.. هَمــ آغوشـــ🤍🪐🫀 ..             ←پارت۵۱۷→

زل زده بودم بهش وازش جواب می خواستم...اما اون بدون اینکه نمی نگاهی به من بندازه،به روبروش خیره شده بود...

بلاخره صبرم تموم شد و به حرف اومدم:

- چرا اینجا؟...

چیزی نگفت...سکوت کرد و هیچ حرفی نزد!...

سکوتش کلافه ام کرده بود...پوفی کشیدم وگفتم:رضا...داری دروغ میگی!...تو تمام این هشت ماه،از همه چیز خبر داشتی اما دم نزدی!تو حتی از وجود همچین پارکی باخبری...می دونی توی این پارک چه اتفاقاتی افتاده...دیانا برات تعریف کرده!رها هیچ وقت هیچی چیزی رو ازتو پنهون نمی کرد...چطور ازم می خوای باور کنم ازخواهرت بی خبری؟

هنوز به روبروش خیره شده بود...بعداز چند لحظه مکث جواب داد:

- باورنکن...چون ازش بی خبر نیستم!

لبخندی روی لبم نشست...لبخند کم رنگم پررنگ تر شد...وبعد به یه خنده کوتاه تبدیل شد...منتظر ومشتاق به رضا خیره شده بودم ومنتظر بودم که به حرف بیاد...شک نداشتم کلمه بعدی که از دهنش بیرون میاد،آدرس دیاناست!

نفس عمیقی کشید...بدون اینکه نیم نگاهی بهم بندازه،شمرده شمرده گفت:ارسلان...امروز اومدم اینجا تا بهت اعتراف کنم از همه چی باخبرم.از جای دیانا...از حالش...از وضعیتش...از شب و روزی که بهش می گذره...

مشتاق تراز قبل منتظر بودم...

مکث کوتاهی کرد...نگاهش واز روبرو گرفت و خیره شد به من...

- من اعتراف می کنم که تو تمام این مدت بهت دروغ گفتم...بهت دروغ گفتم چون نمی خواستم از دیانا باخبر بشی.چون نگران دیانا بودم وهستم...دیانا حالش خوب نیست ارسلان...وقتی از این جا رفت خیلی داغون بود!تازه یه ذره سرپاشده...تازه به زندگی جدیدش عادت کرده.داره راحت زندگی می کنه...اگر تورو ببینه دوباره به هم می ریزه...

لبخند پررنگ روی لبم محو شد...اخم ریزی روی پیشونیم نشست...

نمی فهمیدم چی میگه...حرفاش اصلا قابل درک نبود!

- چی می خوای بگی؟...

- دیگه دنبالش نگرد!...قید دیارو بزن وبیخیالش شو!

حرفاش عصبانیم کرده بود!...واز طرف دیگه متعجبم شده بودم...تمام امید وخوشحالی که تا چند لحظه پیش داشتم،نا امید شده بود!

چی فکرمی کردم وچی شد... از خر شیطون پیاده نشدکه هیچ،تازه داره من واز دنبال دیانا گشتنم منع می کنه!

اخمم پررنگ تر شد...جواب دادم:

- چجوری قید کسی رو بزنم که تمام دنیای منه؟اصلا چرا باید قیدش وبزنم؟...من باید حتی شده واسه آخرین بار دیانا روببینم.باید باهاش حرف بزنم!باید بدونم دلیلش برای رفتن چی بوده...اصلا دیانا برای چی داغون بوده؟چراحالش بد بود؟...من هیچی نمی دونم... دیانا چرا رفت؟

پوزخندی زد...کنایه آمیز گفت:یعنی نمی دونی چرا رفته؟...

سری به علامت منفی تکون دادم...

- اگه می دونستم که انقدر داغون نبودم!

پوزخندش پررنگ تر شد...

- من وتو از جنس همیم پسر!...به هم جنس خودت دروغ نگو...تو خوب می دونی که دیانا چی دید و برای چی رفت!...

اخمام رفت توهم...صدام شبیه یه داد بود:

- دِ لعنتی نمی دونم!...دروغ کجا بود؟

- می دونی...

- نمی دونم!...تو بهم بگو تا بدونم...بگو!

اونم مثل من ابروهاش وکشید توهم...با لحنی شبیه لحن داد مانند خودم جواب داد:

- می دونی یا نمی دونی برای من مهم نیست!من نیومدم اینجا که برات نقشه مفهومی بکشم وتوضیح اضافه بدم...اومدم اینجا تا یه قول ازت بگیرم وبرم!!!!
دیدگاه ها (۰)

سال ۹۳ چی بودما یا خدا الان نصف انروزمم نیستم. اینجا تو دو...

استی: خیلی بهت افتخار می‌کنم، لینو!!!🐺: خیلی خوشگله، جدی میگ...

My Arirang Part ۲۱جونکوک: خدای من نمی‌دونم تو چی فکر کردی ،،...

نـفـرتــ𝑯𝒂𝒕𝒆𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟔_ برو می‌خوام تنها باشم نیم نگاهی به چمدو...

part 7

𓆩 پارت ۳۶ 𓆪 🖤ات درِ اتاق را بست و به جیمین خیره شد.ـ «خب؟ چر...

🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 15مینهو پشت میز نشسته بود و به مدار...

جهانی میان بیداری و خواب

🖤🥀 مَـن هَـمیشـه پـایِـت بـودَم...بـالـا سَـرِت مِـثـل سـایـ...

#عشق_یا_گلوله؟ 𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹⁸ویو میکا_____ماشین هن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط