{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یک هفته از موندن ات در عمارت گذشته بود.

یک هفته از موندن ات در عمارت گذشته بود.

ات هنوز هر روز به راه‌های مختلفی برای فرار فکر می‌کرد، اما عجیب‌تر از اون، رفتار تهیونگ بود.

اون دیگه مثل روزهای اول سرد و بی‌تفاوت نبود.

اون شب، ات توی کتابخونه نشسته بود و مشغول خوندن کتابی بود که تهیونگ چند ساعت قبل براش آورده بود.

تهیونگ: هنوز بیداری؟

ات سرش رو بالا آورد.

ات: خوابم نمیاد.

تهیونگ: کتاب خوبه؟

ات: بد نیست.

تهیونگ نزدیک‌تر اومد.

تهیونگ: بد نیست یعنی دوستش داری یا نه؟

ات: یعنی اگه بگم خوبه، مغرور میشی...

تهیونگ خندید.

تهیونگ: تو همیشه همین‌قدر لجبازی؟

ات: فقط با آدمای اعصاب‌خردکن.

تهیونگ: پس بشین بخون بعد بخواب دیر وقته...

ات: چرا؟

تهیونگ: چون باید بخوابی اصلا چرا تا اینموقع بیداری کاش بهت کتاب نمیدادما فقط شدی دردسر.

ات چند لحظه ساکت شد.

بعد لبخند کوچیکی زد.

ات: شاید چون حوصله‌م سر رفته.

تهیونگ: ....

چند ثانیه سکوت بینشون افتاد.

ات برای اولین بار متوجه شد کنار تهیونگ احساس ترس نمی‌کنه.

و همین موضوع بیشتر از هر چیزی گیجش کرده بود.

تهیونگ هم نگاهش رو از ات گرفت.

تهیونگ: شب بخیر.

ات: شب بخیر.

تهیونگ از کتابخونه بیرون رفت.

اما پشت در، برای چند لحظه ایستاد.

خودش هم نمی‌فهمید چرا هر روز بیشتر دلش می‌خواست ات رو بشناسه.

و چرا فکر اینکه یک روز از این عمارت بره، دیگه مثل قبل براش بی‌اهمیت نبود....
دیدگاه ها (۰)

سه روز از گیر افتادن ات در عمارت گذشته بود.در این مدت، تقریب...

صبح روز بعد، ات با صدای باز شدن در اتاق از خواب بیدار شد.چشم...

[ چندپارتی از تهیونگ ] [ پارت ۳ ]نزدیک ظهر، وقتی ات...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط