P25
P25
کراواتش رو مرتب کرد و نگاهی به سر و وضعش انداخت،جینا همانطور که آب میخورد و به چهارچوب در اتاق جیمین تیکه داده بود گفت:اوکی داداش گلم.جیمین سمت جینا برگشت و گفت: ممنونم که امشب قبول کردی بمونی پیش آچا.جینا گفت:قابلی نداره،ولی تو هم با خبر های خوب برگرد،با باباش خوب صحبت کن و حرف دلت رو بگو بهش.جیمین لبخندی زد و گفت:یعنی بهش بگم که میخوام با دخترش ازدواج کنم و خیلی دوستش دارم؟جینا گفت:خیلی دوستش دارم رو بگو ولی از همون اول برنامه ازدواج رو نگو.جیمین سری تکون داد،آچا پایین پله ها منتظر بود،جیمین پیشونی دخترش رو بوسید و گفت:جینا رو زیاد اذیت نکن.آچا گفت:تو هم زود برگرد.جیمین از دوتاشونم خداحافظی کرد و سوار ماشین شد،بعد چند دقیقه رانندگی به رستوران مورد نظر رسید،از ماشین پیاده شد و داخل رفت،به اتاقک مورد نظر وارد شد و با ا/ت و باباش روبهرو شد،بعد سلام و احوالپرسی نشست،باباش با جدیت به دخترش و جیمین که روبهروی هم نشسته بودن نگاه کرد،بابای ا/ت گفت:پارک جیمین،تو مرد خوبی هستی میدونم،من به تو اعتماد کامل دارم،اگه اعتماد نداشتم امشب برای دیدار تورو دعوت نمیکردم،میدونم تو هیچ وقت از دخترم سواستفاده نمیکنی.جیمین سرش رو به نشانه احترام خم کرد و گفت:از لطف و اعتمادتون متشکرم.بابای ا/ت گفت:دخترم برخی چیزا درباره ازدواج سابقتون گفت،بخاطر چیزی که شده متاسفم،درباره دخترتون هم گفته و ا/ت گفته که فعلاً به آچا چیزی نگفتین.جیمین گفت:بله،دخترم درباره ما چیزی نمیدونه،میخواستیم همون اول به شما و آچا بگیم،شما خوشبختانه فهمیدین ولی آچا سنش کم هست،اون ا/ت رو همبازی و رفیق صمیمی خودش میدونه،اون میدونه ا/ت تو کمپانی من چه کاره هست،اون فکر میکنه که من با کسی در رابطه نیستم و از زنا جدا هستم،میترسم اگه درباره من و ا/ت بدونه کمی اوقات تلخی کنه.بابای ا/ت با چهره کمی گرفته سری تکون داد و گفت:میفهمم،ا/ت وقتی ۱۰سالش بود مامانش رو در یک تصادف از دست داد،۵سال برگشتیم ایران بعدش برگشتیم کره و بلافاصله در کمپانی تو قبول شد،وقتی ا/ت بهم گفت که رییس کمپانی ما هم یه دختر داره که بدون مادر داره بزرگ میشه،حدس زدم که این موضوع عادی نمیمونه.ا/ت آروم خندید،بابای ا/ت سمت ا/ت برگشت و گفت: دختر جان چرا میخندی،به خاطر عشق شماست که امشب اومدیم اینجا،اومدیم تا برخی چیزا رو مشخص کنیم و درک کنیم،تا کی قراره پنهونکی باشین؟تا کی قراره پنهونکی همدیگه رو ببوسین؟تا کی میخواین شبا سر آچا رو با خواهر جیمین گرم کنین و به لذت های خودتون برسین؟ا/ت و جیمین با شنیدن ۲جمله آخر سرخ شدن،پدرش اینجور چیزا رو از کجا فهمیده بود،بابای ا/ت به صورت دونفر نگاه کرد و لبخند زد و گفت:فکر نکنین چون همسر ندارم برخی چیزا رو نمیدونم،من خودم یه زمونی اوقات خودمو داشتم.باباش به صندلی تکیه داد و گفت:یادش بخیر،وقتی خانومم لباس خوشگل تنش میکرد و من.ا/ت حرف باباش رو قطع کرد و گفت:بابا.جیمین آروم خندید،ا/ت گفت:میشه شب هایی که مامان رو تا مرز بیهوشی میکشوندی رو تعریف نکنی؟باباش با شیطنت گفت: بدآموزی داره؟و با دستش به جیمین اشاره کرد،جیمین دیگه نتونست خودشو کنترل کنه بلند خندید،ا/ت و باباش هم به خنده های جیمین خندیدن،باباش بعد چند دقیقه گفت:خب،واقعا شما دوتا به هم میاین،امیدوارم در راه عشقتون موفق باشید،فقط چند چیز از جیمین،چند چیز از دخترم و چند چیز از دوتاتونم میخوام.سمت جیمین برگشت و گفت:از تو میخوام تا زمانی که با دخترمی،ازش مثل خودت مراقبت کنی،اونو مثل نفست بخوای.جیمین سری تکون داد و گفت:حتما این طوری هست که شما میگین،از همین الانش هم اینطوریه.باباش سمت ا/ت برگشت و گفت:از تو میخوام،اگه یه زمونی رفتین زیر یه سقف،اگه اونم شد خدا میدونه،با آچا باید مهربون باشی،تو و اون یه درد مشترک دارین،سعی کن درکش کنی.ا/ت لبخندی زد و گفت:چشم.باباش با جدیت گفت:و حرف آخر،از هر دو میخوام به همین زودی ها به آچا،دختر جیمین همه چیزو از سیر تا پیاز میگین،من دفعه بعد آچا رو همراه جیمین میخوام ببینم.جیمین و ا/ت هردو باهم گفتن:چشم.الان فقط یه نگرانی بود،چطور باید این موضوع رو به آچا توضیح میدادن؟
🔮🔮🔮
کراواتش رو مرتب کرد و نگاهی به سر و وضعش انداخت،جینا همانطور که آب میخورد و به چهارچوب در اتاق جیمین تیکه داده بود گفت:اوکی داداش گلم.جیمین سمت جینا برگشت و گفت: ممنونم که امشب قبول کردی بمونی پیش آچا.جینا گفت:قابلی نداره،ولی تو هم با خبر های خوب برگرد،با باباش خوب صحبت کن و حرف دلت رو بگو بهش.جیمین لبخندی زد و گفت:یعنی بهش بگم که میخوام با دخترش ازدواج کنم و خیلی دوستش دارم؟جینا گفت:خیلی دوستش دارم رو بگو ولی از همون اول برنامه ازدواج رو نگو.جیمین سری تکون داد،آچا پایین پله ها منتظر بود،جیمین پیشونی دخترش رو بوسید و گفت:جینا رو زیاد اذیت نکن.آچا گفت:تو هم زود برگرد.جیمین از دوتاشونم خداحافظی کرد و سوار ماشین شد،بعد چند دقیقه رانندگی به رستوران مورد نظر رسید،از ماشین پیاده شد و داخل رفت،به اتاقک مورد نظر وارد شد و با ا/ت و باباش روبهرو شد،بعد سلام و احوالپرسی نشست،باباش با جدیت به دخترش و جیمین که روبهروی هم نشسته بودن نگاه کرد،بابای ا/ت گفت:پارک جیمین،تو مرد خوبی هستی میدونم،من به تو اعتماد کامل دارم،اگه اعتماد نداشتم امشب برای دیدار تورو دعوت نمیکردم،میدونم تو هیچ وقت از دخترم سواستفاده نمیکنی.جیمین سرش رو به نشانه احترام خم کرد و گفت:از لطف و اعتمادتون متشکرم.بابای ا/ت گفت:دخترم برخی چیزا درباره ازدواج سابقتون گفت،بخاطر چیزی که شده متاسفم،درباره دخترتون هم گفته و ا/ت گفته که فعلاً به آچا چیزی نگفتین.جیمین گفت:بله،دخترم درباره ما چیزی نمیدونه،میخواستیم همون اول به شما و آچا بگیم،شما خوشبختانه فهمیدین ولی آچا سنش کم هست،اون ا/ت رو همبازی و رفیق صمیمی خودش میدونه،اون میدونه ا/ت تو کمپانی من چه کاره هست،اون فکر میکنه که من با کسی در رابطه نیستم و از زنا جدا هستم،میترسم اگه درباره من و ا/ت بدونه کمی اوقات تلخی کنه.بابای ا/ت با چهره کمی گرفته سری تکون داد و گفت:میفهمم،ا/ت وقتی ۱۰سالش بود مامانش رو در یک تصادف از دست داد،۵سال برگشتیم ایران بعدش برگشتیم کره و بلافاصله در کمپانی تو قبول شد،وقتی ا/ت بهم گفت که رییس کمپانی ما هم یه دختر داره که بدون مادر داره بزرگ میشه،حدس زدم که این موضوع عادی نمیمونه.ا/ت آروم خندید،بابای ا/ت سمت ا/ت برگشت و گفت: دختر جان چرا میخندی،به خاطر عشق شماست که امشب اومدیم اینجا،اومدیم تا برخی چیزا رو مشخص کنیم و درک کنیم،تا کی قراره پنهونکی باشین؟تا کی قراره پنهونکی همدیگه رو ببوسین؟تا کی میخواین شبا سر آچا رو با خواهر جیمین گرم کنین و به لذت های خودتون برسین؟ا/ت و جیمین با شنیدن ۲جمله آخر سرخ شدن،پدرش اینجور چیزا رو از کجا فهمیده بود،بابای ا/ت به صورت دونفر نگاه کرد و لبخند زد و گفت:فکر نکنین چون همسر ندارم برخی چیزا رو نمیدونم،من خودم یه زمونی اوقات خودمو داشتم.باباش به صندلی تکیه داد و گفت:یادش بخیر،وقتی خانومم لباس خوشگل تنش میکرد و من.ا/ت حرف باباش رو قطع کرد و گفت:بابا.جیمین آروم خندید،ا/ت گفت:میشه شب هایی که مامان رو تا مرز بیهوشی میکشوندی رو تعریف نکنی؟باباش با شیطنت گفت: بدآموزی داره؟و با دستش به جیمین اشاره کرد،جیمین دیگه نتونست خودشو کنترل کنه بلند خندید،ا/ت و باباش هم به خنده های جیمین خندیدن،باباش بعد چند دقیقه گفت:خب،واقعا شما دوتا به هم میاین،امیدوارم در راه عشقتون موفق باشید،فقط چند چیز از جیمین،چند چیز از دخترم و چند چیز از دوتاتونم میخوام.سمت جیمین برگشت و گفت:از تو میخوام تا زمانی که با دخترمی،ازش مثل خودت مراقبت کنی،اونو مثل نفست بخوای.جیمین سری تکون داد و گفت:حتما این طوری هست که شما میگین،از همین الانش هم اینطوریه.باباش سمت ا/ت برگشت و گفت:از تو میخوام،اگه یه زمونی رفتین زیر یه سقف،اگه اونم شد خدا میدونه،با آچا باید مهربون باشی،تو و اون یه درد مشترک دارین،سعی کن درکش کنی.ا/ت لبخندی زد و گفت:چشم.باباش با جدیت گفت:و حرف آخر،از هر دو میخوام به همین زودی ها به آچا،دختر جیمین همه چیزو از سیر تا پیاز میگین،من دفعه بعد آچا رو همراه جیمین میخوام ببینم.جیمین و ا/ت هردو باهم گفتن:چشم.الان فقط یه نگرانی بود،چطور باید این موضوع رو به آچا توضیح میدادن؟
🔮🔮🔮
- ۴۳۲
- ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط