part twenty-nine; wrong love!
× تا حالا کسی بهت گفته زیادی شبیه تهدیدی؟
و فونیکس قاطعانه جواب داد
- نه... معمولاً قبل اینکه بگن حذف میشن
مرد لبخندی از زیر ماسکش زد و پشت میز، روی صندلی نشست.
دختر تمرین میکرد، و اون زیر چشمی و گاه و بیگاه، نگاهی بهش مینداخت. اون دختر رو از حفظ بود. حرفاش و رفتارش... همه رو میدونست و بهخوبی میشناخت. هر حرکت، نشونه ای بود و امروز نشونه های خوبی نمیگرفت. مشخص بود مثل همیشه نیست. البته که حق داشت؛ فقط چند ساعتی از پانسمان دستِ تیر خوردش میگذشت و حالا داشت مشت های سنگینش رو روی کیسه مشکی رنگ بوکس پیاده میکرد. ولی فقط اون نبود.
× گردنت...
-[از جا ایستاد و نفس نفس زنان پرسید] چی؟
× با بخیه هاش مشکل داری نه؟
دختر کمی ابروهاش توی هم گره خورد، انگار انتظار نداشت مربیش متوجه بشه. به سمت آیینه کوچیک توی دیوار رفت و گردنش رو کج کرد تا بهتر بتونه ببینه...
- تو بودی دوست داشتی روی گردنت همچین رَدّی باشه؟[نفس عمیقی کشید] آره باهاش مشکل دارم. علاوه به دردش خودشم خیلی...
×[حرفشو قطع کرد] میتونم کمک کنم بپوشونیش.
- اگه میخوای بگی موهامو بلند کنم از همین الان مخالفم.
×[تکیشو به پشتیِ صندلیش داد و به دختر خیرا شد] میتونی با تتو بپوشونیش.
- ت....تتو؟
×خب آره! آشناشو دارم و زود میتونه...
- [مانع حرفش شد] در ازاش چی میخوای؟
مرد ناخودآگاه لبخندی به خاطر شناخت شاگردش نسبت به خودش زد.
× یه قهوه روی پشت بوم[فونیکس نگاه عجیبی بهش انداخت] مهمون من...
- قبوله
•at night...
شهر زیر پاشون خاموش بود. چراغهای کمرنگ، صدای باد، و سکوتی که انگار فقط برای اون دو نفر بود.
فونیکس پاهاش رو روی لبهی پشتبام آویزون کرده بود و مربیش کنارش نشسته بود، بدون فاصله...
فنجون های قهوه نقطهی دوری ازشون، گوشه از پشت بوم بود و سکوتی بینشون برقرار بود.
- تو... از چند سالگیت به سازمان خدمت میکنی؟
×[تک خنده ای کرد] چرا میپرسی؟
- فکر کن فقط کنجکاوم...
×[آهی کشید] وقتی ۱۹ سالم بود اومدم اینجا... آموزشام رو خیلی زود تموم کردم و زودتر از موعود به عنوان مربی شناخته شدم.
- زندگیِ قبل از سازمان... چطوری بود؟
× سخت؟![خندهی غمگینی زد] نمیدونم... من مشکلات زیادی داشتم بچه چون؛ چون[مکثی کرد] آدم نرمالی نبودم و هنوزم نیستم...
دختر ساکت بود، پس مرد دوباره حرفاشو از سر گرفت.
× مشکل اصلیم با برادرم بود. برادر ناتنیم...
- الان کجاست؟
× فکر کنم داره برای امتحان ورودی دانشگاه میخونه.[لحظه ای ساکت شد] دلم براش تنگ شده[به سمت دختر برگشت] تو... خانواده ای داری؟
-[لبخند تلخی روی لباش نقش بست] نمیدونم[شونه بالا انداخت] هیچوقت ندیدمشون...[مکثی کرد] بزرگ شدن توی پرورشگاه چیزی نبود که انتخاب خودم باشه ولی...[نگاهشو به مربیش داد] فکر کنم اگه به عقب برمیگشتم بازم انتخابش میکردم.
× اگه قرار بود با داشتن خانواده هیچوقت اینجا نباشی خب... فکر کنم منم ترجیح میدادم که پرورشگاهی بشی.
دختر خنده ای کرد، نگاهشو به خیابون و ماشین های زیر پاش داد؛ و برای لحظه ای لبخند از روی لبش محو شد.
- اگه یه روز بخوام از اینجا برم چی؟
مرد به سمتش برگشت و با لحن جدیای جواب داد.
× هیچکس از طبقهی Q بیرون نمیره فونیکس[مکثی کرد] در واقع هیچکس نمیتونه از سازمان خارج بشه، مگه اینکه...
- [حرفشو قطع کرد] بمیره.
× [سرشو تکون داد] یا اینکه اخراج بشه.
دختر آروم پوزخندی زد.
- پس یه روز قراره تنهات بزارم مربی.
مرد برای اولین بار، صداش شکست.
× تو… اگه بری، من دیگه نمیدونم چرا باید اینجا بمونم.
دخترک به سمتش برگشت. توی اون تاریکی، فقط سایهی نگاهش معلوم بود.
- اشتباه کردی که بهم وابسته شدی لوکاس
مرد سرش رو پایین انداخت.
× آره... اشتباه کردم.
× ولی از این اشتباه خوشحالم.
#استری_کیدز #سناریو #فیکشن #لینو #مینهو #هان #هیونجین #چانگبین #جونگین #فلیکس #بنگچان #سونگمین
و فونیکس قاطعانه جواب داد
- نه... معمولاً قبل اینکه بگن حذف میشن
مرد لبخندی از زیر ماسکش زد و پشت میز، روی صندلی نشست.
دختر تمرین میکرد، و اون زیر چشمی و گاه و بیگاه، نگاهی بهش مینداخت. اون دختر رو از حفظ بود. حرفاش و رفتارش... همه رو میدونست و بهخوبی میشناخت. هر حرکت، نشونه ای بود و امروز نشونه های خوبی نمیگرفت. مشخص بود مثل همیشه نیست. البته که حق داشت؛ فقط چند ساعتی از پانسمان دستِ تیر خوردش میگذشت و حالا داشت مشت های سنگینش رو روی کیسه مشکی رنگ بوکس پیاده میکرد. ولی فقط اون نبود.
× گردنت...
-[از جا ایستاد و نفس نفس زنان پرسید] چی؟
× با بخیه هاش مشکل داری نه؟
دختر کمی ابروهاش توی هم گره خورد، انگار انتظار نداشت مربیش متوجه بشه. به سمت آیینه کوچیک توی دیوار رفت و گردنش رو کج کرد تا بهتر بتونه ببینه...
- تو بودی دوست داشتی روی گردنت همچین رَدّی باشه؟[نفس عمیقی کشید] آره باهاش مشکل دارم. علاوه به دردش خودشم خیلی...
×[حرفشو قطع کرد] میتونم کمک کنم بپوشونیش.
- اگه میخوای بگی موهامو بلند کنم از همین الان مخالفم.
×[تکیشو به پشتیِ صندلیش داد و به دختر خیرا شد] میتونی با تتو بپوشونیش.
- ت....تتو؟
×خب آره! آشناشو دارم و زود میتونه...
- [مانع حرفش شد] در ازاش چی میخوای؟
مرد ناخودآگاه لبخندی به خاطر شناخت شاگردش نسبت به خودش زد.
× یه قهوه روی پشت بوم[فونیکس نگاه عجیبی بهش انداخت] مهمون من...
- قبوله
•at night...
شهر زیر پاشون خاموش بود. چراغهای کمرنگ، صدای باد، و سکوتی که انگار فقط برای اون دو نفر بود.
فونیکس پاهاش رو روی لبهی پشتبام آویزون کرده بود و مربیش کنارش نشسته بود، بدون فاصله...
فنجون های قهوه نقطهی دوری ازشون، گوشه از پشت بوم بود و سکوتی بینشون برقرار بود.
- تو... از چند سالگیت به سازمان خدمت میکنی؟
×[تک خنده ای کرد] چرا میپرسی؟
- فکر کن فقط کنجکاوم...
×[آهی کشید] وقتی ۱۹ سالم بود اومدم اینجا... آموزشام رو خیلی زود تموم کردم و زودتر از موعود به عنوان مربی شناخته شدم.
- زندگیِ قبل از سازمان... چطوری بود؟
× سخت؟![خندهی غمگینی زد] نمیدونم... من مشکلات زیادی داشتم بچه چون؛ چون[مکثی کرد] آدم نرمالی نبودم و هنوزم نیستم...
دختر ساکت بود، پس مرد دوباره حرفاشو از سر گرفت.
× مشکل اصلیم با برادرم بود. برادر ناتنیم...
- الان کجاست؟
× فکر کنم داره برای امتحان ورودی دانشگاه میخونه.[لحظه ای ساکت شد] دلم براش تنگ شده[به سمت دختر برگشت] تو... خانواده ای داری؟
-[لبخند تلخی روی لباش نقش بست] نمیدونم[شونه بالا انداخت] هیچوقت ندیدمشون...[مکثی کرد] بزرگ شدن توی پرورشگاه چیزی نبود که انتخاب خودم باشه ولی...[نگاهشو به مربیش داد] فکر کنم اگه به عقب برمیگشتم بازم انتخابش میکردم.
× اگه قرار بود با داشتن خانواده هیچوقت اینجا نباشی خب... فکر کنم منم ترجیح میدادم که پرورشگاهی بشی.
دختر خنده ای کرد، نگاهشو به خیابون و ماشین های زیر پاش داد؛ و برای لحظه ای لبخند از روی لبش محو شد.
- اگه یه روز بخوام از اینجا برم چی؟
مرد به سمتش برگشت و با لحن جدیای جواب داد.
× هیچکس از طبقهی Q بیرون نمیره فونیکس[مکثی کرد] در واقع هیچکس نمیتونه از سازمان خارج بشه، مگه اینکه...
- [حرفشو قطع کرد] بمیره.
× [سرشو تکون داد] یا اینکه اخراج بشه.
دختر آروم پوزخندی زد.
- پس یه روز قراره تنهات بزارم مربی.
مرد برای اولین بار، صداش شکست.
× تو… اگه بری، من دیگه نمیدونم چرا باید اینجا بمونم.
دخترک به سمتش برگشت. توی اون تاریکی، فقط سایهی نگاهش معلوم بود.
- اشتباه کردی که بهم وابسته شدی لوکاس
مرد سرش رو پایین انداخت.
× آره... اشتباه کردم.
× ولی از این اشتباه خوشحالم.
#استری_کیدز #سناریو #فیکشن #لینو #مینهو #هان #هیونجین #چانگبین #جونگین #فلیکس #بنگچان #سونگمین
- ۹۴.۶k
- ۲۹ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط