p26

جویی:چی؟؟نامزدیتون به هم خورد؟؟یعنی چی این حرفا؟؟
نفسم رو اه مامانند بیرون دادم.
+خودم به هم زدم...رایتش پیدم این مدت خیلی ازیت شده بخاطر من،منم دلم نیومد...ازادس کردم بره دنبال زندگیش...اول بهش اعتراف کردم دوسش دارم و بعد رهاش کردم و گفتم دیگه این قلب برات نمیتپه...اینجوری بهتره...برای هردومون.
یهو یونا با خوشحالی دستاش رو به هم کوبید و گفت:
یونا:اصلا خوب کردی ولش کردی،پسره بی لیاقت(فیکه!من خودمم ارمیم)
جویی هم در ادامه حرف یونا گفت:
جویی:یونا راست میگه،زودتر از اینا باید ولش میکردی.
جنا برخلاف اون دوتا کنارم نشست و دستم و گرفت توی دستش و گفت:
جنا:میدونی یوحا،نمیدونم تصمیمی که گرفتی درسته یا نه،اما هرچی که هست ...بن الاخره ی روزی میگذره...به مرور خودت میفهمی که چی درسته و چی اشتباه.
برخلاف اون دوتا کله شق جنا خوب بلد بود ادم رو اروم کنه!
از کنارم بلند شد و روبه جویی گفت:
جنا:ببینم تو نمیخوای ی ناهار بدی ما بخوریم؟...یوحا هم ضعف داره هنوز.
جویی با خوشحالی از سر جاش بلند سد.
جویی:الان ی غذایی بپزم انگشتاتم باهاش بخوری!
یونا:منم میام کمکت .
باهم رفتن اشپزخونه.
چند دقیقه بعد جویی از اشپزخونه داد زد.
جویی:ببینم نظرتون چیه دو روز مرخصی بگیریم و همینجا دور هم خوش باشیم؟
یونا که فورا بله رو داد.
جنا:اره اتفاقا حال و هوای یوحا هم عوض میشه.
+نه بچه ها نمیخواد خودتون رو بخاطرم ازیت کنین.
یونا چاقو به دست از اشپزخونه خارج شد و گفت:
یونا:تو ببند خواهش میکنم،این دورهمی بخاطر خودمونه،خیلی وقته باهم وقت نگذروندیم.
لبخندی زدم....ناهار رو که به زور اون سه تا خوردم.میلی به غذا نداشتم.
به خاله هم پیام دادم که دو روز نمیام خونه و پیش دوستامم،از ساعت شیش به بعد جویی گوشیش رو به باند وصل کرد و شروع کرد به رقصیدن،یونا هم بهش ملحق شد.فقط مسخره بازی پر میاوردن،یونا با عشوه به طرف جویی میرفت و موهاش رو واسش پریشون میکرد،جویی هم ادای پسرا رو در میاورد و هر چند لحظه یک با. میگفت،جووون کشداری نصیب یونا میکرد.
انقدر دوتایی رقصیدن که بالاخره خسته شدن و ی جا اش و لاش افتادن.
برای شام از بیرون پیتزا سفارش دادیم.
ساعت یک شب بالاخره خوابیدیم.
قبل از خواب جنا بهم ارامبخش داد تا خواب راحتی داشته باشم.هممون دراز کشیده بودیم که جویی اروم گفت:
جویی:فکر نکنی ماهم حرفاتو باور میکنیم.
به طرفش چرخیدم
+چیو باور نمیکنین؟
جویی:اینکه تهیونگ رو دوست نداری!
یونا هم ادامه داد:
یونا:راست میگه...من از وقتی شناختمت با عشقت به اون زندگی میکردی.
دیگه حرفی رد و بدل نشد،ارامبخش اثر کرده بو حسابی گیج بودم،به خواب عمیقی فرو رفتم.
جویی:میشه پاتو از رو سرم برداری!
یونا:توهم میشه پات رو از رو شکمم برداری!
با صداشون بیخ گوشم چشمام رو باز کردم.
جنا هم با صداشون بیدار شده بود،اون دوتا پریدن سمت دسشویی،با کمک جنا تشک هارو جمع کردیم.
با رای هممون قرار شد قریم گردش و من هم از لباس جویی استفاده کردم.هممون تیپ اسپرت زدیم و از خونه زدیم بیرون.سوار ماشین شدیم منو جنا جلو نشستیم اون دوتا هم عقب درحالی که ماشین رو روشن میکردم گفتم:
+خب کجا بریم؟
یونا با ذوق گفت:بریم شهر بازی!
با رای همه به شهر بازی رفتیم و نیم ساعتی طول کشید تا برسیم.
از ماشین پیاده شدیم و کنار هم قدم برمیداشتیم.ما کنار هم چشم همه رو روی خودمون مینداختیم،این وسط یونا هم مسخره بازیش گل کرده بود،همینژور داشتیم میرفتیم که وارد بشیم که یهو یکی از پسرایی که همراه اکیپش داشت از کناذمون رد میشد رو بهمون گفت:
•جوون عجب چیزایی،کجا بودین تا حالا!؟
جویی دست به کمر به طرفش ببرگشت.
جویی:...
_______________
غلط املایی بود معذرت💕
شرط هارو که میدنین💗🤓
میخواستم دو پارت بزارم ولی امتحانا مگه میزارن؟؟
دیدگاه ها (۱۳)

Forced to be by your sideبه اجبار کنار توpart: 32صبح روز بعد...

Iove and the MoonPart 45ویو یونایونا: پدرم؟این کلمه انگار تو...

بریم برای پارت گذاری بیب ها؟🧸بزن بریم هوراااااویو«ا/ت»با صدا...

**پارت ۲۷**دیدنِ اون عکس‌ها روی میز، تمامِ دنیام رو لرزوند. ...

╭─── 🩸🌹 ───╮رزهای خونینپارت شانزدهمساعت ده شب، ماشین تهیونگ ...

《نوری در دنیای مرده ها》پارت ⁸ویو تهیونگ لعنت به خودم (پسرم ا...

محو زیبایی او پارت ۵۲ویو رزا بهوش اومدم توی خونه بودم خونههه...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆صدای زنگ گوشی باعث شد از خواب ...

((جوانه عشق در قلبی سنگی))part:21(ویو یونا)وقتی که جونگکوک ا...

صلح با بوسه ای روی لبم از خواب بیدار شدم...وقتی چشمم رو باز ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط