خلاصه ی فیک:آخرین باران باتو
لارا یه مامور مخفیه که برای گرفتن بزرگترین خلافکار از میلانِ ایتالیا به سئول کره ی جنوبی میاد،اون وقتی میاد و وارد باند اون خلاکار میشه تا دستگیرش کنه میفهمه اون خواهرشه،خواهر دوقلوش که کاملا شبیه خودشه،اون از این موقیعت استفاده میکنه و چون پلیسا دنبالش،لارا رو تهدید میکنه که اگه جای اونو با خودش عوض نکنه به پلیسا لوش میده و از این طریق جاشو با لارا عوض میکنه و به میلان برمیگرده و لارا میمونه بایه شخصیت دروغین"لارا چون یه مامور مخفیه و مخفیانه و با هویت جعلی وارد کره شده اگه پلیسا بشناسنش مجرم محسوب میشه و بین دو کشورم مشکل پیش میاد"،لارا بخاطر تهدید خواهرش و اینکه دیگه نمیتونه کاری بکنه،مجبور میشه کاری رو که خواهرش خواسته بکنه و خودشو به جای اون جا بزنه،که وسطای کار بایه مامور لجباز و باهوش آشنا میشه که پرونده ی خواهرش دست اونه،پس سعی میکنه با حریص بازیاش مخ اونه بزنه و توی تله اش بندازه،اما متاسفانه انگار خودش بعد از آشنایی با سئو چانگبین بهترین مامور پلیس کره که الان بخاطر شایعه های اون برای نقشه شهرتش رو از دست داده،تو دام عشق افتاد،درسته اون عاشق چانگبین شده بود،اما نمیدونست که توی این مدت چانگبینم عاشقش شده،لارا بخاطر چانگبین و اینکه دیگه وجدانش اجازه ی ادامه ی نقشه رو نمیداد هویتشو به چانگبین لو داد،چانگبین اول مخالف بود که لارا به پلیسا چیزی بگه ولی لارا،لارایی بود که بخاطر آروم کردن وجدانش هرکاری میکرد،پس به پیش پلیسا رفت همون موقعی که سئو سرکار بود،رفت پیش رییس پلیس و همه چیزو گفت،اما رییس پلیس بعد حرف زدن با مقامات بالاتر از خودش و تحقیقات توسط چانگبین فهمیدن که اون خلافکار یعنی خواهر لارا دستگیر شده و دست مامورای ایتالیاس و لارا باید بخاطر هویت جعلی و ورود مخفیانه و مامور مخفی بودنش مجازات بشه اما خوشبختانه کره ی جنوبی اونو میبخشه به شرط اینکه از کشور بره و این تنها چیزی بود که برای سئو و لارا سخت ترین بود،اونا بدجور دیونه ی هم شده بودن و کسی نمیتونست جداشون کنه اما فک کنم قانون تونست این کارو بکنه،روز بارونی،اره روز بارونی که بعضی از عاشقارو میتونه به هم برسونه،ایندفعه چانگبین و لارا رو از هم جدا کرد،لارا بزور تونست اجازه ی چانگبینو بگیره تابره به ایتالیا،میدونست چانگبین بعد رفتنش داغون میشه ولی کسی نمیتونست قانون رو زیر پا بزاره،و بغل توی فرودگاه آخرین بغلشون بود،آخرین باری که میتونستن عطرشونو داخل ریه هاشون حبس کنن ولی هر دوشون امید داشتن،امید این که یروز میرسه که دوباره بتونن همو ببینن
پایان.
پایان.
- ۹.۷k
- ۲۸ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط