آوای دروغین

part25


با خنده و شوخی به تختخواب رفتیم و همه به خواب عمیقی فرو رفتیم
صبح بانوری که انگار چسبیده بود پنجره بیدار شدم و رفتم بیرون
که دیدم هیچکس نیست
با یادآوری اینکه امروز قرار بود برن بوسان برق از سرم پرید و همه جای خونه رو قشنگ نگاه کردم ولی هیچ بنی بشری خونه نبود
هراسون گوشیم رو درآوردم و به شماره‌ی کوک که محظ اطمینان بهم داده بود زنگ زدم
بعد از سومین بوق برداشت
_الو
+سلام
_سلام خوبی؟
+ممنون امممم...رفتین؟
_آره متاسفم خواب بودی بیدارت نکردیم
+کاش بیدارم میکردین
_دیگه نشد اگه رفتی خونه خودتون بهم خبر بده
+باشه اگر رفتم بهت میگم
_کاری نداری؟
+نه ممنون فعلا
_فعلا
با بی میلی گوشیو قطع کردم خیلی ناراحت شدم که نتونستم باهاشون خدافظی کنم
به مونا زنگ زدم نا بهشون خبر بدم که قراره برم خونه‌شون
چرا برنمی‌داشت....میخواستم قطع کنم که صدای شادشو از پشت گوشی شنیدم
مونا:الو
+سلام
مونا:سلام خوبی؟
+ممنون....میگم مونا پسرا رفتن بوسان واسه اجرا تا چند روز نمیان منم میام خونه‌ی خاله
مونا:وای اوینا ما خونه نیستیم
چشمام خود به خود گرد شد
+کجا رفتین مونا
مونا:چیزه...یعنی مامان اینا نیستن
+اونا کجا رفتن
مونا:بوسان
+اونا واسه چی دیگه
مونا:مامان رفته پیش دکتر چشمش
با به یاد اوردن دکتر چشم خاله تو بوسان زدم روی پیشونیم با اینکه توی سئول دکترهای خیلی زیادی بودن ولی خاله یه دکتر قدیمی داشت که فقط به اون اعتماد داشت و نمیزاشت ببریمش دکتر دیگه‌ای و کلا به همه بی اعتماد بود
+اهان باشه....میگم تو بیا اینجا دیگه
نمیدونم این فکر از کجان در اومد اصن
مونا:اممممم....خب باشه من میام برم اتاق تهیونگ
+دختره‌ی بی حیا بیا بینم
بعد از اینکه آدرس دقیق واحد و دادم بهش باهاش خدافظی کردم
اشتهام کلا پریده بود یه نسکافه درست کردم و خوردم
یکم بعد صدای زنگ در اومد درو باز کردم که مونا بسیار شیک و مجلسی منو کنار زد و وارد شد
اومد تو و یه راست ازم پرسید:اتاق تهیونگ کجاست
+سلامتو خوردی یه لیوان آبم روش؟
مونا:آره اتاق تهیونگ کجاست
با دستم به اتاق تهیونگ اشاره کردم که دوید سمت اتاق تهیونگ
پشت سرش رفتم که دیدم دراز کشیده رو تخت تهیونگ و داره ملافه تخت و بو میکنه
+خاک بر سرت پاشو بینم آبرومو بردی
مونا:اینجا که کسی نیست آوند جون
و با لبخند دندون نمایی بهم زل زد
حرصی گفتم:خوبه منم بهت بگم مونالیزا؟
مونا:آره خیلیم شبیهشم
+آره خیلیییی
یه نگاه بهم کرد و گفت:میگم عشقم میشه من تو اتاق تهیونگ بمونم امشبو
+مگه خاله اینا امشب نمیان
مونا:نه نیستن قراره خونه‌ی دوست مامان بمونن
+آها
مونا:جوابمو ندادی...گرچه من در هر حالتی اینجا میمونم
تا شب با مونا کلی حرف زدیم جدا از شوخی واقعا حرف زدن با مونا منو وادار به خندیدن میکرد از بس مسخره بازی در میاورد
داشتم با مونا مسخره بازی در می‌آوردم که شکمم خیلی ناگهانی درد کرد
دردش اونقدر شدید بود که خم شدم و اشک تو چشمام جمع شد
به معنای واقعی نفسم گرفت
مونا:آوینا...آوینا خوبیییی...پریودی؟
به زور سرم و تکون دادم
نمیدونم که حالم چطور زار شده بود که مونا اونطوری ترسید
از دستم گرفت و آروم منو به سمت اتاق هدایت میکرد
کمکم کرد دراز بکشم و از اتاق رفت بیرون بعد از چند دیقه با یه مسکن و یه لیوان آب اومد و بهم مسکن داد تا دردم آروم شه
بعد بی سر و صدا از اتاق بیرون رفت ازش ممنون بودم اگرچه میدونستم الان قراره بره کل خونه و اتاق های پسرارو بگرده
دیدگاه ها (۰)

پارت ۲۲

«اسلاید بعد لباس تهیونگ»لتس گو؟؟فایتینگ 🔮 🤞 (تابع قوانین ویس...

پارت۵

پارت1فقط یه دوست معمولیبعد یه روز سخت و تموم کردن دانشگاه دن...

True Love①⑦لیا: خبری نشد؟ م: نه نشد.. ا/ت هم نمیدونست لیا: پ...

اجبار به بد بختی پارت ۱۵

چند پارتی

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part48رفتم سمت سعید و گوشیو از دستش کشیدم و ق...

رمان :«پسر عموی جذابم»part:3ویو «علی»امروز روز اول دانشگاه ب...

#عشق در نگاه او part 4ویو سالی رفتم رو تخت دراز کشیدم همش دا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط