وارث
part 8
◇تو این قسمت و بعدی ممکنه بعضی جاها از زبان آکیرا باشه و چون هنوز نمیخوام گذشته اش لو بره ممکنه یذره گنگ باشه◇
آیزاوا: خب... شروع کنید.
همه بچه ها از گوشه زمین داشتن بل هیجان این مبارزه را نگاه میکردند.
همین حرف کافی بود تا باکوگو بهسمت آکیرا شیرجه بزنه. باکوگو کف دستش انفجار ایجاد کرد و باهاش مثل موشک بسمت آکیرا رفت. آکیرا بدون هیچ واکنش خاصی به باکوگو خیره شده بود و دیقه نود درست زمانی که باکوگو در چند سانتی اش بود جاخالی داد. باکوگو هر با چرخش آکیرا چرخید و دستش را بسمت صورت آکیرا نشانه گرفت. آکیرا مچ دست باکوگو را گرفت و او را خواست به پشت به زمین بزنه. باکوگو از انفجار کف دستش بعنوان اهرمی برای حرکت رو به بالا و جلوگیری از برخورد با زمین استفاده کرد.
در سمت دیگه زمین جیرو در حالی که داست موقعیت آسویی که الان با استفاده از بزاقش نامرئی شده بود رو ردیابی میکرد، توکویامی و دارک شدو مقابل جیرو مثل حفاظ ایستاده بودند و با کیریشیما میجنگیدند و با راهنمایی جیرو از حملات آسویی جاخالی میدادند. همچی داشت به نفع تیم آکیرا پیش میرفت.
چند دقیقه گذشت و آکیرا کم کم داشت به نفس نفس زدن می افتاد.
باکوگو: *متوجه وضعیت آکیرا شد و پوزخند زد* چته؟ کم آوردی؟ چرا از کوست استفاده نمیکنی؟ نکنه واقعا بی کوسه ای چیزی هستی؟ *داد* زود باش!
باکوگو با شتاب بسمت آکیرا شیرجه زد. آکیرا دوباره جاخالی داد پلی باکوگو یهو پشت سرش بود. آکیرا نیم نگاهی بهش انداخت. دست آکیرا برای یک لحظه میخواست بالا بیاد ولی جلوش را گرفت. میتونست جاخالی بده و به یه ضربه به نقطه کورش کارش را بسازه. ولی حرکت نکرد و باکوگو با یه انفجار اونو پرت کرد. آکیرا با صورت به زمین خورد و پشت لباسش سوخته بود.
جیرو، کیریشیما: آکیرا!
آسویی از حواس پرتی جیرو استفاده کرد و اون را با زبانش به دام انداخت. باکوگو هم بسمت توکویامی شیرجه زد و دارک شدو را با نور انفجار هایش تسلیم کرد.
آیزاوا: مثل اینکه برنده های این دور باکوگو، آسویی و کیریشیما هستند.
شینسو از گوشه زمین بسمت آکیرا دوید و با کمک کیریشیما به او را از شانه گرفتند و کمک کردند که پاشه و او را پیش پرستار یو ای (اسمش یادم نیس:)) بردن.
*داخل اتاق پرستار*
آکیرا کمرش خوب شده بود و داشت یک دست لباس ورزشی ن
تمیز که پرستار بهش داده بود را میپوشید (از زیر بدنش را بانداژ کرده بود).
شینسو: *دست به سینه به دیوار تکیه داده بود* میگم... چرا گذاشتی باکوگو شکستت بده؟
آکیرا: *بودن اینکه سرش را بالا بیاره* ندیدمش.
کیریشیما: *روی صندلی کنار اتاق نسشته بود* منم فت من (fat man) هستم.
آکیرا: منظورت اینه که دارم دروغ میگم؟
کیریشیما: دقیقا.
شینسو: من نمیگم که داری دروغ میگی. میدونم...نه. مطمئنم که یه نقشه ای تو سرت بوده پس بهتره همین الان بریزی بیرون.
آکیرا: *آخرین دکمه لباسش رو بست و با یک لبخند بی حال و کمرنگ بهشون نگاه کرد* تنها چیزی که الان میدونم اینه که پیچوندن آیزاوا-سنسی خیلی حال میده.
*داخل زمین تمرین*
وقتی اون سه نفر به زمین تمرین برگشتند مسابقه تموم شده بود و مرحله دوم مسابقه بود.
آیزاوا: خیل خب... مرحله دوم. دوئل دونفره. و گفته باشم استفاده از تواناییهاتون اجباریه. *به تخته شاسی اش نگاه کرد* میدوریا... و آکیرا.
آکیرا از تعجب چشم هایش گرد شد.
میدوریا: ولی آیزاوا-سنسی... خودتون گفتید که کسایی که تو مرحله قبل باختند نمیتونن تو مرحله بعد شرکت کنن.
آیزاوا: درسته... ولی *یک نگاه به آکیرا انداخت* فکر نکن میتونی از زیرش در بری.
همون یک نگاه کافی بود که کل دنیا رو سرش خراب بشه. اون منظور آیزاوا را فهمیده بود. آیزاوا فهمید که از عمد م حله قبل را باخت که مجبور نشه تو مرحله بعد شرکت کنه و از کوسه اش استفاده کنه.
میدوریا همین الانشم خودش را به مرکز زمین رسانده بود و منتظر آکیرا بود.
آکیرا نفس عمیقی کشید و آرام شروع به باز کردن باند دور دست هایش کرد. باند ها روی زمین افتادند و یک حفره کوچک روی کف هر کدام از دست هایش پدیدار شد. آکیرا با قدم های آروم بسمت م کز زمین رفت. انگار نه انگار که در دلش آشوب بود.
*از زبان آکیرا*
نه نه نه نه نه. چرا اون؟ مشکلی نیست که آیزاوا فهمیده ولی چرا اون؟ چرا باید با یه قاتل بجنگم؟ اینطوری نمیتونم جلوش رو بگیرم. *نفس عمیق* خونسرد باش. یادت باشه نباید ازش استفاده کنی.
*زبان سوم شخص*
آکیرا روبروی میدوریا ایستاد و منتظر علامت آیزاوا بودند.
؟: فرزندم...
■□■□■□■□■□■□■□■□■□
#وارث #مدرسه_قهرمانانه_من #داستان #رمان #سناریو #فن_فیک #شیگاراکی #باکوگو #میدوریا #انیمه
◇تو این قسمت و بعدی ممکنه بعضی جاها از زبان آکیرا باشه و چون هنوز نمیخوام گذشته اش لو بره ممکنه یذره گنگ باشه◇
آیزاوا: خب... شروع کنید.
همه بچه ها از گوشه زمین داشتن بل هیجان این مبارزه را نگاه میکردند.
همین حرف کافی بود تا باکوگو بهسمت آکیرا شیرجه بزنه. باکوگو کف دستش انفجار ایجاد کرد و باهاش مثل موشک بسمت آکیرا رفت. آکیرا بدون هیچ واکنش خاصی به باکوگو خیره شده بود و دیقه نود درست زمانی که باکوگو در چند سانتی اش بود جاخالی داد. باکوگو هر با چرخش آکیرا چرخید و دستش را بسمت صورت آکیرا نشانه گرفت. آکیرا مچ دست باکوگو را گرفت و او را خواست به پشت به زمین بزنه. باکوگو از انفجار کف دستش بعنوان اهرمی برای حرکت رو به بالا و جلوگیری از برخورد با زمین استفاده کرد.
در سمت دیگه زمین جیرو در حالی که داست موقعیت آسویی که الان با استفاده از بزاقش نامرئی شده بود رو ردیابی میکرد، توکویامی و دارک شدو مقابل جیرو مثل حفاظ ایستاده بودند و با کیریشیما میجنگیدند و با راهنمایی جیرو از حملات آسویی جاخالی میدادند. همچی داشت به نفع تیم آکیرا پیش میرفت.
چند دقیقه گذشت و آکیرا کم کم داشت به نفس نفس زدن می افتاد.
باکوگو: *متوجه وضعیت آکیرا شد و پوزخند زد* چته؟ کم آوردی؟ چرا از کوست استفاده نمیکنی؟ نکنه واقعا بی کوسه ای چیزی هستی؟ *داد* زود باش!
باکوگو با شتاب بسمت آکیرا شیرجه زد. آکیرا دوباره جاخالی داد پلی باکوگو یهو پشت سرش بود. آکیرا نیم نگاهی بهش انداخت. دست آکیرا برای یک لحظه میخواست بالا بیاد ولی جلوش را گرفت. میتونست جاخالی بده و به یه ضربه به نقطه کورش کارش را بسازه. ولی حرکت نکرد و باکوگو با یه انفجار اونو پرت کرد. آکیرا با صورت به زمین خورد و پشت لباسش سوخته بود.
جیرو، کیریشیما: آکیرا!
آسویی از حواس پرتی جیرو استفاده کرد و اون را با زبانش به دام انداخت. باکوگو هم بسمت توکویامی شیرجه زد و دارک شدو را با نور انفجار هایش تسلیم کرد.
آیزاوا: مثل اینکه برنده های این دور باکوگو، آسویی و کیریشیما هستند.
شینسو از گوشه زمین بسمت آکیرا دوید و با کمک کیریشیما به او را از شانه گرفتند و کمک کردند که پاشه و او را پیش پرستار یو ای (اسمش یادم نیس:)) بردن.
*داخل اتاق پرستار*
آکیرا کمرش خوب شده بود و داشت یک دست لباس ورزشی ن
تمیز که پرستار بهش داده بود را میپوشید (از زیر بدنش را بانداژ کرده بود).
شینسو: *دست به سینه به دیوار تکیه داده بود* میگم... چرا گذاشتی باکوگو شکستت بده؟
آکیرا: *بودن اینکه سرش را بالا بیاره* ندیدمش.
کیریشیما: *روی صندلی کنار اتاق نسشته بود* منم فت من (fat man) هستم.
آکیرا: منظورت اینه که دارم دروغ میگم؟
کیریشیما: دقیقا.
شینسو: من نمیگم که داری دروغ میگی. میدونم...نه. مطمئنم که یه نقشه ای تو سرت بوده پس بهتره همین الان بریزی بیرون.
آکیرا: *آخرین دکمه لباسش رو بست و با یک لبخند بی حال و کمرنگ بهشون نگاه کرد* تنها چیزی که الان میدونم اینه که پیچوندن آیزاوا-سنسی خیلی حال میده.
*داخل زمین تمرین*
وقتی اون سه نفر به زمین تمرین برگشتند مسابقه تموم شده بود و مرحله دوم مسابقه بود.
آیزاوا: خیل خب... مرحله دوم. دوئل دونفره. و گفته باشم استفاده از تواناییهاتون اجباریه. *به تخته شاسی اش نگاه کرد* میدوریا... و آکیرا.
آکیرا از تعجب چشم هایش گرد شد.
میدوریا: ولی آیزاوا-سنسی... خودتون گفتید که کسایی که تو مرحله قبل باختند نمیتونن تو مرحله بعد شرکت کنن.
آیزاوا: درسته... ولی *یک نگاه به آکیرا انداخت* فکر نکن میتونی از زیرش در بری.
همون یک نگاه کافی بود که کل دنیا رو سرش خراب بشه. اون منظور آیزاوا را فهمیده بود. آیزاوا فهمید که از عمد م حله قبل را باخت که مجبور نشه تو مرحله بعد شرکت کنه و از کوسه اش استفاده کنه.
میدوریا همین الانشم خودش را به مرکز زمین رسانده بود و منتظر آکیرا بود.
آکیرا نفس عمیقی کشید و آرام شروع به باز کردن باند دور دست هایش کرد. باند ها روی زمین افتادند و یک حفره کوچک روی کف هر کدام از دست هایش پدیدار شد. آکیرا با قدم های آروم بسمت م کز زمین رفت. انگار نه انگار که در دلش آشوب بود.
*از زبان آکیرا*
نه نه نه نه نه. چرا اون؟ مشکلی نیست که آیزاوا فهمیده ولی چرا اون؟ چرا باید با یه قاتل بجنگم؟ اینطوری نمیتونم جلوش رو بگیرم. *نفس عمیق* خونسرد باش. یادت باشه نباید ازش استفاده کنی.
*زبان سوم شخص*
آکیرا روبروی میدوریا ایستاد و منتظر علامت آیزاوا بودند.
؟: فرزندم...
■□■□■□■□■□■□■□■□■□
#وارث #مدرسه_قهرمانانه_من #داستان #رمان #سناریو #فن_فیک #شیگاراکی #باکوگو #میدوریا #انیمه
- ۲.۱k
- ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط