درک کردن اوبیتو

ناگهان او نقابش را برداشت فریاد کشید:طوری حرف نزن که انگار همه چیز را میدانی.
با خود گفتم چقدر این دنیای شینوبی پر از دردمند و نفرت است من باید فردی بشم که این را تغییر بدهم. او مانند زمانی است که تازه با سوکاسا وکوسوکه اشنا شدم و گفتم که چیزی را درک نمیکند ان زمان نیز درد هایم را زیر نقاب مسخرا بازی قایم میکردم مانند او ناگهان یاد سوکاسا افتادم که الان چه وضعی دارد ناگهان به خود امدم لبخندی زدم و گفتم:درد های زیادی در این دنیا وجود دارد(یهو یاد پین افتادم) و هرکسی درد خودش را دارد و میگوید درد من ازهمه بدتر است شاید اینطور باشه شایدم نباشه
او گفت:نه! به من این حرف هارو تحویل نده برای این حرف ها دیر شده چون من دیگه دردی حس نمیکنم من هیچ چیز حس نمیکنم فقط میخواهم بدونم چرا تو اینقدر ارامی تو قطعا زندگی سخت و پر دردی داشتی پس چطوری میتونی بخندی و راحت و ارام باشی؟ ان هم پیش قاتل پدر و مادرت؟
چی؟ارام؟اون با منه؟الان قلبم تو دهنمه. باید با دقت به اون جواب بدم و اگرنه با پدر،مادرم ممکنه ملاقات کنم باید الان چی بگم؟ باید چه کار کنم واااای خدااااا من فقط یک دختر بچه ام یهو کوراما گفت اروم باش ناروتو فقط خودت باش همون کسی که من رو عوض کردی کسی که قرار دنیا رو اصلاح کنه
نفس عمیقی کشیدم با خودم گفتم کسی که جلوی من است فقط یک دردمندی است که در گذشته ی غمگینش اسیر شده خوشبختانه ما وجه اشتراک داریم پس اگه حال اونو خوب کنم .. اَاَاَاَاَاَاَههههه اصلا نمیفهمم دارم چی میگم فقط هرچی تو دلم هست رو میگم
- نگاه درون چشمان شما شبیه خانم کاکاشی است
- چی خانم کاکاشی؟مگه نگاه تو چشماش چطوری است؟
- مثل این است که فرد ارزشمندی در زندگی اش ندارد و دوست ندارد فرد دیگری را ازدست بدهد اما یک فرقی دارد.
- چه فرقی؟
- اون مثل تو دروغ نمیگه که هیچ چیزی را احساس نمیکند
- ها چطور همچین چیزی میگی؟
- چون اگه... چون اگه واقعا راست میگفتی توی اون خاطره ی بد گذشته گیر نمیکردی و الان من زنده نبودم توهم منو نمیشناختی و خلاصه اینکه یک ادم بی احساس اصلا اینجوری نیست
کمی سکوت کرد چشمانش را بست انگار به فردی دیگری نگاه میکرد نمیدانم من را شبیه کی میدید شاید هیچوقت نفهمم
گفت:ههممم شاید راست میگویی.دختر سنسی میخواهی داستان من را گوش بدی
- اسمم ناروتو است و اینکه اره البته به شرطی که تو هم از پدر و مادرم بگویی
- باشه به شرطی که از اون غذا به منم بدی بدجور گرسنه شدم
- قبوله
خب اینم از این خیلی جدی و خسته کننده بود پارت بعد کمی خنده
دیدگاه ها (۴)

در جست و جوی خاطرات پارت ۱۹

My Arirang Part ۲۱جونکوک: خدای من نمی‌دونم تو چی فکر کردی ،،...

Heir of Light and Darknesspart : 8بعد از خوردن صبحانه جونگ‌ک...

پارت ۲۱ خلاصه حسنا برگشت ایرانو برای عروسی دختر خاله اش اون ...

نگاه نفرت انگیز ,, Hateful look ,,𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟑جونگکوک:اما پدر جئون...

از نظر من زندگی فقط به درس نیس شاید خیلیا مخالف باشن ولی واق...

به خدا گفتم:۱ عهد ببندیم... گفت بگو..گفتم وقتی که میخوام برم...

((سایه ی فراتر از جنگ))قسمت اول :مهمانی در تاریکیشب بود.دهکد...

از شدت درد و ناچاری به نحوی باید به کسی میگفتم اینو واقعا دا...

🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 8#لینو #فیکشنلونا چند ثانیه به مینه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط