☆حتما بخونید دخترا خیلی تاثیر گذاره.
☆حتما بخونید دخترا خیلی تاثیر گذاره.
داستان عبرت انگیز دختری که گرفتار حرف های دروغین وپوشالی پسر شد بخدا قشنگه بخونید وتف به ذات ان پسر هایی که ادعای عاشقی دارن ابروی عشق وعاشقی را میبرند باهوس, وتف به این هوس که اعتماد را کم میکند وتر وخشک را باهم میسوزاند……
دختر دانشجویی در رشتهی روانشناسی مشغول تحصیل بود، سه خواهر داشت که یکی از آنها در دورهی دبیرستان تحصیل میکرد و دو خواهر دیگر دوران راهنمایی را پشت سر میگذاشتند، پدرشان بقالی کوچکی داشت که از عرق جبینش چندرغازی کسب میکرد تا هزینهی تحصیل دخترانش را بپردازد.
از میان دخترانش، دختر دانشجویش یک دختر استثنایی بود، بسیار باهوش و زرنگ و نیز خوش مشرب و خوش اخلاق، بگونهای که همکلاسیهایش برای دوستی با او با هم رقابت میکردند.
خودش داستان زندگیاش را چنین تعریف میکند:
روزی از روزها که پس از پایان درس از دانشگاه خارج میشدم ناگهان جوانی زیبا رو با قامتی رعنا و لباسی برازنده روبرویم سبز شد، چنان به من خیره شده بود که گویا سالهاست مرا میشناسد! با بیتوجهی به راهم ادامه دادم اما رهایم نمیکرد و قدم زنان پشت سرم حرکت میکرد، با صدایی آرام و کودکانه گفت: به خدا دوستت دارم، عاشقتم، مدتهاست به تو میاندیشم، میخواهم با تو ازدواج کنم! شیفتهی اخلاقت شدهام!
به سرعتم افزودم، قدمهایم میلرزید و عرق از پیشانیام سرازیر شده بود. تاکنون با چنین صحنهای مواجه نشده بودم، هراسان به خانه رسیدم و آن شب تا صبح صحنهای که اتفاق افتاده بود را مرور میکردم.
روز بعد هنگام خروج از دانشگاه دوباره او را دیدم… درحالی که لبخندی زیبا بر لبانش نقش بسته بود در مقابلم ایستاد و سخنان عاشقانهی دیروزش را تکرار کرد. دوباره با بیتوجهی راه خانه را در پیش گرفتم اما رهایم نمیکرد، نهایتا نامهای بسویم انداخت و راه بازگشت را در پیش گرفت… متردد بودم نامه را بردارم یا نه؟ دستانم میلرزید، دلهره داشتم، پس از چند دقیقه کشمکش با درونم بالاخره نامه را برداشتم، نامهای مملو از جملات عاشقانه و همچنین حاوی معذرت خواهی بابت اعمال نسنجیدهاش. نامه را پاره کرده و در سطل آشغال انداختم.
دیری نگذشت که صدای زنگ تلفن را شنیدم، گوشی را برداشتم، خودش بود، میخواست بداند نامهاش را خواندهام یا نه، گفتم: اگر میخواهی پا از گلیمت فراتر بگذاری خانوادهام را خبر میکنم، و تلفن را قطع کردم.
ساعتی نگذشته بود که بار دیگر تماس گرفت. قسم میخورد که هدفش پاک است و قصد ازدواج دارد، میگفت: بازماندهی یک خانوادهی ثروتمند است و شاهزادهی رؤیاهایم خواهد شد و برایم قصری بلورین خواهد ساخت.
قلبم نرم شد و باب سخن با او را آغاز کردم، از سخن گفتن با او خسته نمیشدم، همواره به تلفنم نگاه میکردم به امید اینکه صدای زنگش آرامم کند. پس از پایان وقت دانشگاه لحظههای طولانی منتظرش میماندم بلکه ببینمش. روزی از روزها که از دانشگاه خارج شدم ناگهان جلو دانشگاه دیدمش، از خوشحالی میخواستم پرواز کنم، سوار ماشینش شده تا خیابانهای شهر را دور بزنیم، چنان عاشق و شیفتهاش بودم که هیچ ارادهای از خود نداشتم، تمام حرفهایش را باور داشتم بویژه وقتی میگفت: تو پری قصههایم هستی، و بی تو نمیتوانم زندگی کنم.
چنان احساس خوشبختی میکردم گویی که خوشبختتر از من در دنیا کسی نیست.
روزی از روزها که تاریکترین روز زندگیام بود با آیندهام بازی کرد و رسوای کوی و برزنم کرد… طبق معمول سوار ماشینش شدم تا خیابانها را دور بزنیم اما مرا به خانهای برد که کسی در آن زندگی نمیکرد. با هم خلوت کردیم و گفتیم و شنیدیم و خندیدم، در آن هنگام حدیث رسول الله صلی الله علیه آله و سلم را فراموش کردیم که فرمودند: «هیچ زن و مرد نامحرمی باهم خلوت نمیکنند مگر اینکه شیطان سومین آنهاست».
ولی شیطان مرا اسیر خود کرده و با عشق این جوان فریفته بود. تا به خود آمدم دیدم قربانی هوسرانیاش شدهام و گوهر پاکدامنیام را از دست دادهام!! دیوانهوار فریاد زدم: با من چه کردی!؟
- نترس من باهات ازدواج میکنم.
- چطور!! درحالیکه با من عقد نکردهای؟
- بزودی مراسم عقد را برگزار میکنیم.
دیوانهوار روانهی خانه شدم… پاهایم بزور مرا تحمل میکرد، آتشی در درونم شعله میزد و دنیا در مقابل چشمانم تار شده بود، بشدت میگریستم، چنان روحیهام را باخته بودم که بناچار پس از مدتی دانشگاه را رها کردم.
هیچ یک از اعضای خانواده نمیدانستند که قصه چیست.
روزها یکی پس از دیگری میگذشت تا اینکه روزی تلفنم زنگ خورد. خودش بود!! گوشی را برداشتم، میگفت: باید ببینمت.
خوشحال شدم، تصور کردم میخواهد مقدمات خواستگاری را فراهم کند.
به ملاقاتش رفتم، در اولین لحظه که با چهرهی عبوسش مواجه شدم بلافاصله گفت: به ازدواج فکر نکن!! میخواهم بدون هیچ قی
داستان عبرت انگیز دختری که گرفتار حرف های دروغین وپوشالی پسر شد بخدا قشنگه بخونید وتف به ذات ان پسر هایی که ادعای عاشقی دارن ابروی عشق وعاشقی را میبرند باهوس, وتف به این هوس که اعتماد را کم میکند وتر وخشک را باهم میسوزاند……
دختر دانشجویی در رشتهی روانشناسی مشغول تحصیل بود، سه خواهر داشت که یکی از آنها در دورهی دبیرستان تحصیل میکرد و دو خواهر دیگر دوران راهنمایی را پشت سر میگذاشتند، پدرشان بقالی کوچکی داشت که از عرق جبینش چندرغازی کسب میکرد تا هزینهی تحصیل دخترانش را بپردازد.
از میان دخترانش، دختر دانشجویش یک دختر استثنایی بود، بسیار باهوش و زرنگ و نیز خوش مشرب و خوش اخلاق، بگونهای که همکلاسیهایش برای دوستی با او با هم رقابت میکردند.
خودش داستان زندگیاش را چنین تعریف میکند:
روزی از روزها که پس از پایان درس از دانشگاه خارج میشدم ناگهان جوانی زیبا رو با قامتی رعنا و لباسی برازنده روبرویم سبز شد، چنان به من خیره شده بود که گویا سالهاست مرا میشناسد! با بیتوجهی به راهم ادامه دادم اما رهایم نمیکرد و قدم زنان پشت سرم حرکت میکرد، با صدایی آرام و کودکانه گفت: به خدا دوستت دارم، عاشقتم، مدتهاست به تو میاندیشم، میخواهم با تو ازدواج کنم! شیفتهی اخلاقت شدهام!
به سرعتم افزودم، قدمهایم میلرزید و عرق از پیشانیام سرازیر شده بود. تاکنون با چنین صحنهای مواجه نشده بودم، هراسان به خانه رسیدم و آن شب تا صبح صحنهای که اتفاق افتاده بود را مرور میکردم.
روز بعد هنگام خروج از دانشگاه دوباره او را دیدم… درحالی که لبخندی زیبا بر لبانش نقش بسته بود در مقابلم ایستاد و سخنان عاشقانهی دیروزش را تکرار کرد. دوباره با بیتوجهی راه خانه را در پیش گرفتم اما رهایم نمیکرد، نهایتا نامهای بسویم انداخت و راه بازگشت را در پیش گرفت… متردد بودم نامه را بردارم یا نه؟ دستانم میلرزید، دلهره داشتم، پس از چند دقیقه کشمکش با درونم بالاخره نامه را برداشتم، نامهای مملو از جملات عاشقانه و همچنین حاوی معذرت خواهی بابت اعمال نسنجیدهاش. نامه را پاره کرده و در سطل آشغال انداختم.
دیری نگذشت که صدای زنگ تلفن را شنیدم، گوشی را برداشتم، خودش بود، میخواست بداند نامهاش را خواندهام یا نه، گفتم: اگر میخواهی پا از گلیمت فراتر بگذاری خانوادهام را خبر میکنم، و تلفن را قطع کردم.
ساعتی نگذشته بود که بار دیگر تماس گرفت. قسم میخورد که هدفش پاک است و قصد ازدواج دارد، میگفت: بازماندهی یک خانوادهی ثروتمند است و شاهزادهی رؤیاهایم خواهد شد و برایم قصری بلورین خواهد ساخت.
قلبم نرم شد و باب سخن با او را آغاز کردم، از سخن گفتن با او خسته نمیشدم، همواره به تلفنم نگاه میکردم به امید اینکه صدای زنگش آرامم کند. پس از پایان وقت دانشگاه لحظههای طولانی منتظرش میماندم بلکه ببینمش. روزی از روزها که از دانشگاه خارج شدم ناگهان جلو دانشگاه دیدمش، از خوشحالی میخواستم پرواز کنم، سوار ماشینش شده تا خیابانهای شهر را دور بزنیم، چنان عاشق و شیفتهاش بودم که هیچ ارادهای از خود نداشتم، تمام حرفهایش را باور داشتم بویژه وقتی میگفت: تو پری قصههایم هستی، و بی تو نمیتوانم زندگی کنم.
چنان احساس خوشبختی میکردم گویی که خوشبختتر از من در دنیا کسی نیست.
روزی از روزها که تاریکترین روز زندگیام بود با آیندهام بازی کرد و رسوای کوی و برزنم کرد… طبق معمول سوار ماشینش شدم تا خیابانها را دور بزنیم اما مرا به خانهای برد که کسی در آن زندگی نمیکرد. با هم خلوت کردیم و گفتیم و شنیدیم و خندیدم، در آن هنگام حدیث رسول الله صلی الله علیه آله و سلم را فراموش کردیم که فرمودند: «هیچ زن و مرد نامحرمی باهم خلوت نمیکنند مگر اینکه شیطان سومین آنهاست».
ولی شیطان مرا اسیر خود کرده و با عشق این جوان فریفته بود. تا به خود آمدم دیدم قربانی هوسرانیاش شدهام و گوهر پاکدامنیام را از دست دادهام!! دیوانهوار فریاد زدم: با من چه کردی!؟
- نترس من باهات ازدواج میکنم.
- چطور!! درحالیکه با من عقد نکردهای؟
- بزودی مراسم عقد را برگزار میکنیم.
دیوانهوار روانهی خانه شدم… پاهایم بزور مرا تحمل میکرد، آتشی در درونم شعله میزد و دنیا در مقابل چشمانم تار شده بود، بشدت میگریستم، چنان روحیهام را باخته بودم که بناچار پس از مدتی دانشگاه را رها کردم.
هیچ یک از اعضای خانواده نمیدانستند که قصه چیست.
روزها یکی پس از دیگری میگذشت تا اینکه روزی تلفنم زنگ خورد. خودش بود!! گوشی را برداشتم، میگفت: باید ببینمت.
خوشحال شدم، تصور کردم میخواهد مقدمات خواستگاری را فراهم کند.
به ملاقاتش رفتم، در اولین لحظه که با چهرهی عبوسش مواجه شدم بلافاصله گفت: به ازدواج فکر نکن!! میخواهم بدون هیچ قی
- ۱۸.۵k
- ۰۳ تیر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۳۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط