دلبر کوچولو

دلبر کوچولو
#PART_21

باشه‌ای گفتم و کنارش نشستم.
تا شب بیکار همونجا نشسته بودم که و نیکا از همه چیز رو برام توضیح می‌داد.
نیکا نیم نگاهی به ساعت کوچیک تو آشپزخونه انداخت و گفت:
_بلند شو دیگه الان ارباب میاد، باید نیکا ازش کتش رو بگیری و یه قهوه ببری براش.
کلافه گفتم:
_مگه خودش فلجه؟ باید کتش هم ما در بیاریم؟
چشم غره‌ای بهم رفت و گفت:
_یواش، اگه اینجوری کنی دو روز نمیشه فلکت می‌کنن.
با ترس آب دهنم رو قورت دادم.
یعنی اینقدر وحشتناک بودند؟
با صدای لیلا که خبر از اومدن ارباب می‌داد سر به زیر از آشپزخونه خارج شدم.
به سمت در ورودی رفتم و همون‌جور که نیکا گفته بود، بدون تماس دستم با بدنش کت رو در آوردم.
بدون هیچ حرفی سرش رو عین گاو انداخت پایین و رفت.
با حرص به مسیر رفتنش خیره شدم، یه تشکر بلد نبود؟
کتش رو تو مشتم فشردم و با اخم‌های توهم رفتم سمت آشپزخونه.
بعد از آماده کردن قهوه و بعد از بالا رفتن از پله‌ها به سمت اتاقی که ته راه رو بود رفتم.
و تقه‌ای به در زدم که صدای محکم و سردش بلند شد.
_بیا تو.
نفس عمیقی کشیدم و آروم وارد اتاق شدم.
_قهوه‌تون رو آوردم!
تیز نگاهم کرد و گفت:
_قهوه‌تون رو آوردم؟ چیزی رو جا ننداختی؟
گیج نگاهش کردم چی رو جا انداخته بودم؟ با یادآوری ‌اینکع ارباب نگفتم لبم رو محکم گزیدم.
_قهوه‌تون رو آوردم ارباب.
سری تکون داد و گفت:
_بزارش برو.
چپ نگاهش کردم و بعد از گذاشتن قهوه و کتش، گفتم:
_با‌ اجاره ارباب.
و از اتاق خارج شدم.
_مرتیکه جوری رفتار می‌کنه انگار نوکرشم.
_نیستی مگه؟
با شنیدن صدایی رنگم پرید، جرعت اینکه برگردم ببینم کیه رو نداشتم.
با قرار گرفتن یه نفر جلوم سرم رو آوردم بالا، با دیدن لباس فرمی که تنش بود نفس راحتی کشیدم.
_مگه با تو نیستم؟ این چه طرز صحب کردنه؟
مثل همیشه پرو زل زدم تو چشم‌هاش و گفتم:
_خودت هم یه خدمتکار بیش نیستی پس فاز سیندرلا برندار، حالا هم برو کنار وقت برای چرندیات تو ندارم.
بی‌توجه به قیافه بهت زده‌اش نیشخندی زدم و از کنارش رد شد.
دیدگاه ها (۰)

پارت ۱۱

وقتی با اجبار میشی زن دومش پارت ۱ا/ت : از خواب بیدار شدم لبا...

&چه خوشتیپ شدی ¥ممنونم&بریم¥بله بفرماییدباهم راه افتادیم و ر...

«قهوه تلخ، لبخند شیرین»پارت ۳یه روز با یه دوست پسر هم‌کلاسی ...

چند پارتـــــــــــــــ🖤ـــــــــــوقتی باهات بد حرف میزنهــ...

◝ تیمــــآرم‌ کــن . . ◟- #ParT_18 "┄┄┄┄┄┅┅┄<<😈🔥>>┄┅┅┄┄┄┄منم...

(کشتار مافیا) «پارت 4ویو سوجین: داخل آشپزخونه شدم خیلی بزرگ ...

ازدواج اجباری part: 14 ویو ملودی کوک درحال خوردن سینه هام بو...

#عشق در نگاه او part 8%هعی چرا نگاش می کنین برین سر کارتون +...

رومان عشق پنهانی (پارت5)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط