──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
نـقــاب⁹⁷
میترسید اون بغضش یهو بشکنه و همراهش غرور مردونهش هم دود بشه و بره هوا.
لرزون نفسشو داد بیرون و بدون اینکه چیزی بگه از اتاق خارج شد.
چند لحظه توی سکوت به در خیره شدم.
بغض سنگینی گلوم رو فشار میداد.
اون فقط..فقط چون فکر میکرد وارثش توی شکممه بهم اهمیت میداد.
ازش چه انتظاری میشه داشت..
هرجوری هم بخوام فکر کنم..درنهایت اون..اون عضو دود سیاهه.
مثل همه اونا سرد و بی احساس..
هیچ کدومشون هیچ آشناییتی با عشق ندارن..
ولی..غم توی صداش،بدجور منو به هم ریخته بود.
و این باعث میشد خودمو مقصر بدونم.
صبح با سردردی که داشتم بیدار شدم.
دیشب اصلا نتونستم بخوابم..
هوا امروز هم آفتابی بود و از لای پنجره،نسیم خنک صبح گاهی توی اتاق میورزید.
بعد از آماده شدن از اتاق رفتم بیرون.(لباس اسلاید دوم)
تا توی راهرو قدم گذاشتم،متوجه صدای خنده دوهیون که از سمت محوطه اصلی عمارت میومد شدم.
_صبحبخیر،خانم کیم
با صدای مینهیوک برگشتم.
لبخند محوی زدم و گفتم:صبحبخیر
با دیدن صورتم اخم ریزی روی ابروهاش نشست.
_دیشب خوب خوابیدی؟
مثل اینکه متوجه گودی زیر چشم هام شده بود.
نفسمو کلافه دادم بیرون و لب زدم:یهکم حالم بد بود،نتونستم خوب بخوابم
ابروهاشو انداخت بالا و سرشو آروم تکون داد.
وقتی از پله ها پایین میومدیم چشمم افتاد به جونگکوک و دهیون.
جونگکوک روی کاناپه نشسته بود و با لبخند ملیح روی لبش داشت با دوهیون حرف میزد. یه بافت سیاه رنگ تنش بود و موهای سیاهش کامل روی پیشونیش افتاده بود.
تا متوجه ما یا بهتره بگم «من» شد،لبخند روی لبش محو شد.
مینهیوک آخرین پله ها رو هم پایین اومد و روبه جونگکوک گفت:مثل اینکه آقای جئون دارن از مرخصیشون لذت میبرن
جونگ کوک چیزی نگفت.
فقط نگاهشو از من گرفت و دوباره به دوهیون دوخت.
دوهیون لبخند بامزه ای زد و گفت:سلام آجوشی
مینهیوک موهای دوهیون رو به هم ریخت و روی یکی از مبل ها نشست.
و من..
هنوز نگاهم روی زمین بود.
نمیدونستم باید بهش نگاه کنم یا نه.
دیشب هنوز مثل یه صحنهی تکراری توی ذهنم میچرخید.
نمیخواستم دوباره بهش فکر کنم.
ولی انگار ذهنم تصمیم دیگهای داشت.
دوهیون با ذوق از روی کاناپه پایین پرید و به طرفم اومد.
_رزا!
دستمو گرفت و کشید.
_بیا اینجا بشین
نگاهی به جونگکوک انداختم.
اون هم برای چند لحظه نگاهم کرد.
اما خیلی زود نگاهش رو ازم گرفت.
کنار دوهیون نشستم.
اون شروع کرد با هیجان دربارهی چیزی تعریف کردن.
و من حتی ذرهای از حرف هاش رو هم نشنیدم..
فقط سنگینی نگاه جونگکوک رو حس میکردم
یا شاید..
فقط خیال میکردم نگاهم میکنه...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
نـقــاب⁹⁷
میترسید اون بغضش یهو بشکنه و همراهش غرور مردونهش هم دود بشه و بره هوا.
لرزون نفسشو داد بیرون و بدون اینکه چیزی بگه از اتاق خارج شد.
چند لحظه توی سکوت به در خیره شدم.
بغض سنگینی گلوم رو فشار میداد.
اون فقط..فقط چون فکر میکرد وارثش توی شکممه بهم اهمیت میداد.
ازش چه انتظاری میشه داشت..
هرجوری هم بخوام فکر کنم..درنهایت اون..اون عضو دود سیاهه.
مثل همه اونا سرد و بی احساس..
هیچ کدومشون هیچ آشناییتی با عشق ندارن..
ولی..غم توی صداش،بدجور منو به هم ریخته بود.
و این باعث میشد خودمو مقصر بدونم.
صبح با سردردی که داشتم بیدار شدم.
دیشب اصلا نتونستم بخوابم..
هوا امروز هم آفتابی بود و از لای پنجره،نسیم خنک صبح گاهی توی اتاق میورزید.
بعد از آماده شدن از اتاق رفتم بیرون.(لباس اسلاید دوم)
تا توی راهرو قدم گذاشتم،متوجه صدای خنده دوهیون که از سمت محوطه اصلی عمارت میومد شدم.
_صبحبخیر،خانم کیم
با صدای مینهیوک برگشتم.
لبخند محوی زدم و گفتم:صبحبخیر
با دیدن صورتم اخم ریزی روی ابروهاش نشست.
_دیشب خوب خوابیدی؟
مثل اینکه متوجه گودی زیر چشم هام شده بود.
نفسمو کلافه دادم بیرون و لب زدم:یهکم حالم بد بود،نتونستم خوب بخوابم
ابروهاشو انداخت بالا و سرشو آروم تکون داد.
وقتی از پله ها پایین میومدیم چشمم افتاد به جونگکوک و دهیون.
جونگکوک روی کاناپه نشسته بود و با لبخند ملیح روی لبش داشت با دوهیون حرف میزد. یه بافت سیاه رنگ تنش بود و موهای سیاهش کامل روی پیشونیش افتاده بود.
تا متوجه ما یا بهتره بگم «من» شد،لبخند روی لبش محو شد.
مینهیوک آخرین پله ها رو هم پایین اومد و روبه جونگکوک گفت:مثل اینکه آقای جئون دارن از مرخصیشون لذت میبرن
جونگ کوک چیزی نگفت.
فقط نگاهشو از من گرفت و دوباره به دوهیون دوخت.
دوهیون لبخند بامزه ای زد و گفت:سلام آجوشی
مینهیوک موهای دوهیون رو به هم ریخت و روی یکی از مبل ها نشست.
و من..
هنوز نگاهم روی زمین بود.
نمیدونستم باید بهش نگاه کنم یا نه.
دیشب هنوز مثل یه صحنهی تکراری توی ذهنم میچرخید.
نمیخواستم دوباره بهش فکر کنم.
ولی انگار ذهنم تصمیم دیگهای داشت.
دوهیون با ذوق از روی کاناپه پایین پرید و به طرفم اومد.
_رزا!
دستمو گرفت و کشید.
_بیا اینجا بشین
نگاهی به جونگکوک انداختم.
اون هم برای چند لحظه نگاهم کرد.
اما خیلی زود نگاهش رو ازم گرفت.
کنار دوهیون نشستم.
اون شروع کرد با هیجان دربارهی چیزی تعریف کردن.
و من حتی ذرهای از حرف هاش رو هم نشنیدم..
فقط سنگینی نگاه جونگکوک رو حس میکردم
یا شاید..
فقط خیال میکردم نگاهم میکنه...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
- ۲۴.۷k
- ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط