تکپارتی
نفرت یا عشق؟
با تکون دادن سرش به بادیگارداش فهموند که باید کارشونو شروع کنن،بادیگاردای سیاه پوش یکی بعد از دیگری از بخش وی ای پی بار خارج شدند و به سمت قسمت مشخصی از بار رفتند.مرد سیاه پوش همونطور که گیلاسی که پر از ماده ی غلیظ و مشکی رنگی بود رو به سمت لبش میبرد،خم شد و چیزی در گوش بادیگارد شخصیش که از قضا دست راستشم بود زمزمه کرد
_بهشون بگو بیارنش اینجا،فقط کسی متوجه نشه
بادیگارد سرشو تکون داد و از جاش بلند شد.مرد نفس عمیقی کشید و به پشتی مبل تکیه داد و خاطرات این چند وقت اخیر رو مرور کرد.اشنایی،عاشق شدن،جدایی و،نفرت؟نه این نمیتونست اون حسی باشه که مرد داره،اون به هیچ عنوان نمیتونست از عشقش متنفر بشه!خیلی زود متوجه بادیگاردا شد که به سمتش میومدن،بازوهای دختر توسط بادیگاردا گرفته شده بود و حالا دختر روبروی مرد نشسته بود و با تنفر به چشمای اون خیره شده بود.مرد برای اولین بار توی عمرش ترسید،از نگاه دختر،از نگاهی که خالی بود.گیلاسشو روی میز گذاشت.
_چرا از من متنفری؟
دختر با خشم غرید
_توقع داری ازت متنفرم نباشم؟تو زندگی منو سیاه کردی کیم تهیونگ!
تهیونگ پوزخندی زد و به جلو خم شد.
_چون عاشقت بودم؟البته هنوزم هستم.
دختر با خشم از جاش بلند شد و همین باعث شد تا بادیگاردا دوباره بازوی دخترو بگیرن.
_توی عوضی با چه رویی این حرفو میزنی هان؟تو پدرمو کشتی!
همین حرف باعث شد تا دختر پاهاش سست بشه و با هق هق های بلند دوباره روی مبل بیوفته.
_اون داشت جلوی عشق مارو میگرفت!
_کدوم عشق هان؟چند بار بهت بگم ازت متنفرم.
دختر از جا بلند شد و با ارنجش اشکاشو پاک کرد ،انگشتشو تهدید وار جلوی مرد تکون داد.
_خوب گوش کن ببین چی میگم تهیونگ،دیگه دورو ور من پیدات نشه،بابام میدونست تو یه ادم کشه اشغالی به خاطر همین سعی داشت منو از تو جدا کنه.
دختر با قدمای بلند از اون بخش دور شد و برای هزارمین بار ارزو کرد که دیگه هیچوقت اون مردو نبینه،چون به هر حال،کنار اومدن با اتفاقات این چند وقته میتونست سخت باشه.اینطور نیست؟
دختر به سرعت به سمت رختکن رفت تا لباس کارشو با لباسای خودش عوض کنه چون میدونست حتی اگه یه دقیقه دیگه هم اونجا بمونه ممکنه بادیگاردای تهیونگ گیرش بندازن.
کیف کولیشو روی دوش زد و از رختکن خارج شد،هنوز به بخش اصلی نرسیده بود که صدایی شنید،مثل صدای درگیری چند نفر.
از روی کنجکاوی به سمت صدا رفت و از گوشه ی دیوار سرک کشید تا عامل صدا رو ببینه،انگار چند نفر ریخته بودن روی یه نفر و داشتن کتکش میزدن،دختر اهمیتی نداد
چون میدونست اینجور درگیری ها توی همچین باری زیاده.همین که خواست بره اون چند نفر از در پشتی خارج شدن و حالا دختر به خوبی میتونست صورت اون فردو ببینه و حالا ،چه کسی فکرشو میکرد کیم تهیونگی که نصف سئول جلوش کمر خم میکردن الان اینطور روی زمین افتاده؟
حسی درون دختر بود که نمیتونست اونو بیان کنه،ترس،تعجب،خشم.همه ی اینا دست به دست هم داده بودن تا دختر بدون توجه به نفرتش از تهیونگ به سمتش بره و صورتشو بین دستاش بگیره.
_ت ته،چشماتو باز کن پسر،الان میبرمت بیمارستان
با صدای لرزون اینو گفت.مرد به سختی دستشو بالا اورد و دستای سرد دخترو بین دستای گرمش گرفت.
_منو ب ببخش...نباید اون کارو..میکردم،الانم برو..منو ول کن و برو به ایندت..برس
دختر دستای تهیونگ رو پس زد و درحالی که اشکاشو پاک میکرد گفت
_نه تهیونگ،من تو رو نجات میدم،نمیتونم اینجا رهات کنم..
دستاشو که به خون تهیونگ اغشته شده بود رو به سمت کیفش برد و با انگشتای لرزون به امبولانس زنگ زد.
دستای تهیونگ رو بین دستاش گرفت
_من پیشتم..فقط بیدار بمون،باشه؟...
مرد اروم چشماشو بست وپوزخندی توی ذهنش به سادهلوحی و نگرانی دختر از نقشه کاملش زد.
یک ماه از اون اتفاقا گذشت،یک ماهی که برای دختر با یک سال هیچ تفاوتی نداشت.دختر اخرین گیلاس روی پیشخوان رو خشک کرد و توی قفسه های پشتش گذاشت،چرخید و به تهیونگ که از اون موقع تا الان بهش خیره شده بود نگاه کرد و نفسشو حرسی بیرون داد و با چشماش به مرد فهموند که همین الان سنگینی نگاهشو سبک کنه.مرد لبخندی زد و ابرو هاش رو داد بالا.
ا/ت چشماشو توی حدقه چرخوند و دوباره به سمت قفسه ها چرخید اما بی اختیار لبخند کمرنگی روی لباش شکل گرفت.همونطور که گیلاسارو مرتب میکرد متوجه گرمی نفسای شخصی کنار گوشش شد.همین که خواست تکون بخوره دستای شخص دور کمرش حلقه شد.
_دیدی گفتم بلاخره به دستت میارم؟!
#تکپارتی #سناریو #فیک
با تکون دادن سرش به بادیگارداش فهموند که باید کارشونو شروع کنن،بادیگاردای سیاه پوش یکی بعد از دیگری از بخش وی ای پی بار خارج شدند و به سمت قسمت مشخصی از بار رفتند.مرد سیاه پوش همونطور که گیلاسی که پر از ماده ی غلیظ و مشکی رنگی بود رو به سمت لبش میبرد،خم شد و چیزی در گوش بادیگارد شخصیش که از قضا دست راستشم بود زمزمه کرد
_بهشون بگو بیارنش اینجا،فقط کسی متوجه نشه
بادیگارد سرشو تکون داد و از جاش بلند شد.مرد نفس عمیقی کشید و به پشتی مبل تکیه داد و خاطرات این چند وقت اخیر رو مرور کرد.اشنایی،عاشق شدن،جدایی و،نفرت؟نه این نمیتونست اون حسی باشه که مرد داره،اون به هیچ عنوان نمیتونست از عشقش متنفر بشه!خیلی زود متوجه بادیگاردا شد که به سمتش میومدن،بازوهای دختر توسط بادیگاردا گرفته شده بود و حالا دختر روبروی مرد نشسته بود و با تنفر به چشمای اون خیره شده بود.مرد برای اولین بار توی عمرش ترسید،از نگاه دختر،از نگاهی که خالی بود.گیلاسشو روی میز گذاشت.
_چرا از من متنفری؟
دختر با خشم غرید
_توقع داری ازت متنفرم نباشم؟تو زندگی منو سیاه کردی کیم تهیونگ!
تهیونگ پوزخندی زد و به جلو خم شد.
_چون عاشقت بودم؟البته هنوزم هستم.
دختر با خشم از جاش بلند شد و همین باعث شد تا بادیگاردا دوباره بازوی دخترو بگیرن.
_توی عوضی با چه رویی این حرفو میزنی هان؟تو پدرمو کشتی!
همین حرف باعث شد تا دختر پاهاش سست بشه و با هق هق های بلند دوباره روی مبل بیوفته.
_اون داشت جلوی عشق مارو میگرفت!
_کدوم عشق هان؟چند بار بهت بگم ازت متنفرم.
دختر از جا بلند شد و با ارنجش اشکاشو پاک کرد ،انگشتشو تهدید وار جلوی مرد تکون داد.
_خوب گوش کن ببین چی میگم تهیونگ،دیگه دورو ور من پیدات نشه،بابام میدونست تو یه ادم کشه اشغالی به خاطر همین سعی داشت منو از تو جدا کنه.
دختر با قدمای بلند از اون بخش دور شد و برای هزارمین بار ارزو کرد که دیگه هیچوقت اون مردو نبینه،چون به هر حال،کنار اومدن با اتفاقات این چند وقته میتونست سخت باشه.اینطور نیست؟
دختر به سرعت به سمت رختکن رفت تا لباس کارشو با لباسای خودش عوض کنه چون میدونست حتی اگه یه دقیقه دیگه هم اونجا بمونه ممکنه بادیگاردای تهیونگ گیرش بندازن.
کیف کولیشو روی دوش زد و از رختکن خارج شد،هنوز به بخش اصلی نرسیده بود که صدایی شنید،مثل صدای درگیری چند نفر.
از روی کنجکاوی به سمت صدا رفت و از گوشه ی دیوار سرک کشید تا عامل صدا رو ببینه،انگار چند نفر ریخته بودن روی یه نفر و داشتن کتکش میزدن،دختر اهمیتی نداد
چون میدونست اینجور درگیری ها توی همچین باری زیاده.همین که خواست بره اون چند نفر از در پشتی خارج شدن و حالا دختر به خوبی میتونست صورت اون فردو ببینه و حالا ،چه کسی فکرشو میکرد کیم تهیونگی که نصف سئول جلوش کمر خم میکردن الان اینطور روی زمین افتاده؟
حسی درون دختر بود که نمیتونست اونو بیان کنه،ترس،تعجب،خشم.همه ی اینا دست به دست هم داده بودن تا دختر بدون توجه به نفرتش از تهیونگ به سمتش بره و صورتشو بین دستاش بگیره.
_ت ته،چشماتو باز کن پسر،الان میبرمت بیمارستان
با صدای لرزون اینو گفت.مرد به سختی دستشو بالا اورد و دستای سرد دخترو بین دستای گرمش گرفت.
_منو ب ببخش...نباید اون کارو..میکردم،الانم برو..منو ول کن و برو به ایندت..برس
دختر دستای تهیونگ رو پس زد و درحالی که اشکاشو پاک میکرد گفت
_نه تهیونگ،من تو رو نجات میدم،نمیتونم اینجا رهات کنم..
دستاشو که به خون تهیونگ اغشته شده بود رو به سمت کیفش برد و با انگشتای لرزون به امبولانس زنگ زد.
دستای تهیونگ رو بین دستاش گرفت
_من پیشتم..فقط بیدار بمون،باشه؟...
مرد اروم چشماشو بست وپوزخندی توی ذهنش به سادهلوحی و نگرانی دختر از نقشه کاملش زد.
یک ماه از اون اتفاقا گذشت،یک ماهی که برای دختر با یک سال هیچ تفاوتی نداشت.دختر اخرین گیلاس روی پیشخوان رو خشک کرد و توی قفسه های پشتش گذاشت،چرخید و به تهیونگ که از اون موقع تا الان بهش خیره شده بود نگاه کرد و نفسشو حرسی بیرون داد و با چشماش به مرد فهموند که همین الان سنگینی نگاهشو سبک کنه.مرد لبخندی زد و ابرو هاش رو داد بالا.
ا/ت چشماشو توی حدقه چرخوند و دوباره به سمت قفسه ها چرخید اما بی اختیار لبخند کمرنگی روی لباش شکل گرفت.همونطور که گیلاسارو مرتب میکرد متوجه گرمی نفسای شخصی کنار گوشش شد.همین که خواست تکون بخوره دستای شخص دور کمرش حلقه شد.
_دیدی گفتم بلاخره به دستت میارم؟!
#تکپارتی #سناریو #فیک
- ۵۰.۵k
- ۲۱ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط