{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 8

🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 8

#لینو #فیکشن

لونا چند ثانیه به مینهو خیره ماند.

لونا: یعنی چی محافظ مخصوص پدر من؟!

مینهو: مگه فارسی حرف نمی‌زنم؟

لونا: با من این‌طوری حرف نزن، لی مینهو!

مینهو با وجود درد شانه‌اش، پوزخند زد.

مینهو: هنوزم فکر می‌کنی می‌تونی برای من تعیین تکلیف کنی؟

لونا: کاش همون گلوله به زبونت می‌خورد!

مینهو: متأسفانه هنوز زنده‌ام، عزیزم.

لونا: دیوونه!

لونا صندلی کنار تخت را کشید و نشست.

لونا: حالا جدی بگو. چرا محافظ پدر من باید بهت شلیک کنه؟

مینهو: این سؤالیه که باید از پدرت بپرسی.

لونا: تو داری بهم می‌گی پدرم می‌خواسته تو رو بکشه؟

مینهو: من چیزی نگفتم. خودت نتیجه بگیر.

لونا با عصبانیت از جایش بلند شد و گوشی‌اش را بیرون آورد.

شماره‌ی پدرش را گرفت.

تماس برقرار شد.

پدر لونا: جانم، دخترم؟

لونا: بابا، یکی از محافظات دیشب به مینهو شلیک کرده. چرا؟!

چند ثانیه سکوت برقرار شد.

پدر لونا: لونا، به حرف‌های مینهو اعتماد نکن.

لونا: جواب منو بده!

پدر لونا: اون مرد رو می‌شناسم، اما نمی‌دونم چرا اونجا بوده. باید حضوری صحبت کنیم.

لونا: من امشب میام خونه.

پدر لونا: نه! به هیچ عنوان از عمارت لی خارج نشو!

لونا با تعجب به گوشی نگاه کرد.

لونا: چرا؟!

اما تماس قطع شده بود.

مینهو که تمام مکالمه را شنیده بود، لبخند سردی زد.

مینهو: حالا متوجه شدی چرا نباید به خانواده‌ات اعتماد کنی؟

لونا: حداقل خانواده‌ی من مثل تو آدم نمی‌کشن!

مینهو ناگهان ساکت شد.

لونا متوجه تغییر حالتش شد.

لونا: چی شد؟ چرا ساکت شدی؟

مینهو نگاهش را از او گرفت.

مینهو: برو بیرون.

لونا: چی؟

مینهو: گفتم برو بیرون!

لونا با عصبانیت کیفش را برداشت.

لونا: با کمال میل!

در را محکم بست و بیرون رفت.

اما درست چند ثانیه بعد، صدای شکستن چیزی از داخل اتاق شنیده شد.

لونا برگشت و در را باز کرد.

مینهو کنار تخت نشسته بود و قاب عکسی شکسته روی زمین افتاده بود.

عکس متعلق به زنی بود که لونا قبلاً ندیده بود.

لونا آرام پرسید:

لونا: این کیه؟

مینهو با صدایی گرفته جواب داد:

مینهو: مادرم... زنی که پدر تو باعث مرگش شد.

لونا خشکش زد.

مینهو سرش را بالا آورد و مستقیم به چشم‌هایش نگاه کرد.

مینهو: حالا می‌فهمی چرا از روز اول ازت متنفر بودم، کیم لونا؟

ادامه دارد... 🖤


کیف میکنید چه ادمینی دارید وسط زبان خوندن براتون پارت میزاره؟!
دیدگاه ها (۰)

داستان عاشقانه جدید

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۱۶ چند روز از اعتراف چانگبین و جونگین ...

حالا فاصله‌تون خیلی کمتر بود.و تو تونستی صورتش رو ببینی.چشم‌...

🎭 آخرین نقشپارت ششملیانا هنوز به دست تهیونگ نگاه می‌کرد.— دس...

رز آبی پارت ۷

𝒲𝒽𝑒𝓃 𝐿𝒾𝑔𝒽𝓉 𝑀𝑒𝑒𝓉𝓈 𝒮𝒽𝒶𝒹𝑜𝓌Part 17صبح روز بعد، تمرین نظامی در حی...

🖤 قفس سیاهپارت بیست‌وپنجم | پدرصدای قدم‌ها از بیرون نزدیک‌تر...

وقتی جونگ‌کوک محافظ شخصیت بود و تنها چیزی که اجازه نداشت، عا...

پارت ۶ 🖤با شنیدن حرف جونگ‌کوک، قلبم ریخت.— «چی گفتی؟ جیمین د...

......پارت چهاردهم.....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط