دوستی یا عشق؟{پارت ۱}
موضوع: دو پارتی از باجی
ویو ا/ت:
زندگی قرار نیست همیشه اونطور که میخواهیم پیش بره و من این رو بعد از مرگ مادرم فهمیدم...و با اومدن نامادریم بهتر این جمله رو درک کردم.
مثل هر روز دیگه ای قبل از بقیه از تختم دلکندم و شروع به اماده شدن برای مدرسه کردم و بدون سروصدا از خونه خارج شدم و راهی مدرسه شدم.
بوی نون تازه و قهوه همینطور صدای خش خش برگ های فرو ریخته از درختان به خوبی وایب ی صبح دل انگیز پاییزی رو منتقل میکرد.
بماند که با وزیدن باد سردی به خودم اومدم و با سرعت بیشتر به سمت مدرسه رفتم.
وقتی رسیدم کسی اونجا نبود پس سریع روی نیمکت نزدیک پنجره نشستم و شروع به مرور درس کردم...بخاطر سروصدای نینا توی خونه نتونستم درست و حسابی درس بخونم.
با گذشت زمان صدای قدم ها داخل کلاس افزایش پیدا کرد و صدای زمزمه همه جا رو فرا گرفت.
خوشبختانه بعد چند ساعت ی روز شلوغ دیگه رو پشت سر گذاشتم و با نمره کامل امتحان ریاضی قراره برگردم خونه...اما همین که خواستم از کلاس خارج بشم صدای معلم مانع ام شد.
معلم:ا/ت میشه چند لحظه وقتت بگیرم؟
کمی نگران شدم ولی با لحنی عادی و ملایم گفتم:{البته...}
معلم با نگاه به ی پسر با موها و عینک عجیب آهی کشید و گفت:{باجی رو میشناسی، درسته؟}
با سر حرفشون رو تایید کردم و پاسخ دادم:{چند سال توی ی کلاس هستیم...البته فرصت نشده با هم حرف بزنیم...ولی وقتی تلاش هاش رو برای نمره هاش میبینم که فایده ای نداره،واقعا ناراحت میشم.}
معلم:{منم همین حس رو دارم...برای همین ازت میخوام که بهش کمک کنی}
کمی جا خوردم و گفتم:{من؟..}
معلم بخاطر واکنشم ی لبخند زد و گفت:{بله دقیقا خودت}
با کمی تردید قبول کردم و معلم کلاس رو ترک کرد تقریبا همه رفته بودن ولی اون هنوز داشت چیزی داخل دفترش مینوشت.
آروم نزدیکش شدم و روی صندلی خالی کنارش نشستم.
ا/ت:{سلام...چیکار میکنی}
انگار کمی تعجب کرده بود ولی گفت:{دارم این معادله رو حل میکنم}
نگاهی بهش انداختم و گفتم:{ولی داری اشتباه حل میکنی....} پس مداد رو ازش گرفتم و شروع به توضیح دادن مسئله کردم که انگار داشت متوجه میشد...بعد از چند دقیقه که گذشت و تمام شد ازم پرسید:{چرا اومدی؟چی میخواستی؟} منم فقط گفتم:{فقط خواستم به ی همکلاسی کمک کنم...البته اگه این همکلاسی بخواد میتونیم دوست هم باشیم }
با تعجب پرسید :{دوست؟ چرا ی دختر باید با من دوست بشه؟} ابرویی بالا انداختم و گفتم:{گفتم دوست نگفتم دوست دختر که...} هرچند برای تغییر جو بود ولی کاملاً همرنگ لبو شد...بنظرم بامزه بود پس گفتم؛{نظرت چی فردا بیشتر ریاضی کار کنیم؟} تردید کرد ولی خوشبختانه قبول کرد...ولی وقتی خواستم برم گفت:{هوا داره تاریک میشه،میخواهی با هم بریم؟}
ا/ت:{باشه...بیا بریم} همینطور که داشتیم می رفتیم موفق شدم باهاش گرم بگیرم و کاری کنم بخنده....اما چیزی نگذشته بود که چند نفر جلوی راهمون رو گرفتن...البته چهرهاشون آشنا بود مخصوصا سر دسته اشون.
ا/ت:{ باز چی میخواهی ریکو؟} لبخند تلخی زد و گفت:{نگو که اون بچه خرخون رو به من ترجیح دادی؟}
از این توهماتش خسته شدم دیگه...آهی کشیدم و گفتم:{بیخیال منو تو کلا دوبار رفتیم کافه، چه ترجیح دادنی آخه؟} انگار که از حرفام بیشتر عصبانی شد بود گفت:{دروغه...طور خاصی نگاهم میکردی...و منم از کسی که اون نگاه رو ازم گرفته نمیگذرم} قبل از اینکه بتونم چیزی بگم چند نفری ریختن سر باجی و منم نتونستم کاری کنم و جز صدای ضربان تند قلبم چیزی نمی شنیدم...اما بعد از چند دقیقه همشون نقشه زمین شده بودن و ی باجی متفاوت جلوم وایساده بود.
با موهای بازی که توی هوا تاب میخوردن و بدون عینک...چهره متفاوتی داشت، البته تفاوت خوبی منظورمه.
همینطور که خشکم زده بود اومد سمتم و دستش رو گذاشت روش شونه ام و گفت:{حالت خوبه؟} فقط سرم رو تکون دادم ولی بعدش پرسید:{دوست پسرت بود؟} از حرفش جا خوردم و گفتم:{چه دوست پسری آخه؟کلا دوبار رفتیم کافه، ی بار برای پروژه درسی، ی بار هم منو خواهرش قرار بود درس بخونیم اونم همراهش اومده بود...نمیدونم چرا باید همچین برداشتی کنه...} بدون لحظهای مکث کردن گفت :{حق داره...ی جور مهربون خاصی آدم رو نگاه میکنی} سرخ شدم و سریع انکار کردم:{چه ربطی داره آخه؟} انگار از واکنشم خوشش اومده باشه پس تمام مسیر داشت سربه سرم میذاشت و چیزی نگذشت که خودم رو بيرون خونه دیدم...
ا/ت:{خب دیگه رسیدیم...ممنون که تا اینجا باهام اومدی} ی لبخند تحویلم داد و بعد موهام رو بهم ریخت و گفت:{خواهش میکنم گوجه کوچولو } و بعدش سریع دور شد منم که بهم برخورده بود پشت سرش فریاد زدم:{من نه گوجه ام نه کوچولو...}
و این تازه اول داستان این دو بود....
ویو ا/ت:
زندگی قرار نیست همیشه اونطور که میخواهیم پیش بره و من این رو بعد از مرگ مادرم فهمیدم...و با اومدن نامادریم بهتر این جمله رو درک کردم.
مثل هر روز دیگه ای قبل از بقیه از تختم دلکندم و شروع به اماده شدن برای مدرسه کردم و بدون سروصدا از خونه خارج شدم و راهی مدرسه شدم.
بوی نون تازه و قهوه همینطور صدای خش خش برگ های فرو ریخته از درختان به خوبی وایب ی صبح دل انگیز پاییزی رو منتقل میکرد.
بماند که با وزیدن باد سردی به خودم اومدم و با سرعت بیشتر به سمت مدرسه رفتم.
وقتی رسیدم کسی اونجا نبود پس سریع روی نیمکت نزدیک پنجره نشستم و شروع به مرور درس کردم...بخاطر سروصدای نینا توی خونه نتونستم درست و حسابی درس بخونم.
با گذشت زمان صدای قدم ها داخل کلاس افزایش پیدا کرد و صدای زمزمه همه جا رو فرا گرفت.
خوشبختانه بعد چند ساعت ی روز شلوغ دیگه رو پشت سر گذاشتم و با نمره کامل امتحان ریاضی قراره برگردم خونه...اما همین که خواستم از کلاس خارج بشم صدای معلم مانع ام شد.
معلم:ا/ت میشه چند لحظه وقتت بگیرم؟
کمی نگران شدم ولی با لحنی عادی و ملایم گفتم:{البته...}
معلم با نگاه به ی پسر با موها و عینک عجیب آهی کشید و گفت:{باجی رو میشناسی، درسته؟}
با سر حرفشون رو تایید کردم و پاسخ دادم:{چند سال توی ی کلاس هستیم...البته فرصت نشده با هم حرف بزنیم...ولی وقتی تلاش هاش رو برای نمره هاش میبینم که فایده ای نداره،واقعا ناراحت میشم.}
معلم:{منم همین حس رو دارم...برای همین ازت میخوام که بهش کمک کنی}
کمی جا خوردم و گفتم:{من؟..}
معلم بخاطر واکنشم ی لبخند زد و گفت:{بله دقیقا خودت}
با کمی تردید قبول کردم و معلم کلاس رو ترک کرد تقریبا همه رفته بودن ولی اون هنوز داشت چیزی داخل دفترش مینوشت.
آروم نزدیکش شدم و روی صندلی خالی کنارش نشستم.
ا/ت:{سلام...چیکار میکنی}
انگار کمی تعجب کرده بود ولی گفت:{دارم این معادله رو حل میکنم}
نگاهی بهش انداختم و گفتم:{ولی داری اشتباه حل میکنی....} پس مداد رو ازش گرفتم و شروع به توضیح دادن مسئله کردم که انگار داشت متوجه میشد...بعد از چند دقیقه که گذشت و تمام شد ازم پرسید:{چرا اومدی؟چی میخواستی؟} منم فقط گفتم:{فقط خواستم به ی همکلاسی کمک کنم...البته اگه این همکلاسی بخواد میتونیم دوست هم باشیم }
با تعجب پرسید :{دوست؟ چرا ی دختر باید با من دوست بشه؟} ابرویی بالا انداختم و گفتم:{گفتم دوست نگفتم دوست دختر که...} هرچند برای تغییر جو بود ولی کاملاً همرنگ لبو شد...بنظرم بامزه بود پس گفتم؛{نظرت چی فردا بیشتر ریاضی کار کنیم؟} تردید کرد ولی خوشبختانه قبول کرد...ولی وقتی خواستم برم گفت:{هوا داره تاریک میشه،میخواهی با هم بریم؟}
ا/ت:{باشه...بیا بریم} همینطور که داشتیم می رفتیم موفق شدم باهاش گرم بگیرم و کاری کنم بخنده....اما چیزی نگذشته بود که چند نفر جلوی راهمون رو گرفتن...البته چهرهاشون آشنا بود مخصوصا سر دسته اشون.
ا/ت:{ باز چی میخواهی ریکو؟} لبخند تلخی زد و گفت:{نگو که اون بچه خرخون رو به من ترجیح دادی؟}
از این توهماتش خسته شدم دیگه...آهی کشیدم و گفتم:{بیخیال منو تو کلا دوبار رفتیم کافه، چه ترجیح دادنی آخه؟} انگار که از حرفام بیشتر عصبانی شد بود گفت:{دروغه...طور خاصی نگاهم میکردی...و منم از کسی که اون نگاه رو ازم گرفته نمیگذرم} قبل از اینکه بتونم چیزی بگم چند نفری ریختن سر باجی و منم نتونستم کاری کنم و جز صدای ضربان تند قلبم چیزی نمی شنیدم...اما بعد از چند دقیقه همشون نقشه زمین شده بودن و ی باجی متفاوت جلوم وایساده بود.
با موهای بازی که توی هوا تاب میخوردن و بدون عینک...چهره متفاوتی داشت، البته تفاوت خوبی منظورمه.
همینطور که خشکم زده بود اومد سمتم و دستش رو گذاشت روش شونه ام و گفت:{حالت خوبه؟} فقط سرم رو تکون دادم ولی بعدش پرسید:{دوست پسرت بود؟} از حرفش جا خوردم و گفتم:{چه دوست پسری آخه؟کلا دوبار رفتیم کافه، ی بار برای پروژه درسی، ی بار هم منو خواهرش قرار بود درس بخونیم اونم همراهش اومده بود...نمیدونم چرا باید همچین برداشتی کنه...} بدون لحظهای مکث کردن گفت :{حق داره...ی جور مهربون خاصی آدم رو نگاه میکنی} سرخ شدم و سریع انکار کردم:{چه ربطی داره آخه؟} انگار از واکنشم خوشش اومده باشه پس تمام مسیر داشت سربه سرم میذاشت و چیزی نگذشت که خودم رو بيرون خونه دیدم...
ا/ت:{خب دیگه رسیدیم...ممنون که تا اینجا باهام اومدی} ی لبخند تحویلم داد و بعد موهام رو بهم ریخت و گفت:{خواهش میکنم گوجه کوچولو } و بعدش سریع دور شد منم که بهم برخورده بود پشت سرش فریاد زدم:{من نه گوجه ام نه کوچولو...}
و این تازه اول داستان این دو بود....
- ۱۱.۰k
- ۲۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط