PÆRT1
-باباا بابااااا!
+جونم خوشگلم؟
-اگه مردم میمیرن پس چرا کلا زنده میشن؟
+خب..
-اصلا چرا خدا باید آدما رو بکشه؟مگه نمیتونه هرکاری بکنه بابایی؟
+میا جان تو هنوز کلاس سومی و خیلی زوده تا اینارو بدونی
بهتر نیست بجای این سوالا بریم درس بخونیم؟باباجونت خیلی تو ریاضی خوبه ها!
-اما من میخوام بدونم...میخوام دانا باشم لطفا بگو نازوچس-
+چون که باید انسان چیزارو تجربه کنه!..خدا میخواد ایمان اونو به واقعیت ترین شکل برسونه واسه همین اجازه میده چیکار کنه!اون توی جهان آخرت جواب کاراشو میده حالا چه بد چه خوب...حالا که گفتم هم باید بیای بریم ریاضی تمرین کنیماااااا میاداااا
سومشخص
میا که سر در گم بود و اصلا نفهمید پدرش چی میگه فقط تایید کرد و با پدر مهربونش رفت ریاضی تمرین بکنه..یهو زنگ خونه رو زدن..کوکی رفت و دید دوستش تهیونگ اومده به دیدنش..میا که متعجب بود گفت
-بابا جونگکوکی این کیه؟چقدر عجیبه
+میا این دوست منه اومده تا تورو ببینه هااا این جواب خوبی نبود!زود معذرت خواهی کن
-ببخشید دوست بابا جونگکوکی
"تهیونگوبا=بشناسید"
=اشکال نداره بهرحال بار اولته منو میبینی
+بهتر نیست بریم داخل؟
سومشخص
رفتن داخل و جونگکوک از مهمون قدیمیش پذیرایی کرد
که تهیونگ بحث و شروع کرد
=آهای دختره نمیخوای خودتو معرفی کنی؟
-من کیم میا هستم بابا دارم اما مامانم نیست ... حالا میشه شما معرفی کنی خودتو؟
=من کیم تهیونگم..جالبه فامیلی هامون شبیه همن:)
-اره،بابایی توام معرفی کن خودتو
+من جئون جونگکوکم..
=جالب نیست؟چجور تورو پدر صدا میزنه اما فامیلیتون ...
+تو خودت خوب میدونی کیم تهیونگ...
-میا صداهاشون و نمیشنید ی حسی داشت انگار چیز سنگینی رو سینشه و الانه بیهوش شه...سیاهی چشماشو پر کرده بود...که یهو افتاد و بیهوش شد.....
"ادامه دارد"
+جونم خوشگلم؟
-اگه مردم میمیرن پس چرا کلا زنده میشن؟
+خب..
-اصلا چرا خدا باید آدما رو بکشه؟مگه نمیتونه هرکاری بکنه بابایی؟
+میا جان تو هنوز کلاس سومی و خیلی زوده تا اینارو بدونی
بهتر نیست بجای این سوالا بریم درس بخونیم؟باباجونت خیلی تو ریاضی خوبه ها!
-اما من میخوام بدونم...میخوام دانا باشم لطفا بگو نازوچس-
+چون که باید انسان چیزارو تجربه کنه!..خدا میخواد ایمان اونو به واقعیت ترین شکل برسونه واسه همین اجازه میده چیکار کنه!اون توی جهان آخرت جواب کاراشو میده حالا چه بد چه خوب...حالا که گفتم هم باید بیای بریم ریاضی تمرین کنیماااااا میاداااا
سومشخص
میا که سر در گم بود و اصلا نفهمید پدرش چی میگه فقط تایید کرد و با پدر مهربونش رفت ریاضی تمرین بکنه..یهو زنگ خونه رو زدن..کوکی رفت و دید دوستش تهیونگ اومده به دیدنش..میا که متعجب بود گفت
-بابا جونگکوکی این کیه؟چقدر عجیبه
+میا این دوست منه اومده تا تورو ببینه هااا این جواب خوبی نبود!زود معذرت خواهی کن
-ببخشید دوست بابا جونگکوکی
"تهیونگوبا=بشناسید"
=اشکال نداره بهرحال بار اولته منو میبینی
+بهتر نیست بریم داخل؟
سومشخص
رفتن داخل و جونگکوک از مهمون قدیمیش پذیرایی کرد
که تهیونگ بحث و شروع کرد
=آهای دختره نمیخوای خودتو معرفی کنی؟
-من کیم میا هستم بابا دارم اما مامانم نیست ... حالا میشه شما معرفی کنی خودتو؟
=من کیم تهیونگم..جالبه فامیلی هامون شبیه همن:)
-اره،بابایی توام معرفی کن خودتو
+من جئون جونگکوکم..
=جالب نیست؟چجور تورو پدر صدا میزنه اما فامیلیتون ...
+تو خودت خوب میدونی کیم تهیونگ...
-میا صداهاشون و نمیشنید ی حسی داشت انگار چیز سنگینی رو سینشه و الانه بیهوش شه...سیاهی چشماشو پر کرده بود...که یهو افتاد و بیهوش شد.....
"ادامه دارد"
- ۷.۳k
- ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط