سفیر کبیر Grand Ambassador
پارت ۱۶۹
با نزدیک شدن رشته ها به ،سپر آنها بی هیچ مشکلی از آن عبور کردند نمیخواستم سپر را از بین ببرم مطمئن بودم با از بین رفتن آن سر و کله لاشخور هم پیدا میشد زمانیکه یکی از رشته ها وارد شعله های خاکستری شد به خاطر گرمایی که از جانب آن احساس میکردم تمرکزم را دو چندان کردم انگار گرمای آتش روی من هم تأثیر گذاشته بود. هر چه بیشتر تمرکز میکردم، شدت گرما بیشتر میشد.
در تمام مدت روی عواقب کارم هم فکر میکردم تا اینکه دلم را به دریا زدم و رشته ها را به سمت گوی هدایت کردم. اما وقتی که وارد آتش شدند آتش گرمایش را برای من از دست داد. بعد از مدتی که برای من به اندازه یک قرن طول ،کشید رشته ها به گوی سیاه رسیدند و به دور آن حلقه زدند طوریکه در عرض چند دقیقه دیگر قادر به دیدن گوی نشدم با این کار احساس کردم هر لحظه امکان دارد بیهوش شوم اما من باید کارم را می کردم.
به آرامی گوی را از لایه محافظتی بیرون آوردم اما وقتی آن را بیرون آوردم احساس کردم که نیروی زیادی از سمت بدنم به سمت گوی روانه میشد همزمان با این اتفاق روی دستم نشانه هایی در حال ظاهر شدن بود و دستم شروع به سوزش کرده بود انگار ده ها سوزن را همزمان در پوستم فرو میکردند دوست نداشتم بیشتر از این اینجا باشم بی توجه به دردی که داشتم در ذهنم آدرین را صدا زدم درست در مرکز تالار آتشی طلایی ایجاد شد و بعد آدرین از آن بیرون آمد هر موقع آدرین را میدیدم آرامش عجیبی به من دست میداد؛ اما با دیدن سایه ای که در انتهای تالار ظاهر شده بود این آرامش از بین رفت لاشخور در یک چشم بهم زدن من را پیدا کرده بود. انگار متوجه نبود گوی شده بود.
برای نجات جانم مجبور شدم با رشته هایی که گوی سیاه را در بر گرفته بودند به لاشخور حمله کنم عصایم را رها کردم و با تمام وجود خواستم به لاشخور حمله کند.
انگار رشته ها تنها منتظر همین لحظه بودند آنها با چنان شدتی از کف دستانم خارج شدند که در یک لحظه لاشخور را در میان خود ناپدید کردند و همزمان بوی مشمئز کننده ای هوای تالار را مسموم کرد. بو به حدی زننده بود که ناخودآگاه دستم را عقب کشیدم و با دیدن بلایی که سر لاشخور آمده بود از قدرت خودم به وحشت افتادم من که دستپاچه شده بودم گویها را در میان دستم گرفتم و از آدرین که حالا بالای سرم قرار داشت خواستم که من را از اینجا ببرد.
من تا حالا لاشخور کبابی ندیده بودم اما این که هنوز زنده است.
حرکت لاشخور که مثل مرغ سرخ شده روی زمین افتاده بود توجهم را جلب کرد؛ اما قبل از اینکه فرصتی برای حمله به من پیدا کند، از آدرین خواستم که من را پیش پدربزرگ ببرد. درست در لحظه ای که لاشخور به من رسیده بود، زیر پایم خالی شد و بعد از آن احساس سبکی و رها شدن من را به وجد آورد.
نورهای طلایی و قرمزی در اطرافم ایجاد شده بود و آوایی را میشنیدم که تمام ترسهایم را از درونم پاک کرد. مدتی بعد ما روبروی کلبه پدربزرگم ظاهر شده بودیم، اما خبری از او نبود.
- ببینم نمیدونی پدربزرگم کجاست؟
حالیکه آوازی برای من میخواند با سر به کلبه اشاره کرد به سمت کلبه میرفتم که صدای
آدرین در گفتگوی چند نفر از داخل کلبه مانع ورودم شد.
- چرا اینقدر دیر کرده، من نگرانشم...
صدای آشنایی گفت:
ـ نگران نباشید.
با نزدیک شدن رشته ها به ،سپر آنها بی هیچ مشکلی از آن عبور کردند نمیخواستم سپر را از بین ببرم مطمئن بودم با از بین رفتن آن سر و کله لاشخور هم پیدا میشد زمانیکه یکی از رشته ها وارد شعله های خاکستری شد به خاطر گرمایی که از جانب آن احساس میکردم تمرکزم را دو چندان کردم انگار گرمای آتش روی من هم تأثیر گذاشته بود. هر چه بیشتر تمرکز میکردم، شدت گرما بیشتر میشد.
در تمام مدت روی عواقب کارم هم فکر میکردم تا اینکه دلم را به دریا زدم و رشته ها را به سمت گوی هدایت کردم. اما وقتی که وارد آتش شدند آتش گرمایش را برای من از دست داد. بعد از مدتی که برای من به اندازه یک قرن طول ،کشید رشته ها به گوی سیاه رسیدند و به دور آن حلقه زدند طوریکه در عرض چند دقیقه دیگر قادر به دیدن گوی نشدم با این کار احساس کردم هر لحظه امکان دارد بیهوش شوم اما من باید کارم را می کردم.
به آرامی گوی را از لایه محافظتی بیرون آوردم اما وقتی آن را بیرون آوردم احساس کردم که نیروی زیادی از سمت بدنم به سمت گوی روانه میشد همزمان با این اتفاق روی دستم نشانه هایی در حال ظاهر شدن بود و دستم شروع به سوزش کرده بود انگار ده ها سوزن را همزمان در پوستم فرو میکردند دوست نداشتم بیشتر از این اینجا باشم بی توجه به دردی که داشتم در ذهنم آدرین را صدا زدم درست در مرکز تالار آتشی طلایی ایجاد شد و بعد آدرین از آن بیرون آمد هر موقع آدرین را میدیدم آرامش عجیبی به من دست میداد؛ اما با دیدن سایه ای که در انتهای تالار ظاهر شده بود این آرامش از بین رفت لاشخور در یک چشم بهم زدن من را پیدا کرده بود. انگار متوجه نبود گوی شده بود.
برای نجات جانم مجبور شدم با رشته هایی که گوی سیاه را در بر گرفته بودند به لاشخور حمله کنم عصایم را رها کردم و با تمام وجود خواستم به لاشخور حمله کند.
انگار رشته ها تنها منتظر همین لحظه بودند آنها با چنان شدتی از کف دستانم خارج شدند که در یک لحظه لاشخور را در میان خود ناپدید کردند و همزمان بوی مشمئز کننده ای هوای تالار را مسموم کرد. بو به حدی زننده بود که ناخودآگاه دستم را عقب کشیدم و با دیدن بلایی که سر لاشخور آمده بود از قدرت خودم به وحشت افتادم من که دستپاچه شده بودم گویها را در میان دستم گرفتم و از آدرین که حالا بالای سرم قرار داشت خواستم که من را از اینجا ببرد.
من تا حالا لاشخور کبابی ندیده بودم اما این که هنوز زنده است.
حرکت لاشخور که مثل مرغ سرخ شده روی زمین افتاده بود توجهم را جلب کرد؛ اما قبل از اینکه فرصتی برای حمله به من پیدا کند، از آدرین خواستم که من را پیش پدربزرگ ببرد. درست در لحظه ای که لاشخور به من رسیده بود، زیر پایم خالی شد و بعد از آن احساس سبکی و رها شدن من را به وجد آورد.
نورهای طلایی و قرمزی در اطرافم ایجاد شده بود و آوایی را میشنیدم که تمام ترسهایم را از درونم پاک کرد. مدتی بعد ما روبروی کلبه پدربزرگم ظاهر شده بودیم، اما خبری از او نبود.
- ببینم نمیدونی پدربزرگم کجاست؟
حالیکه آوازی برای من میخواند با سر به کلبه اشاره کرد به سمت کلبه میرفتم که صدای
آدرین در گفتگوی چند نفر از داخل کلبه مانع ورودم شد.
- چرا اینقدر دیر کرده، من نگرانشم...
صدای آشنایی گفت:
ـ نگران نباشید.
- ۱.۷k
- ۱۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط