فاصله یک لبخند تا جنون
𝐏𝐚𝐫𝐭: ❺❻
پیام هنوز روی صفحهی گوشی بود.
«مرحلهی بعد، مربوط به برادر ا/ت است.»
چند بار جمله را خواندم.
نگرانی تمام وجودم را گرفته بود.
«تهیونگ...»
گوشی را روی میز گذاشت.
«پیداش میکنیم.»
«ولی چرا برادرم؟»
«چون اونا فهمیدن نقطهضعف من کجاست.»
ساکت شدم.
تهیونگ چند قدم جلو آمد.
«و نمیخوام به خاطر من اتفاقی براش بیفته.»
---
یونگی لپتاپش را باز کرد.
«شماره ناشناسه، ولی پیام از یه مسیر رمزگذاریشده فرستاده شده.»
تهیونگ پرسید:
«میتونی پیداش کنی؟»
«شاید.»
«پس انجامش بده.»
یونگی مشغول کار شد.
من روی صندلی نشسته بودم و به دستهایم نگاه میکردم.
تهیونگ روبهرویم نشست.
«نگران نباش.»
سرم را بالا آوردم.
«تو همیشه همینو میگی.»
«چون همیشه میخوام درست باشه.»
«اما اگه این بار نتونی؟»
برای چند ثانیه چیزی نگفت.
بعد آرام جواب داد:
«میتونم.»
---
چند ساعت گذشت.
بالاخره یونگی سرش را بلند کرد.
«پیداش کردم.»
تهیونگ فوراً نزدیک شد.
«کجاست؟»
«پیام از یه ساختمان متروکه نزدیک مرکز شهر فرستاده شده.»
تهیونگ گفت:
«آدرس.»
یونگی آدرس را روی صفحه نشان داد.
من با دیدن آن مکان خشکم زد.
«اونجا...»
تهیونگ برگشت.
«میشناسیش؟»
«برادرم اون اطراف کار میکنه.»
چهرهی تهیونگ بلافاصله تغییر کرد.
«یونگی.»
«میدونم.»
هر دو به سمت در رفتند.
من هم بلند شدم.
«منم میام.»
تهیونگ مخالفت کرد.
«نه.»
«برادرم اونجاست.»
«دقیقاً به همین دلیل نمیخوام بیای.»
«تهیونگ!»
ایستاد.
نگاهم کرد.
«اگه اتفاقی براش افتاده باشه، من باید اونجا باشم.»
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
«باشه.»
---
ماشین با سرعت در خیابانها حرکت میکرد.
هیچکس حرف نمیزد.
من فقط به صفحهی گوشی نگاه میکردم.
هیچ خبری از برادرم نبود.
بالاخره ماشین جلوی ساختمان متوقف شد.
چراغهای داخل خاموش بودند.
یونگی پیاده شد و اطراف را بررسی کرد.
چند ثانیه بعد برگشت.
«کسی اینجا نیست.»
تهیونگ از ماشین خارج شد.
من هم دنبالش رفتم.
داخل ساختمان، همهچیز ساکت بود.
اما روی یکی از میزها یک پاکت سفید قرار داشت.
تهیونگ آن را برداشت.
اسم من روی پاکت نوشته شده بود.
«برای ا/ت.»
دستم را جلو بردم.
اما تهیونگ اجازه نداد.
«من بازش میکنم.»
پاکت را باز کرد.
داخلش فقط یک عکس بود.
عکس برادرم.
سالم بود.
اما پشت عکس نوشته شده بود:
«هنوز دیر نشده.»
تهیونگ عکس را محکم در دست گرفت.
«کجاست؟»
هیچ جوابی وجود نداشت.
فقط یک آدرس دیگر در پایین عکس نوشته شده بود.
یونگی آن را خواند.
چهرهاش جدی شد.
«این دیگه خارج شهره.»
تهیونگ عکس را به من داد.
«برمیگردیم.»
«نه.»
«چی؟»
«من میخوام پیداش کنیم.»
تهیونگ چند لحظه به من خیره شد.
بعد آرام گفت:
«پیداش میکنیم.»
---
وقتی از ساختمان خارج شدیم، تلفن تهیونگ زنگ خورد.
شماره ناشناس بود.
جواب داد.
صدایی از آن طرف خط گفت:
«بالاخره فهمیدی بازی دربارهی کیه.»
تهیونگ چیزی نگفت.
صدا ادامه داد:
«تو میتونی بزرگترین دشمنهای دنیا رو شکست بدی.»
مکث.
«اما نمیتونی از همهی آدمهایی که دوستشون داری محافظت کنی.»
تهیونگ نگاهش را به من دوخت.
بعد آرام گفت:
«اشتباه میکنی.»
«چرا؟»
تهیونگ جواب داد:
«چون من هنوز کسی رو دوست ندارم که بتونی ازش علیه من استفاده کنی.»
چشمهایم روی صورتش ثابت ماند.
تماس قطع شد.
یونگی به تهیونگ نگاه کرد.
«چرا اینو گفتی؟»
تهیونگ جواب نداد.
فقط به سمت ماشین رفت.
اما من فهمیدم که آن جمله برای پنهان کردن چیزی گفته شده بود.
چیزی که خودش هنوز حاضر نبود با صدای بلند اعتراف کند.
---
ادامه دارد...
پیام هنوز روی صفحهی گوشی بود.
«مرحلهی بعد، مربوط به برادر ا/ت است.»
چند بار جمله را خواندم.
نگرانی تمام وجودم را گرفته بود.
«تهیونگ...»
گوشی را روی میز گذاشت.
«پیداش میکنیم.»
«ولی چرا برادرم؟»
«چون اونا فهمیدن نقطهضعف من کجاست.»
ساکت شدم.
تهیونگ چند قدم جلو آمد.
«و نمیخوام به خاطر من اتفاقی براش بیفته.»
---
یونگی لپتاپش را باز کرد.
«شماره ناشناسه، ولی پیام از یه مسیر رمزگذاریشده فرستاده شده.»
تهیونگ پرسید:
«میتونی پیداش کنی؟»
«شاید.»
«پس انجامش بده.»
یونگی مشغول کار شد.
من روی صندلی نشسته بودم و به دستهایم نگاه میکردم.
تهیونگ روبهرویم نشست.
«نگران نباش.»
سرم را بالا آوردم.
«تو همیشه همینو میگی.»
«چون همیشه میخوام درست باشه.»
«اما اگه این بار نتونی؟»
برای چند ثانیه چیزی نگفت.
بعد آرام جواب داد:
«میتونم.»
---
چند ساعت گذشت.
بالاخره یونگی سرش را بلند کرد.
«پیداش کردم.»
تهیونگ فوراً نزدیک شد.
«کجاست؟»
«پیام از یه ساختمان متروکه نزدیک مرکز شهر فرستاده شده.»
تهیونگ گفت:
«آدرس.»
یونگی آدرس را روی صفحه نشان داد.
من با دیدن آن مکان خشکم زد.
«اونجا...»
تهیونگ برگشت.
«میشناسیش؟»
«برادرم اون اطراف کار میکنه.»
چهرهی تهیونگ بلافاصله تغییر کرد.
«یونگی.»
«میدونم.»
هر دو به سمت در رفتند.
من هم بلند شدم.
«منم میام.»
تهیونگ مخالفت کرد.
«نه.»
«برادرم اونجاست.»
«دقیقاً به همین دلیل نمیخوام بیای.»
«تهیونگ!»
ایستاد.
نگاهم کرد.
«اگه اتفاقی براش افتاده باشه، من باید اونجا باشم.»
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
«باشه.»
---
ماشین با سرعت در خیابانها حرکت میکرد.
هیچکس حرف نمیزد.
من فقط به صفحهی گوشی نگاه میکردم.
هیچ خبری از برادرم نبود.
بالاخره ماشین جلوی ساختمان متوقف شد.
چراغهای داخل خاموش بودند.
یونگی پیاده شد و اطراف را بررسی کرد.
چند ثانیه بعد برگشت.
«کسی اینجا نیست.»
تهیونگ از ماشین خارج شد.
من هم دنبالش رفتم.
داخل ساختمان، همهچیز ساکت بود.
اما روی یکی از میزها یک پاکت سفید قرار داشت.
تهیونگ آن را برداشت.
اسم من روی پاکت نوشته شده بود.
«برای ا/ت.»
دستم را جلو بردم.
اما تهیونگ اجازه نداد.
«من بازش میکنم.»
پاکت را باز کرد.
داخلش فقط یک عکس بود.
عکس برادرم.
سالم بود.
اما پشت عکس نوشته شده بود:
«هنوز دیر نشده.»
تهیونگ عکس را محکم در دست گرفت.
«کجاست؟»
هیچ جوابی وجود نداشت.
فقط یک آدرس دیگر در پایین عکس نوشته شده بود.
یونگی آن را خواند.
چهرهاش جدی شد.
«این دیگه خارج شهره.»
تهیونگ عکس را به من داد.
«برمیگردیم.»
«نه.»
«چی؟»
«من میخوام پیداش کنیم.»
تهیونگ چند لحظه به من خیره شد.
بعد آرام گفت:
«پیداش میکنیم.»
---
وقتی از ساختمان خارج شدیم، تلفن تهیونگ زنگ خورد.
شماره ناشناس بود.
جواب داد.
صدایی از آن طرف خط گفت:
«بالاخره فهمیدی بازی دربارهی کیه.»
تهیونگ چیزی نگفت.
صدا ادامه داد:
«تو میتونی بزرگترین دشمنهای دنیا رو شکست بدی.»
مکث.
«اما نمیتونی از همهی آدمهایی که دوستشون داری محافظت کنی.»
تهیونگ نگاهش را به من دوخت.
بعد آرام گفت:
«اشتباه میکنی.»
«چرا؟»
تهیونگ جواب داد:
«چون من هنوز کسی رو دوست ندارم که بتونی ازش علیه من استفاده کنی.»
چشمهایم روی صورتش ثابت ماند.
تماس قطع شد.
یونگی به تهیونگ نگاه کرد.
«چرا اینو گفتی؟»
تهیونگ جواب نداد.
فقط به سمت ماشین رفت.
اما من فهمیدم که آن جمله برای پنهان کردن چیزی گفته شده بود.
چیزی که خودش هنوز حاضر نبود با صدای بلند اعتراف کند.
---
ادامه دارد...
- ۸.۱k
- ۱۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط