سناریو توکیو ریونجرز
رابطه تاکسیک و یاندره
تایجو شیبا
پارت اول
ا.ت همیشه یک دختر سرخوش و مهربون بوده. دختری که بچگی سختی رو گذرونده اما به جای اینکه دیگران رو غمگین کنه همیشه دلیل امید و شادی بوده، همیشه لبخند های قشنگش مثل نور توی تاریکی بوده. این حتی برای تایجو هم صدق میکرد. اما اینجا یک مشکل بود. تایجو ا.ت رو فقط برای خودش میخواست. پس ا.ت رو توی خونه زندانی کرد، ازادی و خنده هاش رو ازش گرفت و بدتر از هرچیزی، همون بلا هارو سر ا.ت اوورد. وقتی ا.ت سعی میکرد قایمکی بیرون بره یا حتی سعی میکرد تایجو رو متقاعد کنه اجازه بده ا.ت بیرون بره، ا.ت رو کتک میزد. و این باعث شده بود همه غم و ناراحتی ای که ا.ت سال ها درون خودش نگه میداشت نمایان شده بود. ا.ت لاغر شده بود، غذا نمیخورد، زیاد میخوابید و این باعث ناراحتی تایجو بود. اینکه دیگه اون دختر خندون رو نداره، ولی حتی حاضر نبود پوسته ای از اون ا.ت رو از دست بده.
تا اینکه ا.ت تونست فرار کنه.
حالا دو سال از فرار ا.ت میگذره و تایجو پیداش نکرده.
تایجو تبدیل شده به یک پوسته خالی. یک نا امیدی خالص، یک پوچی عمیق با یک ژرف عمیق توی قلبش. پشت هم سیگار میکشید و خاطرات رو دود میکرد. همون خاطراتی که خودش باعث شد الان فقط یک انبوه از حسرت باشن.
حالا اومده بود که بره بیرون یکم مواد غذایی بخره. و توی راه مردم رو دید که یک جا جمع شدن و دقیقا جلوی راهش بود. خواست راهش رو کج کنه ولی همون لحظه یک رنگ موی خاص دید. رنگ موی ا.ت. فورا به وسط جمعیت دوید و ا.ت رو دید که روی زمین نشسته و یک بچه توی آغوشش بلند بلند گریه میکنه. یک رد قرمز روی مچ پای ا.ت بود ولی هر دو سالم بودن.
ا.ت دو طرف صورت بچه رو گرفت
《هی اروم باش کوچولو. تموم شد. تو الان جات امنه. میدونی پدر و مادرت کجان؟》
یک زن بالاخره وسط دوید و بچه رو توی اغوشش گرفت واضح بود خیلی ترسیده.
ا.ت با همون لبخند خسته ولی مهربون گفت《مشکلی نیست خانم. سالمه. قبل از اینکه ماشین بهش برخورد کنه گرفتمش ولی ترسیده.》
و خودش به سختی بلند شد ولی به خاطر مچ پای پیچ خورده اش خواست بیوفته ولی تایجو گرفتش. ا.ت به چهره تایجو دقت نکرد 《ممنون اقا》و خودش رو از اغوش تایجو جدا کرد و با پایی که لنگ میزد سمت یک نیمکت رفت. ولی تایجو مچ دستش رو گرفت 《ا.ت》
ا.ت وقتی برگشت خشکش زد و چشماش از تعجب گشاد شد ولی این تعجب فورا به ترس تغییر پیدا کرد. دستش رو محکم از دست تایجو عقب کشید که باعث شد روی زمین بیوفته.
《و.ولم کن. توروخدا ولم کن.》
*ادامه دارد.
تایجو شیبا
پارت اول
ا.ت همیشه یک دختر سرخوش و مهربون بوده. دختری که بچگی سختی رو گذرونده اما به جای اینکه دیگران رو غمگین کنه همیشه دلیل امید و شادی بوده، همیشه لبخند های قشنگش مثل نور توی تاریکی بوده. این حتی برای تایجو هم صدق میکرد. اما اینجا یک مشکل بود. تایجو ا.ت رو فقط برای خودش میخواست. پس ا.ت رو توی خونه زندانی کرد، ازادی و خنده هاش رو ازش گرفت و بدتر از هرچیزی، همون بلا هارو سر ا.ت اوورد. وقتی ا.ت سعی میکرد قایمکی بیرون بره یا حتی سعی میکرد تایجو رو متقاعد کنه اجازه بده ا.ت بیرون بره، ا.ت رو کتک میزد. و این باعث شده بود همه غم و ناراحتی ای که ا.ت سال ها درون خودش نگه میداشت نمایان شده بود. ا.ت لاغر شده بود، غذا نمیخورد، زیاد میخوابید و این باعث ناراحتی تایجو بود. اینکه دیگه اون دختر خندون رو نداره، ولی حتی حاضر نبود پوسته ای از اون ا.ت رو از دست بده.
تا اینکه ا.ت تونست فرار کنه.
حالا دو سال از فرار ا.ت میگذره و تایجو پیداش نکرده.
تایجو تبدیل شده به یک پوسته خالی. یک نا امیدی خالص، یک پوچی عمیق با یک ژرف عمیق توی قلبش. پشت هم سیگار میکشید و خاطرات رو دود میکرد. همون خاطراتی که خودش باعث شد الان فقط یک انبوه از حسرت باشن.
حالا اومده بود که بره بیرون یکم مواد غذایی بخره. و توی راه مردم رو دید که یک جا جمع شدن و دقیقا جلوی راهش بود. خواست راهش رو کج کنه ولی همون لحظه یک رنگ موی خاص دید. رنگ موی ا.ت. فورا به وسط جمعیت دوید و ا.ت رو دید که روی زمین نشسته و یک بچه توی آغوشش بلند بلند گریه میکنه. یک رد قرمز روی مچ پای ا.ت بود ولی هر دو سالم بودن.
ا.ت دو طرف صورت بچه رو گرفت
《هی اروم باش کوچولو. تموم شد. تو الان جات امنه. میدونی پدر و مادرت کجان؟》
یک زن بالاخره وسط دوید و بچه رو توی اغوشش گرفت واضح بود خیلی ترسیده.
ا.ت با همون لبخند خسته ولی مهربون گفت《مشکلی نیست خانم. سالمه. قبل از اینکه ماشین بهش برخورد کنه گرفتمش ولی ترسیده.》
و خودش به سختی بلند شد ولی به خاطر مچ پای پیچ خورده اش خواست بیوفته ولی تایجو گرفتش. ا.ت به چهره تایجو دقت نکرد 《ممنون اقا》و خودش رو از اغوش تایجو جدا کرد و با پایی که لنگ میزد سمت یک نیمکت رفت. ولی تایجو مچ دستش رو گرفت 《ا.ت》
ا.ت وقتی برگشت خشکش زد و چشماش از تعجب گشاد شد ولی این تعجب فورا به ترس تغییر پیدا کرد. دستش رو محکم از دست تایجو عقب کشید که باعث شد روی زمین بیوفته.
《و.ولم کن. توروخدا ولم کن.》
*ادامه دارد.
- ۶.۸k
- ۰۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط