رمان « دختر کوچولوی من » پارت ۳
آلارم گوشی آنا ساعت هفت صبح به صدا دراومد.
دستش رو از زیر پتو بیرون آورد و با چشمهای بسته دنبال گوشی گشت.
بالاخره پیداش کرد و خاموشش کرد.
ـ «فقط پنج دقیقه…»
چشمهاش دوباره بسته شد.
ولی این بار صدای تقتق در باعث شد کامل بیدار بشه.
ـ «بله؟»
صدای جونگکوک از پشت در اومد:
ـ «هفت و ده دقیقهست.»
آنا سریع نشست.
ـ «اوه… ممنون.»
ـ «خواهش میکنم.»
صدای قدمهای جونگکوک دور شد.
آنا با عجله آماده شد و از اتاق بیرون اومد.
جونگکوک توی آشپزخونه بود و مشغول بستن ساعتش بود.
آنا از کنار اپن رد شد.
ـ «صبح بخیر.»
ـ «صبح بخیر.»
آنا به ساعتش نگاه کرد.
ـ «تو هم الان میری؟»
ـ «آره.»
ـ «منم باید برم.»
جونگکوک فقط سر تکون داد.
روی میز دو تا بشقاب بود.
آنا با تعجب نگاه کرد.
ـ «این… برای منه؟»
ـ «آره.»
ـ «لازم نبود.»
ـ «اشکالی نداره.»
آنا نشست و سریع چیزی خورد.
ـ «ممنون.»
ـ «خواهش میکنم.»
بعد از چند دقیقه، جونگکوک از جاش بلند شد.
ـ «من میرم.»
آنا سرش رو بلند کرد.
ـ «باشه. روز خوبی داشته باشی.»
جونگکوک مکث کوتاهی کرد.
ـ «تو هم.»
در بسته شد.
آنا چند ثانیه به در نگاه کرد.
ـ «حداقل آدم مؤدبیه.»
بعد کیفش رو برداشت و از خونه زد بیرون.
⸻
کافه شلوغتر از چیزی بود که انتظار داشت.
آنا پشت پیشخوان ایستاده بود و پیشبندش رو میبست.
دختری که کنار دستگاه قهوه ایستاده بود، لبخند زد.
ـ «تو آنا هستی، درسته؟»
آنا برگشت.
ـ «آره.»
ـ «من سومیام. از امروز با هم کار میکنیم.»
ـ «خوشبختم.»
سومی خندید.
ـ «منم همینطور. فقط یه چیزی…»
ـ «چی؟»
ـ «اینجا صبحها واقعاً شلوغه. اگه زنده موندی، ظهر با هم ناهار میخوریم.»
آنا خندید.
ـ «باشه. امیدوارم زنده بمونم.»
صدای مدیر کافه از پشت سرشون اومد.
ـ «دخترها، کمتر حرف، بیشتر کار.»
سومی آروم گفت:
ـ «دیدی؟ گفتم سختگیره.»
آنا لبخند زد و پشت دستگاه قهوه ایستاد.
اولین سفارش رسید.
بعد دومی.
بعد سومی.
آنا نفس عمیقی کشید.
ـ «خب… شروع شد.»
#رمان #بی_تی_اس #جانگ_هوسوک #نامجون #جیمین #جین#مین_یونگی #کیم_تهیونگ #جونگکوک #ویسگون #ویو#لایک_فالو_کامنت_یادتون_نره #پستای_قبلم_ببین_خوشت_اومد_فالو_کن
دستش رو از زیر پتو بیرون آورد و با چشمهای بسته دنبال گوشی گشت.
بالاخره پیداش کرد و خاموشش کرد.
ـ «فقط پنج دقیقه…»
چشمهاش دوباره بسته شد.
ولی این بار صدای تقتق در باعث شد کامل بیدار بشه.
ـ «بله؟»
صدای جونگکوک از پشت در اومد:
ـ «هفت و ده دقیقهست.»
آنا سریع نشست.
ـ «اوه… ممنون.»
ـ «خواهش میکنم.»
صدای قدمهای جونگکوک دور شد.
آنا با عجله آماده شد و از اتاق بیرون اومد.
جونگکوک توی آشپزخونه بود و مشغول بستن ساعتش بود.
آنا از کنار اپن رد شد.
ـ «صبح بخیر.»
ـ «صبح بخیر.»
آنا به ساعتش نگاه کرد.
ـ «تو هم الان میری؟»
ـ «آره.»
ـ «منم باید برم.»
جونگکوک فقط سر تکون داد.
روی میز دو تا بشقاب بود.
آنا با تعجب نگاه کرد.
ـ «این… برای منه؟»
ـ «آره.»
ـ «لازم نبود.»
ـ «اشکالی نداره.»
آنا نشست و سریع چیزی خورد.
ـ «ممنون.»
ـ «خواهش میکنم.»
بعد از چند دقیقه، جونگکوک از جاش بلند شد.
ـ «من میرم.»
آنا سرش رو بلند کرد.
ـ «باشه. روز خوبی داشته باشی.»
جونگکوک مکث کوتاهی کرد.
ـ «تو هم.»
در بسته شد.
آنا چند ثانیه به در نگاه کرد.
ـ «حداقل آدم مؤدبیه.»
بعد کیفش رو برداشت و از خونه زد بیرون.
⸻
کافه شلوغتر از چیزی بود که انتظار داشت.
آنا پشت پیشخوان ایستاده بود و پیشبندش رو میبست.
دختری که کنار دستگاه قهوه ایستاده بود، لبخند زد.
ـ «تو آنا هستی، درسته؟»
آنا برگشت.
ـ «آره.»
ـ «من سومیام. از امروز با هم کار میکنیم.»
ـ «خوشبختم.»
سومی خندید.
ـ «منم همینطور. فقط یه چیزی…»
ـ «چی؟»
ـ «اینجا صبحها واقعاً شلوغه. اگه زنده موندی، ظهر با هم ناهار میخوریم.»
آنا خندید.
ـ «باشه. امیدوارم زنده بمونم.»
صدای مدیر کافه از پشت سرشون اومد.
ـ «دخترها، کمتر حرف، بیشتر کار.»
سومی آروم گفت:
ـ «دیدی؟ گفتم سختگیره.»
آنا لبخند زد و پشت دستگاه قهوه ایستاد.
اولین سفارش رسید.
بعد دومی.
بعد سومی.
آنا نفس عمیقی کشید.
ـ «خب… شروع شد.»
#رمان #بی_تی_اس #جانگ_هوسوک #نامجون #جیمین #جین#مین_یونگی #کیم_تهیونگ #جونگکوک #ویسگون #ویو#لایک_فالو_کامنت_یادتون_نره #پستای_قبلم_ببین_خوشت_اومد_فالو_کن
- ۱۶.۷k
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط