آینه جادویی
پارت ۱۶
تو اتاق بود..پنجره رو باز کرد و به ماه خیره شد
که یه دفعه یه نفر از پشت بغلش کرد
ترسید و از جاش پرید
دازای به چهره چویا که ترسیده بود نگاه کرد و خندید
چویا: مرض ننه بابات بهت یاد ندادن در بزنی
دازای: زدم اما نشنیدی
برگشت و دوباره به ماه خیره شد
چویا: ماه امشب قشنگه..نه؟
دازای: اره...اما نه به اندازه ی قشنگیه تو
چویا سرخ شد و دازای خندش گرفت
دازای: هویج کوچولو خجالتیه؟
چویا اخم کرد و لپاشو باد کرد و گفت
«بهم نگو هویج»
دازای: چشم هویج
چویا: عهه
دازای: میخوای بریم ماهو از نزدیک ببینم
چویا: ها
دازای چویا رو پرنسسی بغل کرد و از پنجره پرید پایین
چویا: دازای چیکار میکنی (با داد)
دازای رو محکم گرفت چشماشو باز کرد فکر کرد مرده اما دید تو اسمونه
چویا: نگفتی بلدی پرواز کنی
دازای: نپرسیده بودی
رسیدن به بالای ابر ها
چویا: وایی چقدر خوشگله
دازای که دید چویا داره ذوق میکنه خوشحال شد و لبخند زد
دازای: دوست دارم چویا
چویا: منم دوست دارم دازای
دازای به چشمای اقیانوسیش خیره شد و اروم اروم نزدیک صورتش شد و بوسیدش و چویا هم همراهی کرد
ویو چویا
بعد از چند ساعت گشتن تو اسمون اومدیم خونه خودمو پرت کردم رو تخت و این بار بجای اینکه به آینه فکر کنم به دازای فکر کردم خیلی خیلی دوستش دارم...دلم نمخواد ازش جدا شم
اگه بچه ها نبودن دنبال آینه نمیگشتم و پیش دازای میموندم
فردا بهش میگم که میخوام پیشش بمونم تا ابد
پرش زمانی به صبح
ویو چویا
دیشب خوابم نبرد انقدر که ذوق داشتم بلند شدم لباسمو عوض کردم و سریع رفتم پیش دازای
رفتم جلوی در اتاقش در زدم جواب نداد درو باز کردم و رفتم تو
چویا: دازای
دازای: بله
چویا: کجایی
دازای: حموم
چویا رفت جلوی در حموم
چویا: میخواستم یه چیزی بهت بگم
دازای: بگو
چویا: اول بیا بیرون بعد
دازای سمت در حموم قدم برداشت میخواست درو باز کنه اما چویا نزاشت
دازای: بزار بیام بیرون
چویا: جرعت داری لخت پا تو بزار بیرون
دازای: حوله تنمه
چویا: بگو لباسات کجاست بیارم
دازای: تو کمد
چویا رفت درو کمدو باز کرد که دازای یه دفعه سریع اومد بیرون
دازای: چویا برو اون ور (با داد)
چویا اولش ترسید و بعد با صدای لرزون گفت
«چرا»
دازای: توی کمدو نگاه نکن
چویا برگشت و یه نگاه به داخل کمد انداخت
عکس خودشو لا به لای لباسا دید
لباسارو کنار زد و اون آینه رو دید
چویا: د.دازای این اینجا چیکار میکنه
دازای: چویا بزار بهت توضیح میدم
چویا: تو دزدیدیش
دازای: چویا من اونو ندزدیدم اون در اصل برای من بود
چویا: ها یعنی چی دازای چی میگی
دازای: من از همون اول جای آینه رو میدونستم
چویا: چی میگی
دازای: من کنار اون درخت زیر خاک گذاشتمش
چویا: چرا بهم نگفتی
دازای:.....
چویا: چرا....چرا از همون اول نگفتی
دازای: چون من عاشقت شدم چویا
چویا: تو که از همون اول از من متنفر بودی
دازای: اول اره اما بعدا عاشقت شدم
چویا: دازای تمومش کن
چویا میخواست بره بیرون که دازای تو بغلش اونو زندانی کرد
دازای: چویا من نمیخوام تو بری
چویا: چرا
دازای: چون دوست دارم
چویا: اگه دوستم داری باید بزاری برم به دنیای خودم
دازای: تو هم اگه عاشق من بودی نمیزاشتی برم
چویا: چرا میزاشتم بری جایی که دوست داری.....ولم کن
دازای: لطفا چویا
چویا: دازای ولم کن
دازای: چویا اما من دوست دارم دلم نمیخواد از اینجا بری
چویا: من دیگه ازت خوشم نمیاد راحت شدی دازای اوسامو حالا ولم کن
دازای با شنیدن حرف چویا شوکه شد و صدای شکسته شدن قلبش توی اتاق پیچید
ساکت شد چویا رو یه دفعه ول کرد که باعث شد چویا بیافته و بعد با غرور و لحن سرد گفت
« که اینطور هر جا دلت میخواد برو»
چویا بلند شد و تازه فهمید چی گفته رفت سمتش و با ترس گفت
«د.دازای من متاسفم »
دازای: دیگه برام مهم نیست ناکاهارا چویا میتونی بری
دازای رفت آینه رو برداشت و انداخت سمتش و گفت
«برو دیگه بر نگرد چون اگه برگردی خودم میکشمت»
چویا چشماش پر از اشک شد بلند شد و آینه برداشت و رفت تو اتاقش
نشست رو تخت زانو شو بغل کرد و گریه کرد
بعد از دو ساعت که اروم شد رفت پیش اتسوشی و بقیه
چویا: بچه ها آینه رو پیدا شد
اتسوشی: واقعا
چویا: اره امشب میتونیم بریم
تو اتاق بود..پنجره رو باز کرد و به ماه خیره شد
که یه دفعه یه نفر از پشت بغلش کرد
ترسید و از جاش پرید
دازای به چهره چویا که ترسیده بود نگاه کرد و خندید
چویا: مرض ننه بابات بهت یاد ندادن در بزنی
دازای: زدم اما نشنیدی
برگشت و دوباره به ماه خیره شد
چویا: ماه امشب قشنگه..نه؟
دازای: اره...اما نه به اندازه ی قشنگیه تو
چویا سرخ شد و دازای خندش گرفت
دازای: هویج کوچولو خجالتیه؟
چویا اخم کرد و لپاشو باد کرد و گفت
«بهم نگو هویج»
دازای: چشم هویج
چویا: عهه
دازای: میخوای بریم ماهو از نزدیک ببینم
چویا: ها
دازای چویا رو پرنسسی بغل کرد و از پنجره پرید پایین
چویا: دازای چیکار میکنی (با داد)
دازای رو محکم گرفت چشماشو باز کرد فکر کرد مرده اما دید تو اسمونه
چویا: نگفتی بلدی پرواز کنی
دازای: نپرسیده بودی
رسیدن به بالای ابر ها
چویا: وایی چقدر خوشگله
دازای که دید چویا داره ذوق میکنه خوشحال شد و لبخند زد
دازای: دوست دارم چویا
چویا: منم دوست دارم دازای
دازای به چشمای اقیانوسیش خیره شد و اروم اروم نزدیک صورتش شد و بوسیدش و چویا هم همراهی کرد
ویو چویا
بعد از چند ساعت گشتن تو اسمون اومدیم خونه خودمو پرت کردم رو تخت و این بار بجای اینکه به آینه فکر کنم به دازای فکر کردم خیلی خیلی دوستش دارم...دلم نمخواد ازش جدا شم
اگه بچه ها نبودن دنبال آینه نمیگشتم و پیش دازای میموندم
فردا بهش میگم که میخوام پیشش بمونم تا ابد
پرش زمانی به صبح
ویو چویا
دیشب خوابم نبرد انقدر که ذوق داشتم بلند شدم لباسمو عوض کردم و سریع رفتم پیش دازای
رفتم جلوی در اتاقش در زدم جواب نداد درو باز کردم و رفتم تو
چویا: دازای
دازای: بله
چویا: کجایی
دازای: حموم
چویا رفت جلوی در حموم
چویا: میخواستم یه چیزی بهت بگم
دازای: بگو
چویا: اول بیا بیرون بعد
دازای سمت در حموم قدم برداشت میخواست درو باز کنه اما چویا نزاشت
دازای: بزار بیام بیرون
چویا: جرعت داری لخت پا تو بزار بیرون
دازای: حوله تنمه
چویا: بگو لباسات کجاست بیارم
دازای: تو کمد
چویا رفت درو کمدو باز کرد که دازای یه دفعه سریع اومد بیرون
دازای: چویا برو اون ور (با داد)
چویا اولش ترسید و بعد با صدای لرزون گفت
«چرا»
دازای: توی کمدو نگاه نکن
چویا برگشت و یه نگاه به داخل کمد انداخت
عکس خودشو لا به لای لباسا دید
لباسارو کنار زد و اون آینه رو دید
چویا: د.دازای این اینجا چیکار میکنه
دازای: چویا بزار بهت توضیح میدم
چویا: تو دزدیدیش
دازای: چویا من اونو ندزدیدم اون در اصل برای من بود
چویا: ها یعنی چی دازای چی میگی
دازای: من از همون اول جای آینه رو میدونستم
چویا: چی میگی
دازای: من کنار اون درخت زیر خاک گذاشتمش
چویا: چرا بهم نگفتی
دازای:.....
چویا: چرا....چرا از همون اول نگفتی
دازای: چون من عاشقت شدم چویا
چویا: تو که از همون اول از من متنفر بودی
دازای: اول اره اما بعدا عاشقت شدم
چویا: دازای تمومش کن
چویا میخواست بره بیرون که دازای تو بغلش اونو زندانی کرد
دازای: چویا من نمیخوام تو بری
چویا: چرا
دازای: چون دوست دارم
چویا: اگه دوستم داری باید بزاری برم به دنیای خودم
دازای: تو هم اگه عاشق من بودی نمیزاشتی برم
چویا: چرا میزاشتم بری جایی که دوست داری.....ولم کن
دازای: لطفا چویا
چویا: دازای ولم کن
دازای: چویا اما من دوست دارم دلم نمیخواد از اینجا بری
چویا: من دیگه ازت خوشم نمیاد راحت شدی دازای اوسامو حالا ولم کن
دازای با شنیدن حرف چویا شوکه شد و صدای شکسته شدن قلبش توی اتاق پیچید
ساکت شد چویا رو یه دفعه ول کرد که باعث شد چویا بیافته و بعد با غرور و لحن سرد گفت
« که اینطور هر جا دلت میخواد برو»
چویا بلند شد و تازه فهمید چی گفته رفت سمتش و با ترس گفت
«د.دازای من متاسفم »
دازای: دیگه برام مهم نیست ناکاهارا چویا میتونی بری
دازای رفت آینه رو برداشت و انداخت سمتش و گفت
«برو دیگه بر نگرد چون اگه برگردی خودم میکشمت»
چویا چشماش پر از اشک شد بلند شد و آینه برداشت و رفت تو اتاقش
نشست رو تخت زانو شو بغل کرد و گریه کرد
بعد از دو ساعت که اروم شد رفت پیش اتسوشی و بقیه
چویا: بچه ها آینه رو پیدا شد
اتسوشی: واقعا
چویا: اره امشب میتونیم بریم
- ۲۹.۴k
- ۰۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط