزیره را پر میکرد.
کیت هنوز خواب بود.
روی مبل بزرگ اتاق نشیمن دراز کشیده بود و پتو تا زیر چانهاش بالا آمده بود.
لویی از راهرو وارد شد، نگاهی به ساعت انداخت و بعد به کیت نگاه کرد.
لویی: هنوز خوابی؟
کیت تکان کوچکی خورد.
کیت: پنج دقیقه دیگه...
لویی: پنج دقیقهی تو هیچوقت پنج دقیقه نیست.
کیت چشمهایش را نیمهباز کرد.
کیت: صبح بخیر، لویی...
لویی: صبح بخیر.
لویی به سمت آشپزخانه رفت و چند لحظه بعد با دو فنجان نوشیدنی برگشت. یکی را روی میز گذاشت و دیگری را خودش برداشت.
کیت آرام نشست و موهایش را مرتب کرد.
کیت: امروز مسابقه داری؟
لویی: عصر.
کیت: تمرین؟
لویی: صبح.
کیت با شنیدن این حرف دوباره خودش را داخل پتو جمع کرد.
کیت: پس من امروز مرخصم.
لویی ابرویش را بالا برد.
لویی: تو هم فرفره گردونی
کیت: میدونم.
لویی: پس باید تمرین کنی.
کیت: من دوستدختر قهرمانم. حق دارم گاهی استراحت کنم.
لویی چند ثانیه به او خیره شد.
لویی: این چه ربطی داشت؟
کیت با لبخند گفت:
کیت: ربط خیلی زیاد.
لویی خواست چیزی بگوید، اما لبخند خیلی کوچکی گوشهی لبش نشست.
لویی: تنبل.
کیت: مغرور.
لویی: لجباز.
کیت: دوستت دارم.
لویی ساکت شد.
کیت با خنده نگاهش کرد.
کیت: دیدی؟ این یکی رو جواب نداری.
لویی فنجانش را روی میز گذاشت.
لویی: دارم.
کیت: چی؟
لویی: منم دوستت دارم.
کیت لبخندش عمیقتر شد و دوباره سرش را روی پشتی مبل گذاشت.
چند دقیقه بعد، هر دو به سمت محوطهی تمرین رفتند.
استادیوم مخصوص لویی درست پشت خانه قرار داشت. همان جایی که سالها در آن تمرین کرده بود.
لویی فرفرهاش را در دست گرفت.
کیت هم فرفرهی خودش را آماده کرد.
کیت: مسابقهی تمرینی؟
لویی: مطمئنی؟
کیت: صددرصد.
لویی: بعداً نگی بهت نگفتم.
کیت: فقط شروع کن.
هر دو کنار استادیوم ایستادند.
کیت: سه...
لویی: دو...
هر دو: یک! رهاااش کن!
دو فرفره با سرعت وارد استادیوم شدند.
کیت با تمام قدرت حمله کرد، اما لویی مسیرش را بهموقع تغییر داد.
ضربهای محکم.
فرفرهی کیت به دیواره خورد، اما دوباره برگشت.
کیت: هنوز تموم نشده!
لویی: انتظار نداشتم تموم شده باشه.
دوباره برخورد کردند.
این بار فرفرهی کیت توانست تعادل فرفرهی لویی را برای لحظهای به هم بزند.
کیت: گرفتمت!
لویی لبخند زد.
لویی: اشتباه کردی.
فرفرهی لویی با یک چرخش سریع برگشت و ضربهی نهایی را وارد کرد.
فرفرهی کیت از استادیوم بیرون پرید.
کیت: ای بابا!
لویی فرفرهاش را برداشت.
لویی: بهتر شدی.
کیت: یعنی قبلش بد بودم؟
لویی: نه.
لویی کمی مکث کرد.
لویی: فقط الان حریف بهتری برای منی.
کیت لبخند زد.
کیت: پس دوباره مسابقه میدیم.
لویی: هر وقت بخوای.
کیت فرفرهاش را برداشت و کنار او ایستاد.
کیت: میدونی چیه؟ من این زندگی رو دوست دارم.
لویی نگاهش کرد.
کیت: این خونه، این جزیره، تمرینهامون... اینکه هر روز صبح تو رو ببینم.
لویی چند لحظه ساکت ماند.
بعد آرام گفت
لویی: منم.
کیت: چی؟
لویی: منم این زندگی رو دوست دارم.
کیت لبخند زد و کنار او به سمت خانه راه افتاد.
لویی هم قدمهایش را با او هماهنگ کرد.
برای لویی، این جزیره همیشه محل تمرین، رقابت و قدرت بود.
اما حالا یک چیز دیگر هم داشت.
کیت.
و شاید برای اولین بار، خانه فقط جایی نبود که لویی در آن زندگی میکرد.
جایی بود که کسی منتظرش میماند. 🖤🌀
بفرمایید چاییی ☕🫖
بزن بریم:
صبح/خونه لویی:
صبح زود بود.
نور طلایی خورشید از پنجرههای بزرگ خانهی لویی عبور کرده و روی کف اتاق افتاده بود. بیرون، صدای باد میان درختها میپیچید و فضای آرام جزیره را پر میکرد.
کیت هنوز خواب بود.
روی مبل بزرگ اتاق نشیمن دراز کشیده بود و پتو تا زیر چانهاش بالا آمده بود.
لویی از راهرو وارد شد، نگاهی به ساعت انداخت و بعد به کیت نگاه کرد.
لویی: هنوز خوابی؟
کیت تکان کوچکی خورد.
کیت: پنج دقیقه دیگه...
لویی: پنج دقیقهی تو هیچوقت پنج دقیقه نیست.
کیت چشمهایش را نیمهباز کرد.
کیت: صبح بخیر، لویی...
لویی: صبح بخیر.
لویی به سمت آشپزخانه رفت و چند لحظه بعد با دو فنجان نوشیدنی برگشت. یکی را روی میز گذاشت و دیگری را خودش برداشت.
کیت آرام نشست و موهایش را مرتب کرد.
کیت: امروز مسابقه داری؟
لویی: عصر.
کیت: تمرین؟
لویی: صبح.
کیت با شنیدن این حرف دوباره خودش را داخل پتو جمع کرد.
کیت: پس من امروز مرخصم.
لویی ابرویش را بالا برد.
لویی: تو هم فرفره گردونی
کیت: میدونم.
لویی: پس باید تمرین کنی.
کیت: من دوستدختر قهرمانم. حق دارم گاهی استراحت کنم.
لویی چند ثانیه به او خیره شد.
لویی: این چه ربطی داشت؟
کیت با لبخند گفت:
کیت: ربط خیلی زیاد.
لویی خواست چیزی بگوید، اما لبخند خیلی کوچکی گوشهی لبش نشست.
لویی: تنبل.
کیت: مغرور.
لویی: لجباز.
کیت: دوستت دارم.
لویی ساکت شد.
کیت با خنده نگاهش کرد.
کیت: دیدی؟ این یکی رو جواب نداری.
لویی فنجانش را روی میز گذاشت.
لویی: دارم.
کیت: چی؟
لویی: منم دوستت دارم.
کیت لبخندش عمیقتر شد و دوباره سرش را روی پشتی مبل گذاشت.
چند دقیقه بعد، هر دو به سمت محوطهی تمرین رفتند.
استادیوم مخصوص لویی درست پشت خانه قرار داشت. همان جایی که سالها در آن تمرین کرده بود.
لویی فرفرهاش را در دست گرفت.
کیت هم فرفرهی خودش را آماده کرد.
کیت: مسابقهی تمرینی؟
لویی: مطمئنی؟
کیت: صددرصد.
لویی: بعداً نگی بهت نگفتم.
کیت: فقط شروع کن.
هر دو کنار استادیوم ایستادند.
کیت: سه...
لویی: دو...
هر دو: یک! رهاااش کن!
دو فرفره با سرعت وارد استادیوم شدند.
کیت با تمام قدرت حمله کرد، اما لویی مسیرش را بهموقع تغییر داد.
ضربهای محکم.
فرفرهی کیت به دیواره خورد، اما دوباره برگشت.
کیت: هنوز تموم نشده!
لویی: انتظار نداشتم تموم شده باشه.
دوباره برخورد کردند.
این بار فرفرهی کیت توانست تعادل فرفرهی لویی را برای لحظهای به هم بزند.
کیت: گرفتمت!
لویی لبخند زد.
لویی: اشتباه کردی.
فرفرهی لویی با یک چرخش سریع برگشت و ضربهی نهایی را وارد کرد.
فرفرهی کیت از استادیوم بیرون پرید.
کیت: ای بابا!
لویی فرفرهاش را برداشت.
لویی: بهتر شدی.
کیت: یعنی قبلش بد بودم؟
لویی: نه.
لویی کمی مکث کرد.
لویی: فقط الان حریف بهتری برای منی.
کیت لبخند زد.
کیت: پس دوباره مسابقه میدیم.
لویی: هر وقت بخوای.
کیت فرفرهاش را برداشت و کنار او ایستاد.
کیت: میدونی چیه؟ من این زندگی رو دوست دارم.
لویی نگاهش کرد.
کیت: این خونه، این جزیره، تمرینهامون... اینکه هر روز صبح تو رو ببینم.
لویی چند لحظه ساکت ماند.
بعد آرام گفت
لویی: منم.
کیت: چی؟
لویی: منم این زندگی رو دوست دارم.
کیت لبخند زد و کنار او به سمت خانه راه افتاد.
لویی هم قدمهایش را با او هماهنگ کرد.
برای لویی، این جزیره همیشه محل تمرین، رقابت و قدرت بود.
اما حالا یک چیز دیگر هم داشت.
کیت.
و شاید برای اولین بار، خانه فقط جایی نبود که لویی در آن زندگی میکرد.
جایی بود که کسی منتظرش میماند. 🖤🌀
- ۱۴.۷k
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط