𝐒𝐥𝐚𝐯𝐞 /برده/
𝐒𝐥𝐚𝐯𝐞 /برده/
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟏𝟕
[ویو ا.ت]
ا.ت: من..من...
از شدت گریه نفسم بالا نمیومد....تهیونگ که متوجه حالِ بدِ من شد ، منو تو آغوشش گرفت.... آغوشی محکم آشنا و پر از آرامش...برای لحظه ای تموم دردهام رو فراموش کردم....تو اون آغوش انگار به گذشته برگشته بودم...به روزهایی که فقط تهیونگ پناه من بود.
اما این آرامش زود گذر بود.. باید میرفتم...از آغوشش بیرون اومدم...
نگاهش کردم تو اون لحظه میدونستم که این آخرین باریه که تهیونگ رو میبینم...آخرین فرصت برای عذرخواهی و رها کردنش...
ا.ت: امیدوارم.... امیدوارم یه روزی بتونی منو ببخشی تهیونگ و امیدوارم یه روزی خوشبختی رو پیدا کنی..خوشبختی ای که من نتونستم بهت بدم...
نگاهش پر از غمی بود که قلبمو فشرد...
تهیونگ:مراقب خودت باش ا.ت...
ا.ت: خداحافظ تهیونگ...
تهیونگ فقط سرش رو به آرومی تکون داد...و حرفی نزد...اما نگاهش همه چیزو میگفت...
نگاهی پر از خداحافظی،پر از حسرت و پر از عشقی که هرگز فرصت شکوفایی پیدا نکرده بود.
برگشتم،هر قدمی که بر می داشتم سنگین تر از قبلی بود...
صدای مشت های تهیونگ دوباره بلند شد محکم تر و خشمگین تر از قبل...هر ضربه ای که میزد مثل ضربه ای به قلب خودم بود.
درو پشت سرم بستم و صدای ضربه ها تو تاریکی خیابون گم شد..
[فردا]
ا.ت و جونگکوک داشتن تو حیاط راه میرفتن و به حرف های جیا گوش میکردن...
جیا: بهم گفته بود که یه کار خوب تو بوسان پیدا کرده و چند ماهی اونجا میمونه...ولی...ولی همش دروغ بود...داشت دنبال یه راه ارزون تر واسهی درمان سرطانش پیدا میکرد...
اما وقتی فهمید که سرطانش خیلی قویه و راه درمانی نداره به سئول برگشت...و بعد چند روز حالش بد شد و...
حرفش رو ادامه نداد و جلوی اشکهاش رو گرفت...
جونگکوک: پدرم کجاست؟
جیا:سرش خیلی شلوغه...
جونگکوک: برای چی؟
جیا: خیلی از پول های آقای جئون رو خانم بویونگ [مادر ناتنی جونگکوک]بالا کشیدن...وضع مالیشون داره هر روز بدتر میشه...خیلی از خدمتکار ها رو هم اخراج کرده و حقوق هامون رو دیر و کم میده...حالشون اصلا خوب نیست...
جونگکوک: امیدوارم که تا آخر عمرش وضع زندگیش از اینی که هست بدتر بشه...
جیا دیگه حرفی نزد و در اتاق لیا رو باز کرد.
ا.ت با قلبی لرزون وارد اتاق خواب لیا شد. اتاقی ساده و قدیمی با وسایل کم و خاطراتی زیاد..
به سمت کمد چوبی قدیمی رفت که لیا بهش اشاره کرده بود.
در کمد رو باز کرد لباسهای ساده و تا خورده ی لیا مرتب چیده شده بودن...
تو عمیق ترین گوشه کمد زیر چندتا از لباس های بچگی ا.ت یه جعبه چوبی کوچک و کهنه دیده میشد...
اگه حمایت ها اینجوری پیش بره، برده آخرین فیکی میشه که تو این پیج گذاشته میشه.
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟏𝟕
[ویو ا.ت]
ا.ت: من..من...
از شدت گریه نفسم بالا نمیومد....تهیونگ که متوجه حالِ بدِ من شد ، منو تو آغوشش گرفت.... آغوشی محکم آشنا و پر از آرامش...برای لحظه ای تموم دردهام رو فراموش کردم....تو اون آغوش انگار به گذشته برگشته بودم...به روزهایی که فقط تهیونگ پناه من بود.
اما این آرامش زود گذر بود.. باید میرفتم...از آغوشش بیرون اومدم...
نگاهش کردم تو اون لحظه میدونستم که این آخرین باریه که تهیونگ رو میبینم...آخرین فرصت برای عذرخواهی و رها کردنش...
ا.ت: امیدوارم.... امیدوارم یه روزی بتونی منو ببخشی تهیونگ و امیدوارم یه روزی خوشبختی رو پیدا کنی..خوشبختی ای که من نتونستم بهت بدم...
نگاهش پر از غمی بود که قلبمو فشرد...
تهیونگ:مراقب خودت باش ا.ت...
ا.ت: خداحافظ تهیونگ...
تهیونگ فقط سرش رو به آرومی تکون داد...و حرفی نزد...اما نگاهش همه چیزو میگفت...
نگاهی پر از خداحافظی،پر از حسرت و پر از عشقی که هرگز فرصت شکوفایی پیدا نکرده بود.
برگشتم،هر قدمی که بر می داشتم سنگین تر از قبلی بود...
صدای مشت های تهیونگ دوباره بلند شد محکم تر و خشمگین تر از قبل...هر ضربه ای که میزد مثل ضربه ای به قلب خودم بود.
درو پشت سرم بستم و صدای ضربه ها تو تاریکی خیابون گم شد..
[فردا]
ا.ت و جونگکوک داشتن تو حیاط راه میرفتن و به حرف های جیا گوش میکردن...
جیا: بهم گفته بود که یه کار خوب تو بوسان پیدا کرده و چند ماهی اونجا میمونه...ولی...ولی همش دروغ بود...داشت دنبال یه راه ارزون تر واسهی درمان سرطانش پیدا میکرد...
اما وقتی فهمید که سرطانش خیلی قویه و راه درمانی نداره به سئول برگشت...و بعد چند روز حالش بد شد و...
حرفش رو ادامه نداد و جلوی اشکهاش رو گرفت...
جونگکوک: پدرم کجاست؟
جیا:سرش خیلی شلوغه...
جونگکوک: برای چی؟
جیا: خیلی از پول های آقای جئون رو خانم بویونگ [مادر ناتنی جونگکوک]بالا کشیدن...وضع مالیشون داره هر روز بدتر میشه...خیلی از خدمتکار ها رو هم اخراج کرده و حقوق هامون رو دیر و کم میده...حالشون اصلا خوب نیست...
جونگکوک: امیدوارم که تا آخر عمرش وضع زندگیش از اینی که هست بدتر بشه...
جیا دیگه حرفی نزد و در اتاق لیا رو باز کرد.
ا.ت با قلبی لرزون وارد اتاق خواب لیا شد. اتاقی ساده و قدیمی با وسایل کم و خاطراتی زیاد..
به سمت کمد چوبی قدیمی رفت که لیا بهش اشاره کرده بود.
در کمد رو باز کرد لباسهای ساده و تا خورده ی لیا مرتب چیده شده بودن...
تو عمیق ترین گوشه کمد زیر چندتا از لباس های بچگی ا.ت یه جعبه چوبی کوچک و کهنه دیده میشد...
اگه حمایت ها اینجوری پیش بره، برده آخرین فیکی میشه که تو این پیج گذاشته میشه.
- ۶۲.۸k
- ۰۸ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط