جادوی سیاه
جادوی سیاه
پارت پانزده
زمان حال از دید هیلی
هیلی:اصن اهمیت نداد؟که من چی میشم؟
سیریوس:اون به هیچی و هیچکس جز خودش اهمیت نمیداد و نمیده.
خودتو ناراحت نکن.(هیلی رو بغل کرد)
ادامه داد:وقتی که بی گناهیمو ثابت کردم بهت قول میدم یه خانواده میشیم یه خانواده ی شاد و خوشبخت من و تو و هری.
هیلی:هری؟
سیریوس:بهت نگفته بودم؟جیمز قبل مرگش منو پدرخوانده ی هری کرد.
هیلی:اها
هیلی:چیکار میخوای بکنی؟نقشه ایی داری؟میتونم کمکت کنم.
سیریوس:موش رون اون همون پیتره که تغییر شکل داده باید اونو گیر بیارم.
و بعد گفت:هر وقت یه سگ سیاه بزرگ دیدی بدون منم.هر وقت به کمک احتیاج داشته باشی خودمو میرسونم.
فردا صبح از دید هیلی
صبح توی خوابگاه دخترونه اسلیترین بیدار شدم سریع لباسامو پوشیدم و رفتم توی سالن غذا خوری سریع صبحانه ام رو تموم کردم.
باید به هری رون و هرماینی نزدیک میشدم تا بتونم پیتر رو گیر بیارم.
امروز اولین جلسه جانور شناسی با هاگرید بود که با گریفندوری ها کلاس داشتیم. فرصت خوبی بود که به اونها نزدیک بشم.
بلخره ساعت کلاس جانور شناسی رسید .
رفتم سر کلاس طبق معمول دراکو دوباره داشت واسه هری رون و هرماینی قلدری میکرد.
دراکو با صدای بلندی که همه بشنون رو به تئودور نات و پنسی:بنظرتون این هالو تا کی میتونه استاد بمونه؟
من که میگم همین جلسه اخراج میشه.
اخه این گنده بکو چه به تدریس.
دیگه واقعا اعصابم خورد شده بود هاگرید کسی بود که بهم گفت جادوگرم این بلوند کوچولو حق نداشت اینجوری حرف بزنه.
جلو رفتم چوبدستیمو درآوردم و به سمت دراکو گرفتم و گفتم:اون استاد فوقالعاده ایی میشه و تو مالفوی بهتره دست از چرت و پرت گفتن برداری.
میخواست جواب بده که هاگرید با ۱۲ موجود عجیب به سمت کلاس آمد.
بدن پا و دم این موجودات به اسب شباهت داشت اما سر، دست و بالشان شبیه یه عقاب عظیم الجثه بود.
هاگرید با ذوق گفت:اسم این موجودات هیپوگریف هست خیلی خوشگلن نه؟
و شروع کرد درمورد هیپوگریف توضیح دادن.بعد هری رو جلو برد تا اون هیپوگریف که اسمش کج منقار بود رو نوازش کنه هری نوازشش کرد و بعد هاگرید گفت:خوبه هری حالا اروم سوارش شو فقط حواست باشه پراشو نکنی که اصن خوشش نمیاد.
خلاصه هر جوری بود هری سوار کج منقار شد و پرواز کرد بعد از هری دانش اموزان دیگه ترسی برای سوار شدن نداشتن.
دراکو که مشخص بود حرصش گرفته با عصبانیت سمت کج منقار رفت و در حالی که زیر لب توهین میکرد خواست نوازشش کنه اما کج منقار با پنجه اش دراکو رو زد و زخمی کرد
دراکو با دست خونیش روی زمین افتاده بود و ناله میکرد.
هر چقدر هم که آدم چرتی باشه تو اون لحظه دلم براش سوخت و رفتم به هاگرید کمک کردم تا دراکو رو ببره پیش خانم پامفری.
عصر
آخرین کلاس اون روز یعنی کلاس تغییر شکل هم تموم شده بود .
حوصلم سر رفته بود برای همین رفتم پیش خانم پامفری تا به دراکو سر بزنم.
رفتم اونجا به خانم پامفری سلام کردم و رفتن داخل.
داخل که شدم چشمم به دراکو افتاد که با دست باند پیچی شده و صورتی رنگ پریده تر از همیشه روی تخت نشسته بود
هیلی:سلام مالفوی
دراکو:سلام.تو اینجا چیکار میکنی؟نکنه نگران من شدی ها؟
هیلی:نه یه بیماری مرگ بار و لاعلاج گرفتم خواستم تا به تو منتقلش نکردم نمیرم.
دراکو:یو هو . ولی فعلا نیازی نیست همینجوریش رو به مرگم.
هیلی:لوس نشو، دیگه هم اینجوری نگو حرفا روی ادم تاثیر میزارن. (با لحن شوخی)
دراکو:یعنی میگی اگه بگم دارم میمیرم واقعا میمیرم ها؟(با لبخند)
هیلی:یجورایی
حالا جدی خیلی درد میکنه؟
دراکو:دوباره نگرانم شدی میگم نکنه تو عاشقمی بلک؟
یه سیلی بهش زدم و گفتم:من؟عاشق تو؟ایو ایو حتی فکرشم چندش اوره
دراکو:واقعا که دختر مگه ادم آدمی که رو به مرگه رو میزنه.
هیلی:من میزنم . الانم باید برم خداحافظ مالفوی.
دراکو:خداحافظ بلک.
#رمان #هری_پاتر #جادوی_سیاه #معرفی #دراکو_مالفوی #متیو_ریدل #تام_ریدل #ولدمورت #دامبلدور #سیریوس_بلک #ریموس_لوپین #سوروس_اسنیپ #معرفی #کرکتر
پارت پانزده
زمان حال از دید هیلی
هیلی:اصن اهمیت نداد؟که من چی میشم؟
سیریوس:اون به هیچی و هیچکس جز خودش اهمیت نمیداد و نمیده.
خودتو ناراحت نکن.(هیلی رو بغل کرد)
ادامه داد:وقتی که بی گناهیمو ثابت کردم بهت قول میدم یه خانواده میشیم یه خانواده ی شاد و خوشبخت من و تو و هری.
هیلی:هری؟
سیریوس:بهت نگفته بودم؟جیمز قبل مرگش منو پدرخوانده ی هری کرد.
هیلی:اها
هیلی:چیکار میخوای بکنی؟نقشه ایی داری؟میتونم کمکت کنم.
سیریوس:موش رون اون همون پیتره که تغییر شکل داده باید اونو گیر بیارم.
و بعد گفت:هر وقت یه سگ سیاه بزرگ دیدی بدون منم.هر وقت به کمک احتیاج داشته باشی خودمو میرسونم.
فردا صبح از دید هیلی
صبح توی خوابگاه دخترونه اسلیترین بیدار شدم سریع لباسامو پوشیدم و رفتم توی سالن غذا خوری سریع صبحانه ام رو تموم کردم.
باید به هری رون و هرماینی نزدیک میشدم تا بتونم پیتر رو گیر بیارم.
امروز اولین جلسه جانور شناسی با هاگرید بود که با گریفندوری ها کلاس داشتیم. فرصت خوبی بود که به اونها نزدیک بشم.
بلخره ساعت کلاس جانور شناسی رسید .
رفتم سر کلاس طبق معمول دراکو دوباره داشت واسه هری رون و هرماینی قلدری میکرد.
دراکو با صدای بلندی که همه بشنون رو به تئودور نات و پنسی:بنظرتون این هالو تا کی میتونه استاد بمونه؟
من که میگم همین جلسه اخراج میشه.
اخه این گنده بکو چه به تدریس.
دیگه واقعا اعصابم خورد شده بود هاگرید کسی بود که بهم گفت جادوگرم این بلوند کوچولو حق نداشت اینجوری حرف بزنه.
جلو رفتم چوبدستیمو درآوردم و به سمت دراکو گرفتم و گفتم:اون استاد فوقالعاده ایی میشه و تو مالفوی بهتره دست از چرت و پرت گفتن برداری.
میخواست جواب بده که هاگرید با ۱۲ موجود عجیب به سمت کلاس آمد.
بدن پا و دم این موجودات به اسب شباهت داشت اما سر، دست و بالشان شبیه یه عقاب عظیم الجثه بود.
هاگرید با ذوق گفت:اسم این موجودات هیپوگریف هست خیلی خوشگلن نه؟
و شروع کرد درمورد هیپوگریف توضیح دادن.بعد هری رو جلو برد تا اون هیپوگریف که اسمش کج منقار بود رو نوازش کنه هری نوازشش کرد و بعد هاگرید گفت:خوبه هری حالا اروم سوارش شو فقط حواست باشه پراشو نکنی که اصن خوشش نمیاد.
خلاصه هر جوری بود هری سوار کج منقار شد و پرواز کرد بعد از هری دانش اموزان دیگه ترسی برای سوار شدن نداشتن.
دراکو که مشخص بود حرصش گرفته با عصبانیت سمت کج منقار رفت و در حالی که زیر لب توهین میکرد خواست نوازشش کنه اما کج منقار با پنجه اش دراکو رو زد و زخمی کرد
دراکو با دست خونیش روی زمین افتاده بود و ناله میکرد.
هر چقدر هم که آدم چرتی باشه تو اون لحظه دلم براش سوخت و رفتم به هاگرید کمک کردم تا دراکو رو ببره پیش خانم پامفری.
عصر
آخرین کلاس اون روز یعنی کلاس تغییر شکل هم تموم شده بود .
حوصلم سر رفته بود برای همین رفتم پیش خانم پامفری تا به دراکو سر بزنم.
رفتم اونجا به خانم پامفری سلام کردم و رفتن داخل.
داخل که شدم چشمم به دراکو افتاد که با دست باند پیچی شده و صورتی رنگ پریده تر از همیشه روی تخت نشسته بود
هیلی:سلام مالفوی
دراکو:سلام.تو اینجا چیکار میکنی؟نکنه نگران من شدی ها؟
هیلی:نه یه بیماری مرگ بار و لاعلاج گرفتم خواستم تا به تو منتقلش نکردم نمیرم.
دراکو:یو هو . ولی فعلا نیازی نیست همینجوریش رو به مرگم.
هیلی:لوس نشو، دیگه هم اینجوری نگو حرفا روی ادم تاثیر میزارن. (با لحن شوخی)
دراکو:یعنی میگی اگه بگم دارم میمیرم واقعا میمیرم ها؟(با لبخند)
هیلی:یجورایی
حالا جدی خیلی درد میکنه؟
دراکو:دوباره نگرانم شدی میگم نکنه تو عاشقمی بلک؟
یه سیلی بهش زدم و گفتم:من؟عاشق تو؟ایو ایو حتی فکرشم چندش اوره
دراکو:واقعا که دختر مگه ادم آدمی که رو به مرگه رو میزنه.
هیلی:من میزنم . الانم باید برم خداحافظ مالفوی.
دراکو:خداحافظ بلک.
#رمان #هری_پاتر #جادوی_سیاه #معرفی #دراکو_مالفوی #متیو_ریدل #تام_ریدل #ولدمورت #دامبلدور #سیریوس_بلک #ریموس_لوپین #سوروس_اسنیپ #معرفی #کرکتر
- ۸.۶k
- ۰۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط